تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب - داستان بی نام ۲

نجـــــم الثـــاقــب

تکه ای دگر
سلام ابراهیم جان ، دخترم میگوید بابا : دلم برایت میسوزد ...عمو سرش آنقدر شلوغ است که وقت نمیکند بیاید و این دفتر تو را ورق بزند.
ولی بهش میگویم : تو ابراهیم را نمیشناسی دخترم ، او وقتی زنده بود به جز دو سه ساعت بقیه مال دیگران بود ، البته هرچه دیگر تر بیشتر سهم داشت ، مثلا با علی چند ماه توی افغانستان برای چریک های افغان دوره ی نظامی گذاشته بود و وقتی آمد چند هفته غیبش زد و بعد دیدیم صدایش از لبنان میآید ، دوباره وقتی برگشت مادرم گفت اگر بروی نمیبخشمت ، گفت باشد (آرام زیر لب گفت " امشب") میمانم . و صبح رفت ...
مشهد رفته بود پیش کاوه برای کارهای کردستان.
و کمترین وقت را برای من میگذاشت ، هر چند همیشه ازش شاکی بودم که نیستی و نمیا و از این حرفها ،،،
اما وقتی میامد طوری برای داداش کوچیکه وقت میگذاشت که جبران کند ، یکبار گفتم برا همه چریکی برا ما شکلاتم نیستی ابرام ، خندید ساعتش را از دستش بیرون آورد و منتظر ادامه ی حرفم بود تا بعد برای وضو به حیاط برود که گفتم :
والا ... برای اون افغان ها هم تو دوره ی رنجر میزاری ولی من داداشت یه سر نیزه از نزدیک ندیدم ، قیافه اش که به شوخی باز شده بود توی هم رفت ، فکر کرد و گفت : میسپارم دست یکی درست بشی . گفتم نع:
با خودت فقط 
ساعتش را دوباره در دستش کرد ، کاپشن چرمی کوتاهِ خلبانی اش را از روی زمین برداشت: اگه تا سه دقیقه آماده بشی امشب برات دوره میزارم.
پی زدم زیر خنده:
فقط برای من؟
به شوخی پوز خندی زد:
بعله غر غروی زهرماریان ، زود باش از همین الااااان ، شروع ش..
دویدم ، نمیدانم چطور آماده شدم ، ولی حواسم بهش بود ، با آرامش بیرون رفت ، کمی با آبجی رقیه اختلاط کرد ، صدای هندل موتورش که آمد دستم روی دستگیره ی سرد در حیاط بود که باز کردم و دیدم موتور را روی دنده گذاشته که برود : ص...صب.. کن...
برگشت و مرا نگاه کرد : خخخخخخ
به خنده اش رقیه هم سرش را از آبکش سبزی های زیر شیر آب بالا آورد و مرا نگاه کرد ، او هم خندید و دست بر دهانش گذاشت ، به لباس هایم نگاه کردم ، دکمه هایم را بالا پایین بسته بودم ، یک لنگه جوراب مشکی پایم بود یکی طوسی ....
همیشه تخس بودی ولی دوست داشتنی ، سوار شدم و رفتیم ، مادر موقع سوار شدن سرش را از پنجره ی آشپزخانه بیرون آورد و بلند گفت:
ها ... یکی تون کم بود ،،، دوتایی برین ...
ابرام برگشت و به مادر لبخند زد:
چاکرتم  به مولا ... اگه بدونی چقدر میخوامممت...
مادر سرش را برد داخل و با خود غرولند میکرد:
نمیخواد ، تو فعلا به بسیجیا برس ، انگار چیزی یادش آمده باشد ، زود سرش را باز بیرون آورد :
کی میخوای تکلیف دختر مردم رو مشخص کنی ، دو ماهه شیرین خوردیم و نشان کردیم ، این از مسلمانی به دوره 
