تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب

نجـــــم الثـــاقــب


پاتوق بسیجیان بدون کارت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





امشب شب ازدواج جوان یتیم و فقیری از بنی هاشم با ثروت مند

 ترین زن عرب خدیجه است .محمد (صلوات الله علیه) به خاطر چشم
 و دل پاکی اش در میان اهل مکه به امین معروف شده.خدیجه دل
 باخته ی مهر آسمانی او شده.تمام مردم پشت سر خدیجه بد می
 گویندخدیجه با اینکه می داند اما همه چیز را به جان می خرد.با
 ابوطالب درمیان می گذارد.ابوطالب شاد می شود...ولی مردم هنوز
 خدیجه را به خاطر انتخابش سرزنش می کنند.اما خدیجه تصمیم
 خویش را گرفته و دنیایش را فدای مهر آسمانی محمد می کندو تمام
 زنان و دخترکان با اینکه بیشترشان به لب سرزنشش می کنند،اما در
 دل حسی شبیه حسادت به اعماق وجودشان چنگ می اندازدخدیجه خود را خوشبخت ترین زن عالم می کنداو تمام هستی اش را به یک
 لبخند محمد وا می گذاردلبخندی که روزهای زیادی از سر حیا از او
 دریغ کردهخدیجه که در تجارت چیره دست است با نگاهش هر
 لحظه لبخندی از او می ستاندلبخندی که هر کدامش کافیست دین و
 دل قبیله ای را به باد دهد...




"محکم روی زمین ریخت و شکست؛دلمان
تنها بنایی که اگر بلرزد، محکم تر می شود ، دل است ، دل آدمی زاد باید مثل انار چلاندش،تا شیره اش در بیاید...
حکما شیره اش هم مطبوع است"
از کتاب زیبای "من او" فصل "پنج او" صفحه ی ۲۸۷
اثر رضا امیر خانی




اگر (الان)چمران بود شاید می گفت:

ممنونم از روشنفکران بی درد

مرا "درد" می دهند

ممنونم از کسانی که همیشه به جای عملیات های اجرایی جیب

 هایشام پر از عملیات انتزاعی و موهوم است...

نجم




اگر ما دین را خوب نشون جونامون می دادیم جوونا الگوی ما
 میشدن
ما خوب نشون ندادیم...

مگه امام نگفت رهبر ما آن طفل سیزده ساله است که به کمر خود نارنجک می بندد و زیر تانک می رود!

حالا با هر جوونی حرف می زنم ته دلش چیزی رو میخواد که خدا میخواد

فقط نمی دونه چه جوری بهش برسه

اونم مقصر ماییم و لا غیر

دلش می خواد به آرامش برسه

یه همدم داشته باشه

آراسته باشه

جیبش خالی نباشه

پیش بقیه عزت داشته باشه

یکی بیاد بگه اینا بده؟؟؟



چرا فک می کنین جوونا بد شدن؟

چرا یکی نیس بگه ما بد بودیم خوب نشدیم؟

چرا هر وقت حرفش وسط میاد مقام معظم رهبری می گن:

