نجـــــم الثـــاقــب

یکی بود یکی نبود 
دشمن ما زائیده بود 
یه نره غولِ عجیب و غریب 
مثلِ اونو کسی ندید
خبر رسید به آقامون
پیر مائه ، مرشدمون 
سردارشو صدا زد و گفت که بهش :
الا یا ایها الشهید ، حاج قاسم قصه ی ما...
مرد پر از غصه ی ما
پاشو بیا
بچه ها تو وردار و برو ...
غول و بکش ...
این غولِ بی حیا و زشت ...
بزرگ شده ، نجس شده ...
پلید تر از پلیدیه ...
هر ساعتی بیشتر بمونه
بچه ها رو اذیت میکنه ...
پدر هاشونو میکشه ...
مادرشونو میبره تا اسیرشون کنه...
حاج قاسم قصه ی ما زودی اومد ...
سپاهِ قدسو دست گرفت ...
بچه هاشو صدا زد و
گفت :
بچه ها خسته نباشید
یه غول با شاخ و دم ...
اومده تو خونه ی همسایه ها
بچه هاشون، بی امون اند
بیاین بریم فکری کنیم
تا غوله رو بیرون کنیم
محمود رضا گفت که حاجی :
منم میام
اونیکی گفت منم میام‌.‌‌‌..
با اینکه همه جوون بودن 
پدر بچه های کوچیک بودن
ولی گفتن : باید بریم ...
که غوله رو زود بکشیم ...
نکنه که اون باز بمونه ...
بچه هاشون بی امون اند
پدراشونو بکشه...
حاج قاسم قصه ی ما لبخندی زد و گریه کرد.
خدا رو شکر گفت و پاشد 
گفت بچه ها لباس رزم به تن کنین
باید بریم به سوریه
مدافع عمه بشیم
فدای خواهر حسین
محمود رضا بلند شد و همگی از جا پاشدند 
لباس جنگ به تن کنان سوار طیاره شدند ...
رفتند دمشق ... ( شاید ادامه داشته باشد)
حال این ساعت های من خوب نیست
دعام کنین

تقدیم به روح سردارِ دلها و شهید محمود رضا بیضائی




شبکه اجتماعی فارسی کلوب | Buy Website Traffic | Buy Targeted Website Traffic