نجـــــم الثـــاقــب

رضا در را بست و وارد کوچه تاریک شد
صدای اذان بلند شد و از مسجد توی "کوچه های صبح" ریخت
صدای اذان سبز بود ولی اشک های رضا خاکستری
ساک کوچک و سبک رضا توی دستش آرام و قرار نداشت
رضا بود و فکر اعزام
اتوبوس ها ساعت 7 راهی می شدند
الان ساعت 4 و 30
رضا به فکر مادر...
به فکر پدر پیر و مریض
به رقیه دختر همسایه نمی خواهد فکر کند
اما فکر او همیشه توی ذهن رضاست
رضا انگار با فکر به او گناه می کند.
همیشه از فکرش فراری ست:

اما چرا آنجا بین آنهمه آدم که همه مشغول خودشان بودند
من خواستم فقط یکبار تو را خوب ببینم تو قبلش نگاهت به من بود؟

فکرش را از سرش فراری داد
سعی کرد به چیز دیگری فکر کند
وارد مسجد شد
گوشه ای نشست تا نماز شروع شود
انگار رقیه هنوز از جایی داشت رضا را می دید
او رضا را می خواند
تا ته رضا را می خواند
حتا افکار کوچکش را:

حالا که از من دست نمی کشی
حالا که هستی توی فکرم باش
ولی من اگر به تو فکر کنم نمی توانم بروم
از فکرم برو دختر خوب
بگذار راحت بروم
اگر دوست داشتی هم ساعت هفت من می روم
بین جمیعت کاش باشی
ولی می دانم که حتمن آن ساعت را تو خوابی

مکبر مسجد گفت:قد قامت الصلات

صف بسته شد

رضا ایستاد

اما انگار کسی با همان چادر مشکی همیشگی اش کنار خدا ایستاده بود و رضا را مثل دفعه ی پیش نگاه می کرد