تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب - داستان بی نام

نجـــــم الثـــاقــب

تکه ای از داستان جدیدم 
میدانی ؟
سال به سال جای اینکه پخته تر شوم پیر میشوم.
و تو چه میدانی پیری چیست ، یار نوباوه ی من؟
اصلا سال به سال که زیاد است ، رفیقت هر روز دوبار پیر میشود ، دوبار هم جان میدهم ، فقط موقع ملاقات تو زنده میشوم ، اشک چشمت آب حیاتم و لبخندت مرگ من است.
یادت است؟
آن شب...
آن شب سرد...
دور استخر مدرسه ی تبریز...
با تو قدم میزدیم ...
و تو محزون بودی و اشک به چشمت قاب شده بود...
گفتم : ابراهیم ، بخند ، جان محمدت بخند ، هر کس بخواهد تو را شاد کند میاید سراغ من و من حالا نمیتوانم شادت کنم ، حالا بگو چه کار کنم بخندی ؟
و تو هیچ نگفتی ، سرت را بالا آوردی چشمان خیست زیر نور ماه انگار بزرگ تر شده بود و رد اشک روی صورت سفیدت جا باز کرده بود ، گفتم ابرام ... اه... حالم رو به هم زدی دماغاتو پاک کن ، نیگا رو پیرنت هم ریخته ، تا پایین را نگاه کنی انگشتم را زدم زیر دماغت و سرت با ضرب دستم بالا آمد ، پخخی زدی زیر خنده و من آنجا مردم ...،
از خوشحالی رفتم و پریدم توی استخر..،
آبش کثیف بود ، پر از جلبک و کثافت و زیر آب تاریک ، سرد سرد سرد بود ، اما خنده ی تو قطع نمیشد ، آمدی لب آب و قهقهه زدی ، طناب را برداشت و انداختی توی آب گفتی :
بیا بیرون
نیامدم ، ناز کردم ، نازم را خریدی:
گم شو بیا بیرون  ، مریض میشی میچای 
و گفتم :
حالا که زیاد التماس میکنی میام ، طناب را گرفتم ، سفت گرفتی ، پاهایم را که روی دیوار سیمانی استخر سفت شد ولم کردی و باز افتادم توی آب خندیدی ، و خندیدی...
حالا کی التماس میکنه؟
شنا کردم و تا نردبان رفتم ، بیرون آمدم ، لرزم گرفته بود ، لباس هایم را داشتم در میآوردم ، اور کتت را انداختی روی شانه هایم و مرا تا حجره بردی ، وسط راه گفتم:
ابرام ، نمیشی ایندفعه نری؟
آخه تو مث من نیستی ، تو تازه عقد کردی دلم ایندفعه شور میزند ، من اصلا جای تو میرم ، نمیتونم شناسایی برم ، ولی باز یه کارایی میتونم .
بغلم کردی ، گرم شدم ، داغ شدم گفتی :
محمد ، همه باید برویم ، تو هم بیا ، با هم میرویم ...