تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب - داستان واقعی

نجـــــم الثـــاقــب

بعد از نماز مغرب و عشا از مسجد بیرون می زنم
دوست دارم توی این هوای بهاری  قدم بزنم و نسیم لطیف هوای مدیترانه ای آذربایجان به گونه هایم بخورد
ولی می بینم با قدم زدن سیر نخواهم شد
به خانه می روم.وارد پارکینگ می شوم
پشت دیوار حایل پارکینگ و راه پله دوچرخه ی مشکی و تازه ام انگار منتظر من ایستاده.
ولی دو چرخه سواری به تنهایی هم سیرم نمی کند.
تند پله ها را بالا می روم.طبقه ی سوم از نفس افتاده ام.طبق معمول کسی خانه نیست و همه رفته اند به خانه ی پدربزرگ.و طبق معمول به من یک عالمه زنگ زده اند و من به بهانه های مختلف جواب نداده ام.مادرم دیگر به این وضع عادت کرده.کلید را از توی جیب شلوار کتانم به زور بیرون می کشم و توی در می اندازم.در از پشت قفل است.در را می زنم.خواهرم در را باز می کند.خانه تاریک است.و فقط چراغ اتاق او روشن است.احساس می کنم بچه ها همه در این سن غریب اند و کسی نمی فهمدشان.دلم برای خودم و خودش می سوزد.من فقط هفده سال دارم و او چهارده.وارد اتاقش می شوم.راستش بالا آمده بودم تا هندزفری ام را بردارم و بروم دوچرخه سواری.دوست داشتم امشب توی این هوای مطبوع شعر های مرحوم سپهر را که با صدای خودش ضبط شده گوش کنم.
شاید با چند قطره اشک در سرازیری تندی که با سرعت از کنار تمام آدم ها می گذرم و کسی حال خرابم را نبیند و سپهر بگوید:
چشم چشم دوتا چشم ...
و من حالم خراب تر شود
اما این خانه حالش خراب تر است.خواهرم آینه ی من است و من آینه ای او...
وارد اتاقش می شوم.پشت میز نشسته و گوشی در دستش و کتاب در مقابلش.زیر چشمی من را می پاید.شروع می کنم به شوخی:
چرا نرفتی المیرا خانم؟!(لجش را در می آورم)
نکنه تو هم می خوای مثل من مالی خولیایی بشی؟
افسرده بشی؟
اینها حرفهای مامان است که به من می گوید.
او هم یاد حرف های مامان می افتد و یکهو خنده از لبانش بیرون می ریزد.
بعد بی انصافی نمی کند و می گوید:
راست می گه...راست می گه...
کمی قلقلکش می دهم و فرار می کنم
تا از پشت میز صندلی اش را بیرون بکشد و بیاید من هندزفری را از کشو قاپیده ام و از خانه خارج شده ام
پله ها را دوتا یکی می کنم و با همان حالت فرار خودم را به دوچرخه می رسانم
آستین هایم را تا می زنم و دستکش های دوچرخه سواری را به مقتضای سن همان روز هایم آرتیستی در دست می کنم
عضله ی ران پایم را لمس می کنم و می بینم محکم تر شده
یاد کوهنوردی هایم می افتم و کیف می کنم
خدا را زیر لب شکری می کنم
در  پارکینگ را باز می کنم و سوار دوچرخه می شوم
دوست دارم مثل همیشه سواره از در خارج شوم
دوست ندارم چیزی مرا پایین بکشد
دوست دارم همیشه من سواره باشم و دنیا پیاده.اما احساس می کنم این عجب و غرور است که در من شعله می کشد.دوچرخه را توی کوچه نگه می دارم و جکش را می زنم و به سمت در می روم تا در را ببندم.می خواهم خودم پیاده شوم تا این احساس لعنتی از من رخت ببندد.باد دوچرخه را زمین می زند.نگران می شوم ولی یادم همان احساس می افتم.بادی نا چیز دوچرخه ای را که من سوارش می شوم را زمین می کوبد و نوار اسفنجی که دور فرمانش پیچیده ام پاره می شود.
من چه قدر ضعیفم که به این ضعیف تر دل خوشم.حالم خراب می شود.سوار دوچرخه می شوم.دنده اش سنگین است.توی سربالایی کوچه گیر می کنم.دیگر از این عضلات قوی هم کاری بر نمی آید.مجبور می شوم پیاده شوم.خدا را شکر می کنم که دم به دم گوشم را می گیرد تا طغیان نکنم.بعد به خودم تشر می زنم که اگر با این نشانه ها باز طغیان کنم چه؟!...
نمی دانم چه کنم؟
یاد  حاج آقا پورنجف می افتم.دلم برایش تنگ می شود.با خودم آرزو می کنم کاش قم نبود.کاش تبریز بود...
سوار دوچرخه می شوم و از سرازیری خیابان فرعی با سرعت می پیچم توی خیابان اصلی.با سرعت دارم پایین می روم.فقط می خواهم در حرکت باشم.به کدام سمتش اهمیتی ندارد.خیابان نور شهرک یاغچیان را پایین می روم.باد توی صورتم می زند.احساس می کنم زیر بغل هایم دارند خنک می شوند.احساس بسیار خوبی دارم.باد تمام عرق ها را از تنم به نرمی بر می دارد و خنکی مطبوعی به جایش می گذارد.سر دوچرخه را خم می کنم و نور را بالا می روم.می خواهم زود به شاهگلی(شما بخوانید ائل گلی ) برسم
دلم برای خواهرم تنگ می شود.با خود می گویم کاش او را هم با خود می آوردم