تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب

نجـــــم الثـــاقــب


پاتوق بسیجیان بدون کارت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





خوب شد قبول کردی مکه بروی

وگرنه "بیت العتیق" هم مثل من دلش خیلی می سوخت

خوب شد رفتی و دیدی اش...

عیبی ندارد

ما به عکس هایت دلخوشیم حاجی...

 

 

 

 

 



تصویر همت و متوسلیان در حج

صبح قبل از طلوع به کار اسبها می پردازیم

عده ای برای مقابله با لشگر عثمانی پیاده به راه افتاده اند

سید حسن(امیر شهر)به ما دستور می دهد:

زود به کوهستان برسید و لشگر دشمن را از بالای کوه تیر باران کنید.

معتلشان کنید تا پیاده ها به شما برسند.

او استاد جنگ است.دستوراتش را به جان می خَرم.

با اسبان تیزرو از دروازه شهر خارج می شویم.

اما راه را لشگر خودی که آرام آرام با پای پیاده راه می پیماید بسته است.

داد می زنم:

راه را باز کنید

ما باید زود تر حرکت کنیم...

پیرمردی با خونسردی جواب می دهد:

غلط کردی...

همه با هم می رویم

قهرمان بازی در نیار...

و هیچ کس راه برایمان باز نمی کند

به خیال خودشان اگر همه با هم با دشمن مواجه شویم نیروی بیشتر خواهیم داشت...

من پیاده می شوم.

به پیش آن پیرمرد می روم:

لشگر عثمانی توپ دارد...

آنها را باید در کوهستان بگیریم.

پیرمرد هیچ نمی گوید و آرام در حال ذکر گفتن است.

درمانده می شوم...

نمی دانم چه کنم...

اسبهای ترکمن و عرب ما باید با آهنگ پیاده ها راه بیایند؟...

به پیش سوارانم بر می گردم:

وقت را نکُشید

پیاده شوید و اسبها را آرام به دره بیاورید

باید از اینها بگذریم...

یکی از سواران می گوید:

نه...شیب دره خیلی تند است...

نمی شود...اسبها زمین می خورند...

-چاره ای نیست...

خودم جلو می افتم

سید حسن گفته راه را به عثمانی ببندیم

من می بندم...شما می خواهید با این پیادگان بیایید

سواران غرغر کنان اسبانشان را از راه خارج می کنند و به دره می زنند

و آن روز بود که ما هفتصد اسیر ترک گرفتیم

پنج توپ و صد تفنگ و شصت اسب و...

ولی آن پیر مرد هنوز داشت ذکر می گفت

و ناراحت بود که من به او بی احترامی کرده بودم.

اما لبحند سید حسن برای من کافی بود.






