تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب - مطالب فروردین 1397

نجـــــم الثـــاقــب

گفت:مگر بازار شما هم خراب است که از پشتِ بام میآیی

گفتم:

بازار...؟ ، خراب...؟ پشت ...؟ بام...؟

گفت :

آری حافظ فرمود ؛

نیست در #بازار عالم خوش دلی ورزان که هست ...شیوه ی رندی و خوش باشی عیاران خوش است

و باز فرمود؛

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر ، تا #خراب ت نکند صحبت بد نامی چند

و فرمود ؛

اندر آن ساعت که بر #پشت صبا بندند زین ، با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است

و در آخر؛

کوس نو دولتی از #بام سعادت بزنم ، که ببینم که مه نو سفرم باز آید

گفتم آری شیخ ، #بازار ما #خراب است ، از #پشت #بام آمده ام

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbJiWYLehIf7xw




و اما وعده ی ما در مورد عرفان حلقه ؛

بسم الله الرحمن الرحیم

اینکه از کجا شروع شد و چرا اسمش حلقه انتخاب شد و ریشه اش بین یهودی ها کجاست و... بماند چون این مطالب را از گوگل هم میتونین استخراج کنین. ولی مطلبی رو که در خدمتتون خواهیم بود تجربه یکی از دوستانه که براشون به صورت عینی اتفاق افتاده ، ایشون به صورت اتفاقی مورد جذب یکی از مستر های تبریز قرار گرفته بود . صحبت هاش رو با جادو و اعتقاد به جادو شروع کرده بود و این رفیق ما که خودشون طلبه بودند ازش چند تا سوال ادبیات عرب پرسیده بود و این آقای طلبه در مقابل سوالاتش کم آورده بود ، بعد اون مستر شروع کرده بود که شما مفت خور هستین و به هیچ دردی نمیخورین و...

و بعد فصل جدیدی از کارهاش رو شروع کرده بود که میخوای خوشبخت شی ؟

-چطوری؟

-خیلی راحت ، با قرار گرفتن در مسیر انرژی کیهانی ، استفاده از جادو میدونی من در مورد تو همه چی رو میدونم؟

-مثلا چی؟

-مثلا اینکه تو چهارده سالگی یک اتفاقی برات افتاده

-خوب برای هر کسی تو چهارده سالگی یک عالمه اتفاق افتاده

-نه مال تو درد زیادی داشته ، مثلا یه چیزی مثل تصادف و...

-من که چیزی یادم نمیاد

-از مادرت بپرس اون یادشه




#محمود_رضا با آن چشمانی که خاکی نشد در من خاکی ام مینگریست و میگفت #تو_شهید_نمیشوی و در من آسمانی نگاه میکرد و میگفت :

حیف تو نیست که خاکی شده ای ، آن چشمان نافذ آتش میزد به تمام عمق هستی ام...

از #احمد_باقری_بنابی بنابی بگویم برایتان ، مهربان و سرش شلوغ ، نگاهش جای دیگر ، یعنی اینکه من وقت ندارم ، ولی حرفهایم را زدم ، چشمانم نَمی زد ، حس کردم آمد ، دستی به سر تمام آنها که آنجا بودند کشید و لبخند معنا داری هم به ما زد ، یعنی که یعنی...

نمیدانم کجا بود ، ولی چشمانش در آن اوج ملکوت زمینی شدن بلد نبود

یاد پدر بزرگوارش افتادم ، آن عالم انقلابی ، که با چه دل بزرگی علی اکبر رشیدش را در راه عزت مسلمانان داد...

بعد سراغ #احمد رفتم ، این احمد با قبلی فرق میکند ، البته شهدا همه عند ربهم یرزقون اند ولی این احمد که فامیلی اش را هم نمیگویم ، شاید بعدا ، با احمد قبلی فرق میکند ، با من مهربان تر است ، همیشه مینشید پای درد و دل هایم ، تا آخر خوب گوش میدهد ، در آغوشم میگیرد و بعد میگوید :

نگران نباش ، حواسمان بهتان هست...

دلم که گرم شد بر میگردم ، پرواز کنان و بی سر و پا...

احمد خودش آمد وقتی هنرستانی بودم ، دور قاب عکسش پرده کشیده بودند ، انگار #احمد_باقری_بنابی مرا نشانش داده بود ، مزارشان هم نزدیک همدیگر است ، آنموقع ها ندیده دلباخته اش شدم ، هر وقت من میرفتم خانم چادری سر قبرش گریه میکرد ، گاهی تا نیم ساعت منتظر میشدم به احمد باقری میگفتم ردش کن برود ، کار و زندگی داریم ، از دستم شکار میشد که : حواست باشد خودت را رد نکنیم...

خلاصه ولی بعد ها پرده رفت کنار و رویش دیدم ، خدای من چند سال روی خود مگر کار کرده بود که آن چشم ها ... آنقدر آسمانی...نه اینکه فکر کنید من چشم آسمانی سنج دارم ، نه ...هرکس ببیند میفهمد ، همه چیز آنجا همین است ، هرکس برود میبیند ، میشنود...

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbKnFGVAC5kZNQ