ابرام سرخ و سفید شد : تا آخر هفته تبریزم ، هرچی شما بگین ، گاز موتور را گرفت و به سمت دالان حیاط رفت ، مرغ و خروس ها از سر راه موتور سنگین و مشکی رنگش فرار کردند و شیب دالان را به نرمی بالا رفت ، پرده ی پشمی دالان را به دست من داد تا نگهش دارم ، بعد دوباره دست روی فرمان گذاشت و نرم تا جلوی در رفت ، طوری با موتور از آنجا عبور کرد که انگار جزو بدنش است ، از در هم گذشت و وارد کوچه ی تنگ شد...
خلاصه آن شب اولین شبی بود که دست من به کلاش رسید ، آن هم بعد از کلی اینطرف و آنطرف رفتن ها با آقا ابرام و نگهبانی از موتورشان دم در اداره ها و مساجد ، شب دم در پایگاه ماشین سازی که پیاده شدم گفت ، شب اینجایی و من در حال نفرین خودم بودم ، اگر پایگاه میرفتی و مثل آدم ثبت نام میکردی حالا اینطوری نمیشد ، ولی چه کنم که توی پایگاه که میرفتم هیچ کس مرا حدی نمیگرفت ، چون برادر تو بودم ، همه فکر میکردند انگار تو فقط با صدام خصومت شخصی داری پس من هم وزیر جنگ تو بودم ، یکبار که با حاج حمید گفتم حاجی منم میخوام بیام جبهه ، خندید و گفت ، خو به من چه ...
پاشو بیا...
اجازه میخواد؟
همش تقصیر تو بود ، تو هم که اینطور بودی ، و تصمیم گرفتم آن شب که دستم رسید به اسلحه تلافی کنم و کردم ...
کلاش را که دادی دستم و گفتی : بلدی ؟
گفتم : هن،
گفتی : امشب تا صبح داخل پایگاه کشیکی ...
فقط پیش بخاری نشین خوابت نبره
گلن گدن کشیدم ، برگشتی و دیدی اسلحه را به سمتت نشانه رفته ام ، داخل پایگاه مسجد جلوی تمام بسیجی ها و داد زدم :
الان تلافی میکنم ، اینقدر منو اذیت کردی ...
چرا جبهه نمیبری ؟
یک نگاه به علی کردی و علی با اشاره سرش تایید کرد که سلاح پر است و با یک جست و غلط خودت را رساندی پشت ستون پهن و کلفت مسجد که پنج نفر هم میتوانستند پشتش سنگر بگیرند ، همه ساکت نگاه میکردند و چهره هایشان غرق در ترس و تعجب و بهت بود ، به جز علی که لبخند به لب داشت ، از لبخند علی به لبخند احتمالی تو پی بردم ، چون فقط او میتوانست تو را ببیند ، خبری ، سر و صدایی از تو نبود ، ناچار جلو رفتم ، اسلحه را جلو بردم ، خواستم ستون را دور بزنم حس کردم برق مرا گرفت ، ا
سلحه در دستان تو بود و تو جلوی من ایستاده بودی ، با همان لبخند مسخره ات ، و به دستان خالی خود نگاه میکردم که چطور خلع سلاح شده بودم؟
و تو خشاب را بیرون کشیدی و بعد تست و سلاح روی زمین ، حتا کلتت را از کاور بیرون نیاورده بودی!
رو کردی به بسیجیان مبهوت :؛ 
آموزش خلع سلاح و تسلط کار
علی کف زد و همه خندیدند و بعد تشویق بسیجیان و من هم مجبور شدم کف بزنم و تو هم دست به سینه گذاشتی و لبخند زنان برگشتی و از پایگاه خارج شدی...
اسلحه انگار داشت روی زمین به من میخندید...
و علی از زیر خنده هایش داشت مرا ملامت میکرد ...
گفتم که هیچ چیزت به آدمی زاد...
راستی هنوز منتظرتم و نیامده ای

ساعت ۵ و ۶ دقیقه ی صبح چهارشنبه ۶ دی ماه ۹۶