تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب - اجازه ی پدر

نجـــــم الثـــاقــب

هوا گرم و تفتیده بود
مثل همیشه رسول الله(صلوات الله علیه) منتظر شد تا همه از مسجد بروند.
مسجد خالی بود که خواست خارج شود که دید دختر جوانی زیر سایه نخل جلوی مسجد ایستاده،انگار انتظار کسی را می کشد.پیامبر را که دید خون زیر پوستش دوید.شدت شوق و محبتی که به او داشت در چهره اش مبدل شد به لبخندی و قطره ی اشکی از سر شوق.زود خود را جمع و جور کرد و به سمت پیامبر دوید.وسط راه دید دارد میدود.خودش را کنترل کرد،ندوید.قدم های آرام و با وقارش را که بی تاب بودند را به سمت پدر امت برد.هر طوری بود به رسول خدا رسید.پیامبر با قدم های آرام و با سکینه اش به سمت منزل علی (علیه السلام) می رفت.دختر به پیامبر سلام کرد.پیامبر ایستاد و جواب سلامش را به گرمی داد.دختر با اینکه چند لحظه ی پیش قطره ی شوقی ریخته بود صدایش را چون شاکیان بلند کرد:
یا رسول الله...
پدرم مرا به عقد پسر عمم درآورده...
پیامبر:(با لبخند)خوب مبارک است!
دختر:چه مبارکی؟!کدام عقد؟!مگر رضایت من که زوجه باشم اهمیت ندارد؟!!
پیامبر:چرا...چرا...باید شما راضی باشید
دختر:من که راضی نیستم!!
خدا به این کار راضی ست؟!
پیامبر با همان لبخند و آرامش:
اگر راضی نیستی می توانی هر کسی را که دوست داری،به همسری برگزینی.
دختر:هر کسی؟؟
پیامبر:بله دخترم.هر کسی
دختر:ولی من پسر عمویم را دوست دارم.
آمدم این را از شما بپرسم و به زنان عرب بگویم که دیگر پدر صاحب دخترش نیست که با او هرچه خواست کند.نظر اصلی،نظر خودش است..
پیامبر با لبخندی که رو به افق بود سری به.نشانه ی تایید تکان داد و دور شد.
دختر چشم باز کرد و دید وسط کوچه ایستاده و مسیری را که او رفته را تماشا می کند.در آن گرما احساس کرد روی صورتش خنک شده.دستی کشید و مسیر اشک را بر گونه هایش دید