تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب - زیارت شهدا ، نوروز ۹۷

نجـــــم الثـــاقــب

#محمود_رضا با آن چشمانی که خاکی نشد در من خاکی ام مینگریست و میگفت #تو_شهید_نمیشوی و در من آسمانی نگاه میکرد و میگفت :

حیف تو نیست که خاکی شده ای ، آن چشمان نافذ آتش میزد به تمام عمق هستی ام...

از #احمد_باقری_بنابی بنابی بگویم برایتان ، مهربان و سرش شلوغ ، نگاهش جای دیگر ، یعنی اینکه من وقت ندارم ، ولی حرفهایم را زدم ، چشمانم نَمی زد ، حس کردم آمد ، دستی به سر تمام آنها که آنجا بودند کشید و لبخند معنا داری هم به ما زد ، یعنی که یعنی...

نمیدانم کجا بود ، ولی چشمانش در آن اوج ملکوت زمینی شدن بلد نبود

یاد پدر بزرگوارش افتادم ، آن عالم انقلابی ، که با چه دل بزرگی علی اکبر رشیدش را در راه عزت مسلمانان داد...

بعد سراغ #احمد رفتم ، این احمد با قبلی فرق میکند ، البته شهدا همه عند ربهم یرزقون اند ولی این احمد که فامیلی اش را هم نمیگویم ، شاید بعدا ، با احمد قبلی فرق میکند ، با من مهربان تر است ، همیشه مینشید پای درد و دل هایم ، تا آخر خوب گوش میدهد ، در آغوشم میگیرد و بعد میگوید :

نگران نباش ، حواسمان بهتان هست...

دلم که گرم شد بر میگردم ، پرواز کنان و بی سر و پا...

احمد خودش آمد وقتی هنرستانی بودم ، دور قاب عکسش پرده کشیده بودند ، انگار #احمد_باقری_بنابی مرا نشانش داده بود ، مزارشان هم نزدیک همدیگر است ، آنموقع ها ندیده دلباخته اش شدم ، هر وقت من میرفتم خانم چادری سر قبرش گریه میکرد ، گاهی تا نیم ساعت منتظر میشدم به احمد باقری میگفتم ردش کن برود ، کار و زندگی داریم ، از دستم شکار میشد که : حواست باشد خودت را رد نکنیم...

خلاصه ولی بعد ها پرده رفت کنار و رویش دیدم ، خدای من چند سال روی خود مگر کار کرده بود که آن چشم ها ... آنقدر آسمانی...نه اینکه فکر کنید من چشم آسمانی سنج دارم ، نه ...هرکس ببیند میفهمد ، همه چیز آنجا همین است ، هرکس برود میبیند ، میشنود...

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbKnFGVAC5kZNQ