تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب - خشونت علی علیه السلام

نجـــــم الثـــاقــب

آفتاب به شدت می تابید

صحرای نزدیک مدینه مثل همیشه خشک بود

باد گرمی به صورت مسلمین می نشست و بلند نمی شد

ده ها مسلمان خسته بعد از ماهها و هفته ها دور از وطن

با لباس هایی از جنس کرباس خشک و سفت و شمشیر هایی به زین چهارپایان بسته شده

پاهایشان از شدت خستگی بر زمین کشیده می شد

آب کمی همراهشان بود

گوشهایشان را تیز کزده بودند تا کسی بشارت دیده شدن مدینه النبی را بدهد

اما سرهایشان از خستگی و شدت آفتاب رو به زمین افتاده بود

برای همین شایعه ای کافی بود تا قدمهایشان را تند تر کند

همه به آهستگی پاهایشان را بر ریگ ها می کشیدند

علی (علیه السلام) شتر را خواباند و بر پشتش نشست

همان شتر معروف پیامبر(صلوات الله علیه)

بزرگ و قوی بود

و همیشه برنده ی مسابقات

شتر نعره ای کشید و سرها از ریگ های داغ به چهره ی علی برگشتند که حالا سوار شتر ایستاده بود

و با صلابت رو به سربازانش کرد:

منزل بعدی مدینه است

میروم تا شهر را خبر کنم

سرها بعد از چهره ی علی به سمت جلو برگشتند و در کند و کاو افتادند

و از دور کوهای دور مدینه به چشمشان خورد

خوشحال شدند

ناخودآگاه قدم تند کردند

گویی دیگر خسته نبودند

جوانی از بین افراد با چشمانی گرد و وق زده با موهایی تابدار و قدی کوتاه داد زد:

حالا که علی رفت غنایم را تقسیم کنیم تا با این سر و وضع وارد شهر نشویم

اینها مال ماست...

یا اینجا برداریم یا آنجا

همه نگاهی به لباس های پاره و چرک خود انداختند

***
بعد از ساعتی علی بازگشت

شتر را در چند قدمی نگه داشت و فریاد زد

کمی بیشتر به مدینه باقی نیست

تند تر مومنین

تند تر...

آفرین

لبخند همیشگی اش بر لبان زیبایش بود

دست راستش بر غلاف ذولفقار بود

مردان وقتی به کنار علی رسیدند

ابروان علی در هم تنیده شد

دست علی غلاف را رها کرد و تازیانه را گرفت

دسته ی  چرمی در هم بافته شده ی تازیانه در بین انگشتان قدرتمندش محکم گرفته شده بود

همه از خبر علی خوشحال به سمت شهر روانه بودند

یکی از مردان با مشکی به سمت علی دوید:

یا علی آب...

علی نگاه پر از خشمش را به او تاباند

انگار که شیری غزال را با نگاهش فلج کرده باشد مرد در جای خود خشکید و ساکت ماند

همه متوجه خشمش شدند

کسی جرات کلام نداشت

هیچ کس نمی توانست حدس بزند که چه چیزی علی را اینگونه به خشم انداخته

پیرمردی که سهمش را از غنایم هنوز نپوشیده بود و بر استرش گذاشته بود با احتیاط پرسید:

چیزی شده علی جان

علی به احترام موی سپیدش اخم از چهره اش گرفت و گفت:

غنایم!!!

پیرمرد گفت:

من گفتم که دست نزنید...

***

همه با لباسهای کهنه و کرباسی شان بر شهر وارد شدند

می خواستند لبخند بزنند اما کار علی یادشان نمی رفت

بعد از احوال پرسی ها و سلام و علیک چند نفری دور پیامبر حلقه زدند:

ما از علی شکایت داریم

پیامبر لبخند روی لب هایش را پر رنگ تر کرد و آرام گفت:

از چه چیز علی؟

ـاز خشونت و سر سختی علی...

پرسید:

کجا خشونت ورزیده؟

گفتند:

غنایم را به تن کردیم و باز درآورد که خود پیامبر باید غنایم را تقسیم کنند:

پیامبر هم با آرامش گفت:

از خشونت علی در راه خدا به من شکایت نکنید

او در راه خدا خشن تر از آن است که بخواهید به من شکایتش را بکنید

و باز لبخندی بر چهره های مایوس مسلمانان تاباند و از حلقه ی شان خارج شد