نجـــــم الثـــاقــب

سلام به مرشد عزیزمان 
اول سلام و آخر سلام 
راستش جوابت را در دل دادم که خود شنیدی که خود جنابت دل آشنایی 
بشنو عزیز دل :
آمدی جانم به قربانت ولی حالا چرا...
در نبودت جان ها دادیم و هیچ نماند که بر منبر رویم و وعظ دو قرآنی بکنیم و روضه ای برای خلق الله بخوانیم
رفیق بعد از کربلا حالم بد شده ، خطر بیخ گوشمان است و هدف امید بخش حق رو برویمان
مرشد و یا هر آنکه بوی یار میدهی
گرد پیری به سرم نشسته ولی هوای جوانی به سرم اوفتاده
«««
راستی عجب شرمنده ام کردی که آمده ای و جوابت نداده ام 
ــــ

توی تشییع نگوییم ، آن چند قدمی که وحید جان آمد با ما قدمی زد و رفت چشمم همش به دمبال تو میگشت ، ولی...
نبودی رفیق 
آنجا اگر بودی هم ندیدمت...
ٔ................

و اما از خودت بگو

پندی بده 

وعظی بکن

جامی بده 

مستم بکن