تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب - انگار روح کوه بود...

نجـــــم الثـــاقــب

هر شب که می رفتیم بود...
حسش می کردم
یک شنبه شب صدایش را شنیدم
با خودم گفتم شاید اشتباه می کنم
اما دیشب که سه شنبه بود دیدمش
آمده بود و کمی با فاصله از ما ایستاده بود...
رو به شهر... و پشت به ما
سفید بود و رام...
با وقار مثل خود کوه...
انگار روح کوه بود...
دست نیافتنی و بکر...
سر و صدایی کردیم و بلند شد و رفت
اولش فکر کرم سگ است.اما متانتش و راه رفتنش فهماند که سگ نیست
رفت و رفت ، و در تاریکی کوهستان گم شد
حالا که فکر میکنم می بینم او چه قدر به من نزدیک بود و من چقدر از او دور...
او دمش را گذاشته بود لای پاهایش و گوشهایش را آویزان کرده بود
حتا با ما چشم در چشم نشد
اما من با دیدنش زود چاقو کشیدم روی پنجه ایستادم و آماده ی جدال شدم
حس می کردم باید از خودم و یارانم در مقابلش دفاع کنم
پره های بینی ام خود به خود گشاد تر شده بود
و شش هایم هوای بیشتری را به درون سینه ام می کشید
حس می کردم بدنم گرم شده
تمام عضلاتم پر از خون شده بود
اما او مثل باد اسفند ماه
نه سرد و سوزان و نه گرم عطشناک
معتدل از کنار ما گذر کرد
و من اینبار که به کوه بروم برای دیدنش می روم
کاش باز خودش را نشانم بدهد...
انگار روح کوه بود
و کوه به وجود او نشاط و تراوت دارد...