تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب - آئین پهلوانی (بازنشر)

نجـــــم الثـــاقــب



پیر مرد وارد گود شد

پهلوان شهر بود

همه به حرمت قدمش صلوات فرستادند.

سر رویش سفید بود.اما هنوز پهلوان شهر بود.

پهلوان جوان که در شهر  پیرمرد غریب بود جلو آمد و با 

او دست داد و به رسم پهلوانی شانه ی پهاوان شهر را بوسید

پیرمرد از چشمان پهلوان جوان فهمید که ترسیده است.

کُپ کرده بود.

اما یک زمین خوردن که اینهمه ترس نداشت.

ترس جوان خیلی زیاد بود.

پهلوان پیر احساس خطر می کرد.

احساس می کرد اگر این کشتی را ببرد همه چیزش به باد خواهد رفت.

نکند این جوان از این شکست کمرش بشکند.

ترس جوان بیش از این بود که بتوان به یک شکست کشتی ربطش داد.

خواست از خودش بپرسد،دید بی حرمتی می شود.

مضطر شد

زیر پوستش انگار داشت می لرزید

می خواست کشتی نگیرد

این هم بی حرمتی است به میهمان.بیایی و برگردی...

زمین خوردن برای پهلوان پیر کاری نداشت.اما چه طور باید خود را پیش چشمان شاگردان و خبرگان اهل فن زمین بزند که آنها نفهمند خودش را زمین زده؟

نکند این ها همه وهم باشد

نکند جوان خود ترسوست

اما نه.این گوش ها و دماغ شکسته،این عضلات به هم پیچیده می گفت کار جوان کشتیست.

پیر مرد می دید که اگر غفلت کند او خاکش می کند.اما جوان حالا مرده بود.

غفلت که سهل است اگر پیشش بیفتی هم کار از پیش نمی برد

-خدا یا این دیگر چه امتحانیست؟

مرد ماند و گود...

گود بود و مرد...

همه ی آسمان سرد و خاکستری پاییزی داشت تن عریان پهلوان پیر را نگاه می کرد...

تنی که سالها زیر همین آسمان کشتی گرفته بود

تنی که پیر بود.اما پر از نشاط هم بود.پر از عضلات محکم و به هم پیچیده مثل طناب.

روی بازویش خالکوبی کرده بود

"غلام حیدر"

همین جور دور گود می چرخید

مرشد که کناری ایستاده بود همه چیز را فهمید.

ضربش را که روی آتش گرفته بود برداشت:

یا علی

بسم الل...

شروع کرد به خواندن

هر دو پهلوان با ظرب و صدای مرشد شروع کردند به حرکت

دور گود آرام  می دویدند

همه ی مردم تعجب کرده بودند

کمتر از همه جوان غریب بود

فکر می کرد رسم  این شهر این است.اول پا می گیرند بعد کشتی

شاگردان پهلوان پیر هم با اشاره ی مرشد راهی گود شدند

همه ی پهلوان ها لخت شدند و تنشان را گرم کردند

همه ی مردم هاج و واج بودند!

پهلوان پیر هم که داشت می دوید فکر می کرد.

فکر می کرد و به مردم نگاه می کرد.

مرشد را دعا می کرد که برایش وقت خریده.

این طرف و آنطرف را نگاه می کرد.

بین مردم زن کمتر می آمد.اصلن نمی آمد.مگر پیر زن و خرد سال.

آن هم به ندرت.

ولی زنی با صورتی پوشانده کنار گود ایستاده بود

زنی که لباسهایش با همه غریبه بود.

شبیه کرد ها بود...

پهلوان پیر فهمید...

همه چیز را تا آخر خواند.

پهلوان جوان هم از کردستان برای کشتی به تبریز آمده بود.

او باید عیال پهلوان جوان باشد.

-آوازه ی من جوان را کشته است.

من این آوازه را می کشم

با اشاره ای به مرشد فهماند که معرکه را جمع کن

مرشد ریتم صدایش را کند تر کرد و پسری هم که وسط گود کباده گرفته بود فهمید

کباده را زمین گذاشت.

مرشد صلواتی فرستاد و همه از گود خارج شدند.

