تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب - مطالب اردیبهشت 1397

نجـــــم الثـــاقــب

چشمانمان در همدیگر گره خورده بود ، شاید خجالت نمیگذاشت چشم از چشمانم بگیرد ...

تعجب کرده بودم ...

او همان رفیقی بود که ...

راست توی چشم های من دروغ میگفت ، چه روزها که شب نکردیم ، چه شب ها که با هم در قله ها روضه نخواندیم و نگریستیم ...

رفیق !!!

الان هم دم از رفاقت میزد ...

و باز به حرمت همان رفاقت دستش را میان دستانم گرفتم ، گفتم تو نگران نباش من هنوز پشتتم ...

میدانی ، رفاقت حرمت دارد ، او حرمت شکسته و دروغی گفته ، اما همین رفاقت نصفه نیمه ی شکسته هم حرمت دارد ، نه باید بهش نزدیک شوی ، نه بیشتر بشکنی اش ، هر دوتاش هم خودت را زخمی میکند ، بگذار و برو ...

سخت است ...

خیلی ،،، آنقدر که وقتی میگویی خیلی ، "خ" اش گلویت را میسوزاند...

و ندانستی که کوهستان هنوز کفتار دارد ...

قرار بود باهم کفتار ها را کمر بشکنیم...

شب ها را نخوابیم و در نبودش ندبه کنیم...

در خیام عاشورائیان مشق عشق کنیم ...

چشم به افق دوخته ام سردار نا رفیق ، سکوت این شب جگرم را پاره میکند ، نمیدانم اگر صدایی بیاید بیایم به کمکت و یا ...

دلم میگوید خیانت ...

عقلم هم همین میگوید ...

ولی خودم باور نمیکنم تو رفیق کفتارها بوده ای...

کفتار هایی که خون بچه و پیر زن میخورند ...

نه ،، تو همان رفیقی هستی که هنوز وقتی دروغ میگفتی ، همان آخرین دروغ ، صدبار چشمانت رسوایت کردند...

خدایا ، سکوت این شب نشانه ی چیست ، بیرون خیمه ، آماده و تیغ بر کف چرا ایستاده ام ، اگر تو رفیق آن زالو صفتانی چه اتفاقی ممکن است بیفتد؟

ولی انگار هنوز من باورم نمیآید...

نه ، ازت نگرانم آقای الف....