نجـــــم الثـــاقــب

مینویسم و پاک میکنم
می نویسم و پاک می کنم
می نویسم ، پاک نمی کنم
نگاه میکنم
خسته می شوم
خمیازه می کشم
پاک می کنم
- پیر شده ام
نوشتن دیگر کار من نیست
نوشتن عشق می خواهد
شوق و شور میخواهد
پاک میکنم
پاک نمی شود
هر چه پاک میکنم ردی از آن بر جاست
پیر شده ام
بیدار می شوم
دهانم خشک خشک است
چرا باید مجبور باشی همیشه نوشته هایت را پاک کنی
ننوشتن بهتر نیست؟
ساعت خواب آلود دست کوچکش روی 3 است و دست بزرگترش روی 10
ساعت هم این وقت شب خواب آلود است
ولی خواب از سر من پریده
توی هال قدم میزنم
بعد از اینهمه سال تازه فهمیده ام چقدر مزخرف نوشته ام
چقدر بیهوده
باز بنویسم تا بعد از چند سال باز پشیمان بشوم
هر چه میگذرد پشیمانی هم کمتر سود می دهد
ننوشتن چاره ی کار است؟
خانم همسر با صدایی که "نرگس بابا" بیدار نشود :
محمد...
-بله؟
-کجایی؟
شوخی ام گرفته:
یه جای دور
عصبانی می شود و باز می خوابد
و من چون عقابی روی تمام تصورات واهی گذشته ام سبکبال پرواز می کنم
اما ناگهان چیزی از آن دور که معلوم نیست چیست به بالا می آید
دقیق می شوم
سنگ است؟
گلوله است؟
هر لحظه دارد نزدک تر می شود
به جای اینکه فرار کنم ، ایستاده ام و دارم تماشا می کنم
و آن چیز محکم توی صورتم میخورد
جایی بین بینی و چشمم
و من از اوج به زیر می افتم
و آن چیز فکری بود در قالب سنگ ریزه ای:
...
مرا به زیر می اندازد
ولی نمی دانم چه می خواهد
چرا با آن سرعت به سمت من روان گشته؟
دوباره اوج می گیرم
پرواز می کنم
اما دیگر جان بال زدن ندارم
به رختخوابم بر می گردم
چه باید کرد؟
وبا این سوال خواب ، مرا می برد