پهلوان پیر و جوان غریب توی گود تنها شدند.

نگاه ها همه روی پهلوان نامی شهر تبریز بود.

پهلوانی که بعد از زمین زدن آن گیله مرد در اردبیل 28 سال است که پشتش به زمین نخورده.

پهلوانی که همیشه آینه به زانو و پشت می بندد.

پهلوانی که استاد فن و بدل فن است.

پهلوانی که چهار یل چوب بدست را با دست خالی ناکار می کند.

پهلوانی که به گفته ی همه ی مردم گاو را از مین می کند و به پشت می گذارد.

پهلوانی که 5 گرگ را به کوهستان برفی کشته.

و این گفته ها همه انگار دما دم در گوش پهلوان جوان خوانده می شد.

و پهلوان جوان با واهمه به او نگاه می کرد.ترس یک طرف و وسوسه ی زمین زدن همچنین رستمی یک طرف.

گاه یاد همسر جوانش می افتاد که با او به دیدن کشتی آمده است.

تمام بدنش به یکباره انگار رعشه می گرفت.

باز ماهیچه های پهلوان شهر را نگاه کرد.

دید پهلوان آینه بند چرمی را از پشت و از زانو هایش باز کرد.

کمی شاد شد ولی تعجب کرده بود.

پهلوان پیر نزدیک آمد و گفت:

نترس جوان

من عمرم را به این کار گذاشته ام.تو کسی نیستی که من از تو ببرم

جوان در دل شاد شد.

با هم سر شاخ شدند.

پیر مرد حمله نمی کرد.چون ببری محتاط فقط در چشم های جوا نگاه می کرد.فقط از فن های جوان فرار می کرد.یک زیر از جوان گرفت

ولی جوان روی پیرمرد خیمه زد...

پهلوان شهر خود را وا رهاند تا او هر چه می خواهد بکند

گو هر کس هر چه می خواهد بگوید.

بگذار آسمان بر زمین ببارد...

پهلوان پیر به دستان جوان بالا و پایین می رفت

گاهی تکانی به خود می داد تا کشتی از تک و تا نیفتد

و در آخر بالاخره جوان پشت پهلوان پیر شهر را  به خاک زد.

همه ی مردم در خود شکستند...

تنها کسی که شاد شد زن جوان بود

بلند شد و روی پا ایستاد

مرشد لبخند زد

توی گود جوان دست پیر را گرفت و بالا برد

همه مانده بودند این چه کاریست؟

ولی پیر مرد بازوبندی را که به زور بازو از گیله مرد گرفته بود بر بازوی جوان بست

جوان کرد خم شد تا پای پیر را ببوسد.

پهلوان پیر شانه هایش را گرفت.

خواست به زور هم که شده ببوسد.

اما زور پهلوان پیر می چربید به جوان.

آخر بلند شد

دیگر پیرمرد ترسی در چشمان جوان نمی دید.

خم شد و توی گوش جوان گفت:

جز از خدا نترس

این را گفت و از گود بیرون رفت

جوان بین گود تنها ماند

همه دور پیرمرد را گرفتند

صدای سلام و صلوات بلند بود

پهلوان شهر بی بازوبند انگار عزیز تر بود بین مردم

هیچ کس نگاهش به پیرمرد عوض نشده بود.همه او را با عزت می دیدند

او همان پهلوانی بود که همیشه در خانه اش باز است

او هنوز همان پهلوانی بود که هر وقت مشکل داشتی برایت وقت داشت

پول هم اگر برای مشکلاتت به کفایت نداشت یک زبان نرم داشت که آرامت کند.

دست پر زورش همیشه پشت مظلوم بود و بر سر ظالم.

جوان در آن تنهایی اش در گود اینها را می دید.می دید که چه قدر شهرشان یک پهلوان پیر کم دارد.

حالا می توانست پیر شود.

این بازو بند را هم شاید برای این پهلوان به او داده بود.

آری،انگار این را به او داده بود تا پیر کند.

این آئین پهلوانیست.

این بازو بند کسی را پهلوان نمی کند.

فقط پیر می کند.

پیر...






http://najmolsageb.mihanblog.com/post/486