ادامه مطلب



ادامه مطلب

 در خانه شحنه خفته و دزدان بکوی و بام

ره دیو لاخ و قافله بی مقصد و مرام

گر عاقلی، چرا بردت توسن هوی

ور مردمی، چگونه شدستی به دیو رام

کس را نماند از تک این خنگ بادپای

پا در رکاب و سر به تن و دست در لگام

در خانه گر که هیچ نداری شگفت نیست

کالات میبرند و تو خوابیده‌ای مدام

دزد آنچه برده باز نیاورده هیچگاه

هرگز به اهرمن مده ایمان خویش وام

میکاهدت سپهر، چنین بی خبر مخسب

میسوزدت زمانه، بدینسان مباش خام

از کار جان چرا زنی ای تیره روز تن

در راه نان چرا نهی ای بی تمیز نام

از بهر صید خاطر ناآزمودگان

صیاد روزگار بهر سو نهاده دام

بس سقف شد خراب و نگشت آسمان خراب

بس عمر شد تمام و نشد روز و شب تمام

منشین گرسنه کاین هوس خام پختن است

جوشیده سالها و نپختست این طعام

بگشای گر که زنده‌دلی وقت پویه چشم

بردار گر که کارگری بهر کار گام

در تیرگی چو شب پره تا چند میپری

بشناس فرق روشنی ای دوست از ظلام

ای زورمند، روز ضعیفان سیه مکن

خونابه میچکد همی از دست انتقام

فتوی دهی بغصب حق پیرزن ولیک

بی روزه هیچ روز نباشی مه صیام

وقت سخن مترس و بگو آنچه گفتنی است

شمشیر روز معرکه زشت است در نیام

درد از طبیب خویش نهفتی، از آن سبب

این زخم کهنه دیر پذیرفت التیام

از بهر حفظ گله، شبان چون بخواب رفت

سگ باید ای فقیه، نه آهوی خوشخرام

چاهت چراست جای، گرت میل برتریست

حرصت چراست خواجه، اگر نیستی غلام

چندی ز بار گاه سلیمان برون مرو

تا دیو هیچگه نفرستد تو را پیام

عمریست رهنوردی و چون کودکان هنوز

آگه نه‌ای که چاه کدام است و ره کدام

پروین، شراب معرفت از جام علم نوش

ترسم که دیر گردد و خالی کنند جام

 

(پروین اعتصامی)




 



ادامه مطلب



ادامه مطلب

 



ادامه مطلب

گنجشک آمد و روی شاخه ی درخت سیب حیاط نشست

یک گنجشک نر

سه بار گفت: جیک...جیک...جیک

و رفت

شاخه لرزید

و من احساس کردم دل من نیز با رفتنش لرزید

شاخه ایستاد

دل من نه...

نجم

 

 




از آنجایی که وبلاگ استاد(فعلن) تعطیل می باشد و انتخاب و گذاشتن داستان های زیبا کار ایشان می باشد ما این کار را به یاد استاد عزیزمان انجام میدهیم.

باشد که او از ما خوشنود شود( و هر چی زودتر بیاد کرکره رو بکشه بالا یک چای قلیان مشت مهمانمان کند) :

 

مرد جوانی ، از دانشكده فارغ التحصیل شد . ماهها بود كه ماشین اسپرت زیبایی ،پشت شیشه های یك نمایشگاه به سختی توجهش را جلب كرده بود و از ته دل آرزو می كرد كه روزی صاحب آن ماشین شود . مرد جوان ، از پدرش خواسته بود كه برای هدیه فارغ
التحصیلی ، آن ماشین را برایش بخرد . او می دانست كه پدر توانایی خرید آن را دارد .
بلأخره روز فارغ التحصیلی فرارسید و پدرش او را به اتاق مطالعه خصوصی اش فراخواند و به او گفت :

من از داشتن پسر خوبی مثل تو بی نهایت مغرور و شاد هستم و تورا بیش از هر كس دیگ...ری دردنیا دوست دارم . سپس یك جعبه به دست او داد . پسر ،كنجكاو ولی ناامید ، جعبه را گشود و در آن یك انجیل زیبا ، كه روی آن نام او طلاكوب شده بود ، یافت .

با عصبانیت فریادی بر سر پدر كشید و گفت : با تمام مال ودارایی كه داری ، یك انجیل به من میدهی؟


كتاب مقدس را روی میز گذاشت و پدر را ترك كرد .

سالها گذشت و مرد جوان در كار وتجارت موفق شد . خانه زیبایی داشت وخانواده ای فوق العاده . یك روز به این فكر افتاد كه پدرش ، حتماً خیلی پیر شده وباید سری به او بزند . از روز فارغ التحصیلی دیگر او را ندیده بود . اما قبل ازاینكه اقدامی بكند ، تلگرامی به دستش رسید كه خبر فوت پدر در آن بود و حاكی از اینبود كه پدر ، تمام اموال . بنابراین لازم بود فوراً خود رابه خانه برساند و به امور رسیدگی نماید . خود را به او بخشیده است
هنگامی كه به خانه پدر رسید ، در قلبش احساس غم و پشیمانی كرد . اوراق و كاغذهای مهم پدر را گشت و آنها را بررسی نمود و در آنجا، همان انجیل قدیمی را باز یافت . در حالیكه اشك می ریخت انجیل را باز كرد وصفحات آن را ورق زد و كلید یك ماشین را پشت جلد آن پیدا كرد . در كنار آن ، یك برچسب با نام همان نمایشگاه كه ماشین مورد نظر او را داشت ، وجود داشت . روی برچسب تاریخ روز فارغ التحصیلی اش بود و روی آن نوشته شده بود : تمام مبلغ پرداخت شده است.




