نجـــــم الثـــاقــب

پدرتان برایتان ماشینی می خرد...

نه ببخشید ، خودتان می خرید...

نه باز ببخشید... خودتان درست می کنید

و کدخدای قلدری از سر کوچه می آید و می گوید این فرد یعنی شما نباید ماشین سوار شوبد

چون من بهش اعتماد ندارم و ممکن است خطر آفرین شود

او فردی است که خود با ماشینش هر کسی را که خواسته زیر کرده

و هنوز رد خون بر کاپوتش را که خیلی سعی کرده بشورد از بین نرفته

و آن هنگام که شما به حرفش گوش نکردی و ترسید که پیش همسایه ها ضایع شود

می گوید: بیایید بنشینید مذاکره کنیم

اما اگر حرف من را گوش نکرد می زنمش...

و تو هم برای اینکه مردم فکر نکنند که قانون شکنی و قلدر مآب محبور می شوی بیایی

بنشینی سر میز مذاکره

و آن مرد قلدر که هنوز دستانش آلوده به خون کودکان است شروع می کند:

ما نمی گوییم ماشین سوار نشو

ولی باید منطقی باشد

تو هر روز بیش از یک ساعت نمی توانی از ماشینت استفاده کنی

عصبانی می شوی: ماشین خودم است...

مرد قلدر که با دستمال خون دست هایش را پاک می کند:

پس می خواهی جنایت کنی

رو به حضار می کند:

دیدید...من که گفتم...

تو سعی می کنی با آرامش جواب دهی:

اگر لازم داشتم چه؟

لبخندی از سر رضایت می زند:

همسایه هایت مثل همیشه بهت کمک می کنند

یاد خیانت همین همسایه ها می افتی...

چند بار تو را تا دم مرگ پیش برده اند

چند بار به خانه ات حمله کرده اند

حتا الان هم قسمتی از خانه ات را از تو گرفته اند...

باز مرد قلدر شروع می کند:

و هر روز بیش از صد کیلومتر نمی توانی بروی

عصبانی می شوی...

دوستت که با تو سر میز مذاکره نشسته خم می شود و می گوید:

اشکال ندارد

تو که خودت صد کیلومتر نمی روی...

تو می گویی: مسافرتی کاری چیزی...

مرد قلدر که میشنود می گوید:

اتوبوس های ما و قطار و هواپیما های من همیشه در اختیار تو اند

کم مانده سرت را به دیوار بکوبی

این چه مذاکره ایست؟

ماشین اگر ماشین من است چرا شما باید محدوده مشخص کنید؟

چه کسی برای شما محدوده مشخص خواهد کرد؟

جواب خون هایی را که می ریزید را کی خواهید داد

اینجا دهکده ای ست که قدرت به جای قانون حکمرانی می کند