جوانان امروز از گذشته بهتر اند

؟؟؟؟

نکند ما فکر می کنیم جوان خوب فقط دهه ی 40 و 50 به وجود آمده و رفته اند؟

خدایا کم کاری های ما را بر ما ببخش







در میان بازار بود که شتر مرد بادیه نشین رم کرد
زنان و کودکان زیر دست و پای مردم له می شدند
شتر نر سیاه رنگ نعره کشان رو به سمت مردم گذاشته بود
همه فرار می کردند.هیچ کس جرات ماندنش نبود.ابا محزون که جنگاور بزرگی بود به چنگ شتر گرفتار شد.چند لگد به سرش زد و نقش زمین شد.برادرش عصفور تا برادر را دید دست بر خنجر برد و رو به شتر برگشت.شتر به چند گام به او رسید.چشم در چشم هم شدند.مردم از هیاهو افتاده بودند.صاحب شتر همان مرد بادیه نشین که پشت شتر بود دید شترش در مصاف پهلوانی در آمده.تمام زندگی اش که آن شتر بود را در مرز هلاکت می دید.زانوانش سست شد و به زمین نشست.شتر نعره می کشید و بالا پایین می پرید.عصفور خنجر به دست چون کوهی از خشم برادر ایستاده بود.جانش را به قمار گذاشته بود.در این میان پسر جوانی که هنوز مو بر چهره اش نروییده بود با پیراهن بلند عربی روشن و دستار سبز هاشمی اش مثل تیری از چله ی کمان مردم رها شد.دوان دوان خودش را به میان مهلکه رساند.شتر همچنان بی پروا داشت نعره می کشید.پسر از عصفور عراقی گذشت و پشت به او در مقابل شتر ایستاد.مردم کنجکاو تر شده بودند.عده ای ایولله گویان از دور سعی در تشویق داشتند اما بقیه نفس ها در سینه حبس شده بود.روی زمین چند نفر را یا شتر نا کار کرده بود یا زیر دست و پا مانده بودند.شتر نر گردنش را مانند تازیانه ای از لیف خرما به پاین و بالا تاب می داد.جوان هاشمی پشت به پهلوان عراقی رو در روی شتر با دستانی به طرفین گشوده شده چنان ایستاده بود که انگار می خواهد شتر را بگیرد.اینبار شتر به جوان حمله کرد.میخواست با دندانهاش سر جوان را به دهان بگیرد.
اما پسر با خیزی گردن شتر را بین بازوانش گرفت.همه داد زدند.پسر با آن پیراهن بلندش بیت زمین و آسمان گیر افتاده بود.دستار سبزش از روی سرش به زیر پاهای عصفور افتاد.عصفور عراقی که از ترس زمین را خیس کرده بود جرات تکان خوردن را نداشت تا مبادا مردم ببینند.پسر هاشمی نسب به چالاکی پوزه بند چرمی شتر را در آن بین به کف گرفت و روی زمین پرید و دهانه ی شتر را دور زانویش پیچید.شتر با زانوی دیگرش لگدی بر پهلوی پسر زد.اما پسر باز ایستاد و گره را کامل کرد.
کنار کشید...
شتر گردنش بند زانویش بود و هیچکاری نمی توانست بکند.پسر که ضربه ی سختی از شتر دیده بود خوش را کشان کشان روی زمین به کناری کشید تا زیر دست و پای شتر نماند.شتر بعد از کمی تقلا آرام شد.
مردم کم کم جرات پیدا کردند و نزدیک شدند.پیر زنی مادرانه پرسید:
پسرم چت شده؟
پسر که از لای دندان هایش خون لبش بیرون نی ریخت لبخند زیبایی زد و گفت:
این ضربه…
نفسی کشید و باز گفت:
شیرین است…
یاد مادرم افتادم…
پشت در...




تانک دشمن خسته از تعقیب نوجوان عرب در کوچه های خرمشهر.نوجوان تشنه زیر آفتاب سوزان.سربازهای دشمن پناه گرفته پشت تانک از یک پسر بچه.پسر بچه فقط دوازده سال،سنش.سلاحش ام یک.گیر کرده گلوله ای کج در بیخ گلوی ام یک.کوچه تنگ.تانک غرش کنان به دنبال پسر.پسر در پی محمد جهان آرا.جهان آرا در پی پسر.سربازان پشت تانک وحشت زده.آفتاب داغ.پسر فقط دوازده سال.جهان آرا نگران پسر.پسر نگران شهر.خرمشهر نگران ایران.امام نگران خرمشهر.
بنی صدر:کسی دخالت نکند
پسر میان کوچه ها گم می شود.
جهان آرا نیست...
نوشیدن امام جام زهر را.
آهای پسر.کاش میان کوچه ها گم نمی شدی...