شب، دود سیگار از پنجره توی اتاق می آمد

بویش شبیه بوی اسفند بود،فقط کمی تند و تیز تر

معلوم بود بابا عصبانی است

چراغ روشن تا به صبح و دود سیگارش شاهد این مدعا بود

فردا صبح که عمو محسن را ساواک اعدام کرد من فهمیدم آتش سیگار پدرم از کجا بوده

آن شب آقا نصر الله همسایه مان، وقتی دیده بود حال پدرم خراب است فقط یک نخ برایش روشن کرده بود

ولی دیگر این نخ ها از هم جدا نمی شدند

پدرم انگار با سیگار می خواست غم هایش را بسوزاند

این ها را اولین بار وقتی فهمیدم که با سیلی می خواست بزند توی گوشم

***

آن روز ظهر بود

کسی توی خانه نبود

رفتم و توی حیاط نشستم.همان جایی که پدرم می نشست.

زیر سایه بان،روی تخت

جعبه ی سیگارش مثل همیشه آنجا بود

یکی دزدکی برداشتم و روشن کردم

هنوز اولین پُک را زده و نزده دیدم در باز شد و پدر آمد تو

آنروز زودتر آمده بود

وقتی من را دید کیسه ی برنج از دستش زمین افتاد

جلو آمد و دستش را برد بالا تا بزند

چشمانم را بستم تا دستش را نگیرم

ولی می دانستم حتمن برق از سرم خواهد پرید

پدرم عصبانی بود و بازوانش پر زور.

او باستانی کار بود

منتظر بودم برای اولین بار سیلی اش توی گوشم بخورد

ولی زیاد طولش داد

چشمانم را که باز کردم ، دیدم لب حوض نشسته و پشتش به من است

شانه هایش داشت می لرزید

این اولین بار بود که گریه اش را بیرون از سیاهی محرم می دیدم

خودش می گفت:

"مرد فقط زیر سیاهی هیئت اباعبدالله گریه می کنه"

دستم را روی شانه اش گذاشتم:

آقا جون ببخشید

نفهمیدم

غلط کردم

گوه خوردم

جوونی کردم

...

گریه نکن

بیا منو بکش گریه نکن...

پدرم همانجور که سرش پایین بود گفت:

عموت محسن رو اولین بار که سیگار می فروخت توی پارک دیدم

یکی خوابوندم زیر گوشش

گفتم: بچه مگه برات چی کم گذاشتم

مثل تو حیا کرد

هیچی نگفت

عصبانی بودم

رفتم...

بعد از اعدامش فهمیدم توی اون جعبه ی سیگار هاش اعلامیه قایم می کرد

بخاطر همین هم ساواک گرفتش

سیگار فروشی بهوونه بود

من از غم محسن به سیگار افتادم

یکی کشیدم که غمش یادم بره

ولی غمش بیشتر شد

حالا دیگه پونزده ساله این غم همیشه باهامه...

نجم




سخن با من نمی گوئی الا ای همزبان دل

خدایا ،با که گویم شکوه ی بی همزبانی را

نسیم زلف جانان کو که چون برگ خزان دیده

به پای سرو خود دارم هوای جانفشانی را

به چشم آسمانی گردشی داری بلای جان

خدا را بر مگردان این بلای آسمانی را

 

شهریار

 




سلام به رفیق و فرمانده ام

می دانی رفیق من با عقلم جور در نمی آید که شما این نوشته ی من را بخوانی

اما حس می کنم که می فهمی اش...

پس می نویسم:

سلام بر پیر خراسانی ما

آقا جان...الهی من به فدای فقط یک لبخندت

بخند که خنده ی تو کارها بکند...

آقا جان چه قدر دلم برایت تنگ است...

تنگ...

کاش می شد می آمدی کنارم دمی می نشستی....

و من سرم را به زانویت می گذاشتم و های های گریه....

می گفتم بهت...

درد هایم را به تو می گفتم

و تو با آن لبخند ملیحت می گفتی:

"می دانم می دانم"

و دلم قرص می شد که شما خبر داری...

