نجـــــم الثـــاقــب

نور ماه از لای درختان گردو روی سنگ و خاک میریخت و جوی آب سرد و زلالی که باغبان زیر درختان رها کرده بود.شنیدم که آب به گردو گفت:

چرا وقتی من به پای تو میرسم میوه هایت را زمین میریزی.

گردو بادی در شاخسارش انداخت و تکانی به خود داد:

راستش میدانم میوه به کارت نمی آید.اما چیز دیگری هم از دست من ساخته نیست.از من بپذیر.آب لبخندی به گردو زد ، میوه ها را برداشت و رفت.