تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب - غم ایام ربیع

نجـــــم الثـــاقــب


میدانم ایام ولادت و ربیع است ، مرا عفو کنید

ولی فکر کنید اکنون زمانی است که پیامبر صلوات الله علیه و آله و سلم در همین ایام از دنیا رفته و اهل بیت مانده و خانه ای که بزرگتر ندارد ، حالا بزرگترش داماد جوان است و امام امت و دختر پیامبر ...فاطمه ...و تو چه میدانی از فاطمه ...باطن سوره ی قدر ...مادر حسن و حسین علیهما السلام و همتا و همسفر ابر مرد تاریخ اسد الله ، ید الله ، عین الله الناظره ...

حالا در این ساعات سحر فاطمه ی جوان یاد پدر افتاده و میگرید...

تنهایی علی علیه السلام را میبیند میگرید

نگاهی به قباله ی فدک می اندازد رو به علی اش میکند که در سجده است :

این فدک و صدتای اینها فدای یک تار مویت پسر عمو ...روحی لک الفدا...فرزندانم فدای تو...

کاش میشد غم از دلت بردارم

مثل آن وقتهایی که تو غم از دل من و رسول الله برداشتی

علی جان یادت هست وقتی مرا پدرم سپرد به تو که از مکه به مدینه بیاوری ...

اشرار قریش راه بر تو بستند که مرا بگیرند ولی تو چنان نعره کشیدی و به سمتشان دویدی که گریختند ...

آنروز کسی ضرب شستت را ندیده بود ...

ولی در بدر وقتی یلان قریش را به زمین انداختی ، یا مرهب خیبری و یا عمرو را در خندق

همیشه به لب های امت تبسم بودی و نجات ،،،

حالا نمیدانم ، فاطمه فدایت شود چه شده که امت پدرم با تو این میکنند ، به خدا وقتی میبینم سلامت را جواب نمیدهند آب میشوم ...

آخر مگر چه شد ؟

وا رسول الله ، وا خدیجتا ، وا حمزتا ، وا جعفرا...

اگر هیچ کس هم نباشد ، غصه نخور من فدای تو شوم ، خودم برایت می ایستم ، هنوز مردم مرا فراموش نکرده اند ، من فاطمه ام ، همان که پیغمبرشان قربان صدقه اش میرفت ، کسی به من جرات جسارت ندارد ، من برای تو یک لشکرم

و اینگونه مادرم فدای علی شد

اول به پشت در و بعد قلاف و بعد زیر دست و پا...

اما چادر از زیر آن بی غیرت ها بیرون کشید ، قد خمیده اش را راست کرد و فریاد زد :

اگر دست از ابالحسن بر ندارید ، به خدا به قبر پدرم رفته و مو پریشان میکنم ...

وقتی همه رفتند علی ماند و فاطمه ای که دیگر محسن نداشت...

علی ماند و فاطمه ی پهلو گرفته ...

علی ماند فاطمه ای که صورت گرفته...

و دستش نیز...

اما لبخند میزد :

علی جان نگران نباش ، من خوبم ، همین که از تو دفعشان کردم خوشحالم ...