آقا جان من زبانم پیش شما قفل می کند

فقط باز دعایم کن

مثل آن بار که دعایمان کردی و همه چیز خوب شد...

آنبار هم نشد که شما خطبه را بخوانی

اما شنیدم که دعایمان کرده ای...

از بعد دعای شما بود که زندگی به ما خندید

آقا جان باز دلم می خواهد ببینمت

خودت راست و ریستش کن

من که به کسی چیزی نمی گویم

آنقدر دیدن تو در عالم خواب شیرین است که هیچ وقت نمی خواهم بیدار شوم

آقا جان من که شما را نمی شناختم

خودت آمدی و نشستی توی دلم

پس گَه گداری بیا تا این دل ویرانه ام صفا بگیرد

آقا جان بیا که دارم می سوزم

آقا جان باور کن...خیلی وقت است که ندیده ام ات...بیا که دیر کرده ای

سید ما، پدرت نیمه شب ها به یتیمان کوفه سر می زد

بیا بیا...

یتیم کوفه ات منم

بیا...

 




 

رهبرآ...

بگذار رود ز چشم مستم

خوابی که تو را در آن خبر نیست...

نجم

 




باز امشب هوای نوشتن بی هوا به سرم زده است

من می نویسم

تو بخوان:

می نویسم که از من انتظار نداشته باش

من به خطاطی می مانم که در شلوغی بازار کناری نشسته و دارد قلمش را می تراشد

یا به نقاشی که رو به کوهستانی وحشی ایستاده و دارد رنگ ها را با هم می آمیزد

و این کوهستان و بازار من بسی وحشی و شلوغ اند

***

تو ببین من سکوت کرده ام

ببین کنار کشیده ام

کاری به من نداشت ه باش

فردا که بیدار شوی خواهی دید که انگشتان من بر صفحه ی کلید ها دنیایی را زاییده اند

پس کنار من ننشین

بگذار قدری با این کوهستان

با این مردمان بازار شلوغ انس بگیرم

من آبستن دنیایی وحشی و شلوغ ام

دنیای من بی تابی می کند  هر لحظه ممکن است که از راه برسد

نمی گویم تنهایم بگذار

اما از دور به تماشا بنشین بی آنکه من حضورت را نذاره گر افتم

از دور بنشین و ببین که چگونه مردی می زاید

من جهانی را به تو هدیه خواهم کرد

فقط اندکی صبور باش

من را بفهم

من آبستنم

اما با این همه می دانم که تو مرا نمی فهمی

باز زبان تمسخر  خواهی گشود

چاره ای نیست

من به این ها می سازم

من هم خدایی دارم

کناری می نشینم و این طفل را به دنیا می آورم

و شاید آن لحظه نفس آخرم باشد

بس که از زبان تو تازیانه ها چشیده ام




سر و همسر نگرفتم که گرو بود سرم
تو شدی مادر و من با همه پیری پسرم
تو جگر گوشه هم از شیر بریدی و هنوز
من بیچاره همان عاشق خونین جگرم
منکه با عشق نراندم به جوانی هوسی
هوس عشق و جوانیست به پیرانه سرم
پدرت گوهر خود تا به زر و سیم فروخت
پدر عشق بسوزد که در آمد پدرم
عشق و آزادگی و حسن و جوانی و هنر
عجبا هیچ نیرزید که بی سیم و زرم
سیزده را همه عالم به در امروز از شهر
من خود آن سیزدهم کز همه عالم به درم
تا به دیوار و درش تازه کنم عهد قدیم
گاهی از کوچه‌ی معشوقه‌ی خود می‌گذرم




دو کلیپ کوتاه از رهبر انقلاب در مورد تقلب سال 88

 

http://host17.aparat.com//public/user_data/flv_video_new/327/b7ed8cbb83ae51013035cc37aebfa247980916.mp4

 

http://host13.aparat.com//public/user_data/flv_video_new/327/3a015f3099fe13bef795e63da929c3e5980985.mp4




عمرو عاص:

ابا یزید!در جنگ نه روی توان سپاهت حساب کن و نه روی خدعه های من.

