تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب - درس سیاست

نجـــــم الثـــاقــب

پادشاه حکام سرزمینش را توی عمارت جمع کرده بود
بهشان عتاب و خطاب بسیار میکرد
میگفت باید مالیات بیشتری جمع کنید
پسر پادشاه که حاکم جوان و لاغری بود بلند شد: مالیاتی که من امسال جمع کرده ام بیش از همه ی آقایان است
شاه نگاهی به دبیر دربار کرد و دبیر حرف جوان را تایید کرد
پادشاه نگاهی با تحسین به پسرش کرد و دستانش را برایش گشود
جوان در آغوش شاه سرش را به گوشش نزدیک کرد: نمی پرسید چطور؟
شاه شانه های فرزند را گرفت و کمی از خودش دور نگه داشت تا بتواند نگاهش کند
و با زبان نگاه پرسید چطور؟
پسر باز به هوای در آغوش کشیدن پدر سرش را نزدیک تر کرد:
مثل شما نکردم
به درد مردم رسیدم