نجم الثاقب




شب.شبی لرزان و سرد.خاکریز سرد.علی در پناه خاکریز.سقوط خمپاره ها به خاکریز.گلوله های مستقیم تی ۷۲.
خاکریز سرد و لرزان.علی در پناه خاکریز.نه امروز...
نه دیروز....
چهارمین شب علی در پناه خاکریز.
علی بعد از چهار شب تنها بسیجی در پناه خاکریز پدافند...
علی تنها.کانال پر از زخمی و شهید.
خشابش پر از خالی...
لبان خشک و به هم چسبیده...
علی در پناه خاکریز...
سرباز عراقی هم پشت خاکریز،نارنجک لای انگشتانش بی تاب..
علی بی تاب رفتن...
به پرواز در آمدن نارنجک و سقوطش روی پوتین علی...
نگاه علی به اطرافش.نبود جای خالی برای پرتاب نارنجک.همه جای کانال پر از زخمی.انداختن علی خودش را به روی نارنجک.اشکی به گوشه ی چشم زخمی ها.
انفجار نارنجک...
سلام بر جوارح قطعه قطعه...




راکت ها زمین را سوراخ سوراخ می کردند.علی کنارم نشسته بود و لبخند می زد.گفتم علی دیوانه شده ای؟
چند دقیقه بعد دشمن می رسد.گفت بذار دم آخری خوش باشیم.گوش کن صدای اونوریاس
گفتم اونوریا؟
سرش را نزدیک کرد و شیطنت بار گفت:حوریا
خواستم چیزی بگویم که فرمانده گروهان داد زد علی تانک…
علی با آرپیجی که در دستش بود بلند شد و تا چند قدمی تانک جلو رفت و پشت تلی سنگر گرفت.تیربارچی روی تانک تل خاک را داشت بخاطر علی با گلوله های دوشکا از جا می کند.ولی علی بلند شد و تانک را زد.داشت بر می گشت که تیر قناصه جمجمه اش را ترکاند.خودم را بهش رساندم تا جسدش را بیاورم.جان در بدن نداشت اما لبانش هنوز می خندید…