فقط دعا کن که در سپاه علی مردمان جاهل فراوان باشند




ماشین از جاده منحرف شد

رفت توی دل کویر

کسی نمی دانست کجا می رود

رفت و رفت

یکهو یک زنی از درش بیرون افتاد

ماشین هنوز داشت به راه خودش به سرعت در دل کویر ادامه می داد

زن کناری نشسته بود و خیره شده بود به ماشین که حالا فقط لکه ای شده بود در پهنه ی کویر

ناگهان آن لکه آتش گرفت...

و لحظه ای طول نکشید تا صدای انفجار به گوش های زن رسید

زن از زیر مقنعه دکمه ی میکروفنش را روشن کرد:

"عملیات با موفقیت انجام شد

بمب از محل تجمع مردم دور شد"

و زد زیر گریه و میکروفنش را خاموش کرد

زن تمام آرزو های زنی دیگر را می دید که حالا چند صد متر آن طرف تر خاکستر شده

تمام امید دختر بچه ی 6 ساله ای را می دید که حالا دیگر ...

او  یک "سرباز گم "نام بود

گم نام مرد...

حالا فرمانده اش باید به فکر این باشد که این یکی را  چه جور راست و ریستش کند.

قبلی ها را با صحنه ی تصادف می شد کاری کرد حالا این چه؟...

هنوز صدای راننده در گوش زن می پیچید:

بپر پایین خانم جعفری

زن:نه...

مرد:بپر

زن:آخه...

مرد خم شد و در سمت راست را باز کرد

زن نگاهش به عکس دختر بچه ای افتاد که از زنجیری آویزان بود و با تکان های خودرو داشت زیر آینه داشت بالا و پایین می پرید.

و برای آخرین بار نگاهش در چشمان مرد افتاد...

برای اولین بار بود که انگار با این نگاه دل بی رمقش لرزید.

حسی در او بیدار شد.

این حس نه عشق بود...

و نه ترس...

چیزی شبیه حسرت بود.

حسرت نبودِ او در کنار همسرش.

حسرت نبودِ او روی سر فرزندش.

به ناچار از ماشین پایین پرید...

و با همان حس حسرت چشم دوخت به ماشین...

نجم

 




خدا داند که از زینب خجالت می کشیدم....




ابری که بالای سرم است تنبل است.

نه می بارد،و نه می رود

اما با هم رفیق شده ایم.

او مرا یاد باران می اندازد...

نجم




کمی پیش تر اذان صبح را از مسجد گفتند
باورم نمی شود
چه زود نُه سال تمام شد
حالا حاصل این سالها چند فرزند است و دنیایی از غم و تنهایی برای من علی
فاطمه جان امروز جهان بدون تو آغاز می شود
امروز همه هستند به جز تو
یعنی فقط تو رفتنی بودی؟
ننگ بر دنیایی که تو را نپذیرد.ننگ باد بر دنیایی که تو را نتواند تاب آورد.
بعد از تو این مردم با من چه می کنند؟ و من با این مردم چه کنم؟
امشب ستارگان در عزای ماتمت سیاهی شب را به خود پوشیده اند.
من پدرم...
می فهمم خنده های زینبت برای شاد کردن دل من است...
می فهمم حسین قامتش بعد تو به زور صاف می شود و او برای آبروی بنی هاشم هم که شده قامتش را صاف نگه می دارد
می فهمم که حسن بعد از آن روز که با تو از کوچه آمد در کودکی به اندازه ی سلمان،شاید هم به قدر من پیر شده
من تنها یاورم را امشب بادستان خودم به خاک گذاشتم...
کودکان من را چه کسی می تواند مادری کند؟
کودکانی که تو به من هدیه کرده ای هر کدام به اندازه ی تمام مادران عالم می دانند.
مگر می شود زینب را دختر کس دیگری کرد؟
دیشب با دستان کوچکش چنان اشک از گونه ی من و برادرانش می چید که انگار تو هستی
یاد وفات خدیجه افتادم.
مرگ او کمر اسلام را شاید می شکست اگر تو نبودی...
و زینب در این غم چه قدر شبیه تو شده.مانند تو آرام و با وقار قدم بر می دارد.
همان زهرای کوچکی شده که گریه اش را در سینه اش می ریخت تا نیاز نباشد کسی او را آرام کند
زهرا... دمی بعد آفتاب پهنه ی آسمان ها را باز روشن می کند.
و من از همه خجالت زده خواهم شد.
همه ی عالم سراغ تو را از من خواهند گرفت.
کاش رسول خدا اینقدر نام مرا نمی برد!
کاش اینقدر "اسد الله" نمی گفت
حالا کسی نمی گوید اسد الله زنت کو؟
تو چه اسدی هستی که زنت را در خانه ی خودت می زنند؟زنت را به کوچه می زنند؟
کاش این سالها زود تر بگذر...
دلتنگ کوفه ام...
دلتنگ مسجدش...
دلتنگ مسجدی در دل شهر رمضان و مردی خارجی که با تیغ زهر آگینش مرا به تو خواهد رساند.
من آن تیغ را پس نخواهم زد...
آن تیغ زهراگین همان چیزیست که این فراق را وصال می کند.
من آن تیع را پذیرایم.
آن تیع را به بهای تمام دنیای می خرم
کاش فروشنده ای همین امروز آن را به من می فروخت.

