نجـــــم الثـــاقــب

مردی به دم در خانه رسید ، همان خانه ای که با همسرش ساخته بودند ، همه چیزش را ،

خسته بود ، از تمام خستگی های بیرون ، کارش که طول میکشید با خود میگفت : تلاش برای زن و بچه عبادت است ، همسر مهربانش جلو آمد و اخم کرد:

چرا دیر کردی ، حوصله ی مان سر رفت ، بچه از صبح پدرم را در آورده ، یک ذره به فکر ما نیستی ، کاش ما هم جزو مشتری هات بودیم و چند دقیقه ای با ما به همان گرمی صحبت میکردی ...

تصورش برای مرد سخت بود...

آیا این زن همسر من است که اینقدر از من دور است؟

کاش لا اقل ...

لا اقل چه...؟

هیچ چیز...

به بن بست رسیده بود ...

تنها کسی که توی دنیا ، نگفته حرفم را از چشمانم میخواند اینقدر دور شده و آدم تنها زود سردش میشود ، سردش شده بود ، دیگر چیزی نمیشنید ، بچه به استقبالش آمده بود و دستانش را برای بابا باز کرده بود ، اما بابا از کنارش گذشت ، خودش را به آتشدان خانه رساند ، اما آتشِ آتشدان هم انگار تاثیری نداشت.

سینه اش تنگ شده بود ، آب دهان توی دهانش جمع شده بود و نمیشد قورتش داد ، یاد رودابه افتاد ، زن طاروخ ، توی رمان ، چقدر برای شوهرش ارزش قائل بود ، در حالیکه هیچ کس طاروخ را دوست نداشت ، چون طاروخ قاتل و قاچاقچی بود:

خوش به حالت طاروخ ، اگر همه جا را به خاک و خون بکشی هم ، زنت توی خانه منتظر توست ، اگر ده سال بعد به خانه برگردی هم رودابه منتظر توست ، با همان آفتابه و تشت مسی که پاهایت را توی آن میشوید و با آن حوله ی روی دوشش پاها و دستهایت را خشک کند ، و او اینگونه تو را رام میکند ، تویی که گرگ صحرا از دست قناصه ات در امان نبود.

درست گفته اند که رگ خواب مرد دست زنش است ...

ولی نمیدانند...

#زن

#خانواده

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbI7JHUZEJxg-g