تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب - داستان

نجـــــم الثـــاقــب

بسم الله الرحمن رحیم

دوشنبه

ساعت هفت و نیم شب

نهم آبان ماه سال پنجاه و نه

بعد از اینکه از شناسایی برگشتم در کوه توی یخچالی گیر افتادم.

چند تیر با سلاح برنو شلیک کردم.یکی از اهالی محلی با صدا تیر رد مرا پیدا کرده بود.اگر کاک مراد نبود حالا مرده بودم.او مرا سوار قاطرش کرد و بیرون آورد.

توی این دفترچه اطلاعات مهمی از جمله محل اختفای کوموله ها و محل جلساتشان را نوشته ام.

حاج احمد حالا که داری این دفترچه را میخوانی شاید من اسیر شده ام یا گرگ های کردستان گلویم را دریده اند.ولی بدان تا آخرین لح