نجم




گاهی ما آدمها فکر می کنیم پشت درها...
پشت دریا خبری ست
اما به جان سهراب...نیست که نیست
پشت دریاها از درون دل تو آباد است
و اگر نوری هست
بزمی هست...
از روشنایی دل توست
دل تو گر خاموش گردد و تاریک
جهان می سوزد

نجم




دیالوگ بین "عمار" و "مالک اشتر"


عمار:
 سری به چادر علی بزن
مالک:
می ترسم حرفی بزنم و او را مکدر کنم
عمار:
مالک، علی بیش از همه ما تو را دوست دارد
مالک:
ای کاش قادر بودم، علی را به روزگاری ببرم که مردمش قدر همچون او را می دانستند
عمار:
می رود مالک، می رود، تا دنیا دنیاست، چشم بنی آدم دنبال علی می گردد.




عبد المطلب:
(رو به ابوطالب)...و زنهار که در تندباد حوادث چون موجودی بی اختیار،به هر سو کشانده شوی
ابوطالب:
بر جای خود می ایستم پدر.مانند کوه
عبد المطلب بار دیگر نگاه سنگین خود را به ابوطالب بر می گرداند
عبد المطلب:
فقط از دور؟آنهم نذاره گر[نگاه به دور دست]
استواری کوهی که بر زمین میخ شده و دور از توفانی است که به هر طرف می رود به چه کار می آید؟
ابوطالب:
[پس از مکس]چون صخره ای سخت در دل طوفان خواهم بود.
عبد المطلب:
می ایستی تا امواج سهمگین هجوم آورند و شلاقت زنند؟
ابوطالب:
[کمی فکر می کند]خود به سمت امواج خواهم شتافت و...
ابوطالب تحت تاثیر نگاه نافذ پدر مکث می کند آنگاه کلام خود را تمام می کند
سد راهشان می شوم!
عبد المطلب:
[چند قدم پیش می رود] نه...نه!در دریای پر تلاطم همچون جدت ابراهیم،خود،موج باش فرزندم!...
موج باش!...

احمد گرشاسبی




یا که من مست و خرابم یا که سازت کوک نیست...




بچه که بودم پدرم برایم نماد محبت بود
نماد دوست داشتن بود
نماد چاره ی مشکلاتم بود
خیلی پدرم را دوست داشتم
وقتی صبح ها قبل از بیدار شدن من،از خانه خارج می شد تا سر کارش برود بیدار که می شدم عکسش دلگرمم می کرد
بخاطر همین قاب عکس 18*13 ش را که با آن اورکت نظامی اش گرفته بود را خیلی دوست داشتم

