تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب - داستان

نجـــــم الثـــاقــب

بسم الله الرحمن رحیم

دوشنبه

ساعت هفت و نیم شب

نهم آبان ماه سال پنجاه و نه

بعد از اینکه از شناسایی برگشتم در کوه توی یخچالی گیر افتادم.

چند تیر با سلاح برنو شلیک کردم.یکی از اهالی محلی با صدا تیر رد مرا پیدا کرده بود.اگر کاک مراد نبود حالا مرده بودم.او مرا سوار قاطرش کرد و بیرون آورد.

توی این دفترچه اطلاعات مهمی از جمله محل اختفای کوموله ها و محل جلساتشان را نوشته ام.

حاج احمد حالا که داری این دفترچه را میخوانی شاید من اسیر شده ام یا گرگ های کردستان گلویم را دریده اند.ولی بدان تا آخرین لحظه پای پیمانم با آقا روح الله ایستادم.

کم کم زخم دستان و صورتم که از سرما ایجاد شده بود رو به بهبودی است.اما هنوز بعد از اینجا یک روز تمام راه دارم تا به پاوه برسم.

و برای همین تا صبح از دفترچه رونوشت میکنم و به کاک مراد میدهم تا وقتی به شهر آمد به برادران پاسدار بدهد.چرا که معلوم نیست من زنده برسم یا نه.

فقط به همسرم لیلا بگویید اگر به شهادت رسیدم بی تابی نکند و مثل مادر امیر در مسجد محل شیرینی پخش کند.

حاجی وقتی توی یخچال گرفتار شده بودم دیدم همه چیز بی خود است.همه ی دنیا پوچ است.بعد از این پوچی عشقی در دل من افتاد که با نورش همه چیز آسان شد.عشق ، عشق خداوند است که دیگر از دل بیرون نمیکنم.با این عشق همه چیز و همه دوست داشتنی است،حتی باور کن صدام هم دوست داشتنی است.فقط نمی فهمد و به قول امام دیوانه است.

سلام مرا به دوستان و برادران و خواهران هم رزمم برسانید.

السلام علیکم

محمد حسن آشتیانی.


پینوشت:

شخصیت‌های داستان ذهنی اند