نجـــــم الثـــاقــب

پدرم با طلبه شدن من کاملن مخالف بود
اما مرغ ما هم یک پا تر از این حرفها بود.شد آنچه از نظر حضرت پدر نباید میشد و در آخرین لحظات که دید تصمیمم را گرفته ام هیچ نگفت.مخالفتی نکرد.کمک هم کرد و فقط یک جمله گفت: فقط حرفم این است که آخوند شکم نشو...
چقدر در آن لحظه ناراحت شدم.دیدم از آنهایی که من بدم میآمده حضرت پدر هم بیزار بوده.آنهایی را که من مشتاق بودم او مشتاق تر.ناراحت از اینکه ندانسته چقدر با پدر خوبم به مخالفت پرداختم
حرف پدرم را اینگونه فهمیدم؛که کسی شو که وقتی نوع مردم میبینندش و کلامش را میشنوند بگویند چه خدای خوبی داریم و چه دین زیبایی
و نگویند : آخوند های ما زین لهم حب شهوات...(شهوت پرست شده اند)
و کاش مجالی بود و بر میگشتم و می گفتم: حرفتان با حرف من یکی ست...
و حال هر چه می شود با خود می گویم نکند من هم "آخوند شکم" شده ام؟
که هیچ چیزی در دنیا برای این افراد اهمیت ندارد جز شکمش و در نهایت شاید خانواده اش و ماشینش و خانه اش.هر چند تعدادشان زیاد نیست.اما یکی هم در این بازار بد جور توی چشم می زند و نباید باشد.