یک بار که در یک صبح تابستانی که با تابش آفتاب بر روی دم پایی های پلاستیکی بوی پلاستیک و بوی رز های درشت و صورتی باغچه به هم آمیخته بود با بچه های همسایه داشتیم توی حیاط ما بازی می کردیم
وسط بازی به فکرمان رسید اسباب بازی ها را بشوریم
هر ماشین خاکی را که زیر آب می بردیم برق می افتاد و تمیز می شد
یکهو یادم افتاد روی قاب عکس بابا گرد نشسته است
بدو بدو از توی خانه قاب عکس را آوردم
مادرم که می گفت:کجا می بری آن را...
بی جواب گذاشتم و قاب عکس را زیر آبی که از دهانه ی شلنگ بیرون می ریخت بردم
ولی قاب عکس مثل ماشین ها زیاد تمیز نشد و برق نیفتاد
بیشتر نگرش داشتم تا تمیز شود
اما دیدم لایه ی رویی عکس کنده شد و زیر عکس که سفید بود دیده شد!!!
دلم همانجا گرفت
آنقدر ناراحت شدم که اندازه نداشت
شاید قایمکی اشک هم ریختم
به مادرم پناهنده شدم تا چاره ای بسازد
کمی هم از بابا می ترسیدم که بیاید و ببیند...
از اینکه دعوایم کند نمی ترسیدم
می ترسیدم فکر کند من دوستش نداشته ام و اینطوری کرده ام!
خودم را حاضر می کردم که از سوی او بازخواست شوم
خودم هم از کارم بسیار ناراحت بودم
آنقدر که تصورش سخت است
ولی بیشتر از پدرم بیم داشتم
آن شب که بابا آمد هیچ نگفت
انگار که نه انگار من تنها عکسش را زیر آب نابود کرده ام
رفت و جلوی تلویزیون نشست و منتظر شام شد
من تعجب کرده بودم
فکر می کردم پدرم نفهمیده
اما او فهمیده بود
از آن روز بود که وقتی پدرم سر کار می رفت دلم برایش بیشتر تنگ می شد
عکسی از او در دلم گذاشته بودم و به آن عکس نگاه می کردم




من در این آبادی نه شیرم و نه گرگ
من در این آبادی فقط پروانه ای هستم

بالهای ظریفم را به باد می سپارم
به روی این گل و آن غنچه می نشینم
شهدشان را مزه مزه می کنم
زیبایی ها را دوست دارم
به روشنایی خو کرده ام

درست است که عادت به سوختن ندارم
اما سوختن را دوست دارم
چون عاشقم
مگر عاشق را جز سوختن راهی هست؟
من کرمی بودم که در پیله زندگی ام را عوض کردم
پروانه شدم
حالا دارم خودم را آماده می کنم برای سوختن
سوختن یعنی اینکه بفهمانی،عاشقی
و اگر نسوزی می میری
پس تو هم بیا و بسوز
که سوختن راهیست برای نمردن

نجم




سوختن با تو به پروانه شدن می ارزد!
عشق این بار به دیوانه شدن می ارزد!
گرچه خاکسترم و همسفر باد، ولی
جستجوی تو به بی خانه شدن می ارزد!
تیشه بر ریشه ی قصری که در آن شیرین نیست،
بیستون بی تو به ویرانه شدن می ارزد!
یوسفم، سینه ی من پیرُهن پاره ی من ...
ننگ این قصه، به افسانه شدن می ارزد!
شانه ام زیر غم عالم و آدم اما
یک نفس زیر سرت شانه شدن می ارزد...




چند وقتیست فکری مرا سخت به خود مشغول نموده
دارم به کاری فکر می کنم
دنبال کاری هستم که لا اقل یک لبخند روی لب آقایم(سید علی) بنشاند
نمی توانم بگویم کار چیست
فکر نکنید مساله امنیتی ست
نه،جنسش فرهنگی ست
چون کاری را که انجام نشده و بگویی "دم بریده" می شود
از گفتنش معذورم
اما می خواهم این کار جدید باشد
جذاب
پر مغز
لطیف
اگر لازم باشد سالها فکر کنم ارزشش را دارد
ولی شما هم کمکم کنید
آرامش دلهایتان را نیاز مندم
وقتی برای بقیه دعا می کنید برای من نیز دعا کنید
از خدا بخواهید به این طلبه اش کمک کند
کمک کند تا بفهمد و بفهماند