تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب - به وقت حوت

نجـــــم الثـــاقــب

کاش شماره ای بود که می شد بهش پیام داد

که تو او را نمیشناختی ولی او تو را میشناخت...

نمی گفت:شما؟

و بهش می گفتم امشب که عزراییل در ما را نزده وارد شد و گفت:

برویم

من تنها حالتی که بهم دست داد دلتنگی بود

یک حسرت عظیم...

همان که در سوره ی قیامت خدا می گوید "فراق" و ظن انه الفراق

و گمان کردم که رفتنی ام

و دلتنگ شدم

دلتنگ تمام مسجدی هایم

حتا آنها که جواب سلامم را به سردی جواب میدادند

دلتنگ آن پسرکی که پشت فرمان ماشین تا عمامه ام را دید دستش

را گذاشت روی بوق...

دلتنگ بوته ی گل رز صورتی رنگ حیاطمان

دلتنگ خانه...

دلتنگ تمامی کتابهایی که نخواندم و در کتابفروشی ها ماندند

همه ی سوالاتی که توی گلو ماندند و من بی خبر رد شدم...

شاید به خاطر اینهمه دلتنگی بود که برگشت، عزراییل را می گویم

برگشت لبخندی زد و گفت:

بمان...من خود می روم

و شاید ای شماره ی ناشنا باور نکنی ولی من دلتنگ او هم شدم

خلوت گزیده ام و از هر دلتنگی درون خود مجسمه ای میسازم

تا به هنگام تنگی دل به دستم بگیرم

ببوسمشان...

شاید یاد بگیرم چطور باهاشان بهتر باشم

شاید یونس هم به وقت حوت دلتنگ مردم شده بود