بهش می گفتند هم حجره ی خدا
هیچ کس نمی توانست پیشش دوام بیاورد
همیشه همه ی کارهای حجره را خودش انجام می داد
هر کسی می آمد نمی گذاشت دست به سیاه و سفید بزند.طلبه ها خجالت می کشیدند.یکهو شب بیدار می شدند و می دیدند نشسته کفش هم حجره هایش را واکس می زند.یا جوراب هایشان را وصله می کند...
هر وقت کسی توی حجره استراحت می کرد وارد حجره نمی شد
این کارهایش باعث شده بود بچه ها در عین احترام از او دوری جویند
ولی او هیچ وقت کسی را از خودش نمی راند.هر جا کسی ازش کمک می خواست حاضر بود
همیشه برای همه لبخند به لب داشت و در تنهایی هایش محزون بود
راستی یادم رفت اسمش عبدلله بود
عبدلله آنقدر توی حجره عبادت کرده بود که فضای حجره ی او با همه ی مدرسه فرق می کرد
این را من هم می توانستم بفهمم
هر وقت کسی دلش می گرفت به حجره ی او می رفت
من خجالت می کشیدم بروم و مزاحم عبدلله شوم
به خاظر همین پنجشنبه ها بعد از ظهر که می رفت روستایشان من می رفتم به حجره اش
سجاده اش همیشه پهن زمین بود و کاسه ای سفالی پر از آب برای مطالعه اش.نیمه شب ها که کتاب می خواند از آب به روی خود می پاشید تا خوابش برود
یا اگر نماز هایش طولانی می شد کمی از آن آب به روی خود می پاشید
و من روی سجاده ی او می نشستم و مصحفش را بر می داشتم
روی مصحف عکسی از امام (ره) بود
هر وقت قرآن را آنجا باز می کردم نیت می کردم که خدایا بگو هر چه باید بدانم
آخرین بار که به حجره اش رفتم عبدلله معاون گردان بود.گردان کمیل
من دلم برایش تنگ شده بود...
خیلی تنگ...
نیت کردم و قرآن را گشودم
خدا گفت:
و لا تحسبن الذین قتلوا فی سبیل الله...
بند دلم پاره شد
چرا از این همه صفحه باید این صفحه بیاید؟
چرا اولین آیه ای که می بینم توی صفحه ی دوم همین آیه است؟
خدایا عبدلله را از من نگیر
لبخند هایش
میانداری هایش
آن قد و قامت زیبایش
سخنرانی و منبرش
من یقین دارم خدایا تمام بچه های روستا دق می کنند...
خدایا رحم کن به مادرش
پدرش...
نامزدش...
وای...
یکهو رفیقم احمد در را باز کرد:
چه شده دیوانه شده ای؟
چرا داد و بی داد می کنی؟
نمی توانستم چیزی بگویم.باور نمی کرد اگر می گفتم.اشک از چشمانم سرازیر شد.بلند شدم و به آغوشش کشیدم
یک بند می گفتم عبدلله
گفت چه شده؟
گفتم نمی دانم ازش نگرانم.دلم برایش شور می زند.قرآن را گشودم این آیه آمد
آیه را نشانش دادم
گفت:
نگران نباش خیر است انشالله...
رفتیم تلفن خانه ی سر خیابان
زنگ زدیم به مقر اهواز.از عبدلله پرسیدیم
احمد داشت خرف می زد
از عبدلله پرسید:
معاون گردان کمیل را می خواهم.رفیقشم.کی میاد مقر؟
دیشب عملیات داشتند.
لبخندی زد دستش را گذاشت روی دهنی گوشی.اشک ذوقی ریخت و گفت:
مژده بده...
دلم گه آرام شد باز گفت:
مژده بده...پر کشید
توی گوشم صدایش زنگ می زد
کیوسک تلفن دور سرم می چرخید
احمد بالا و پایین می شد
در آن گوشه ی ذهنم عبدلله را می دیدم که کمی سرش را جلو خم کرده و مثل همیشه لبخند می زند
صدای احمد توی گوشم بود:
مژده بده...
مژده بده...
و من المومنین رجال صدقوا...
زانو هایم فکر کنم شل شد
سبک شدم
چیزی ندیدم
انگار داشتم با چشمان بسته پرواز نی کردم
ب هر زر و زوری بود چشمانم را گشودم
خودم را می دیدم که در خانه خوابانده اند و دکتر آمده بالای سرم
من بالا بودم همه چیز را می دیدم
دستم در دست کسی بود
نگاه کردم.عبدلله بود.دستش گرم بود
لبخند همیشگی اش به راه بود:
عصه نخور شیخ...تو هم میای...خوب بیا
دستش را ول کرد
دستم توی هوا ول شد
خواستم باز دستش را بگیرم
هراسان دنبال دستش می گشتم
دکتر دستم را در هوا گرفت و گفت:
آرام عزیزم.آرام...
عرض نکردم؟شوک بهش وارد شده
احمد گوشه ای نشسته بود و پایین را نگاه می کرد
ولی هنوز صدایش توی گوشم بود:
مژده بده...پر کشید




نمی دانم سگ ها دنبال چه چیزی یا چه کسی افتاده بودند...
نصف شبی اینهمه سگ!
ولی هر چه بود من را از کابوس نجات دادند...
با صدای سگها بیدار شدم
توی خوابم می دیدم بازار شلوغی ست
من هم کودکم
می گویی دستت را به من بده تا گم نشوی
و من دستم را لای انگشتان مهربان تو می گذارم
بازار خیلی شلوغ بود
خیلی...
چشمان مرا در آن میان انگشتری می گیرد
نمی فهمم چگونه دستم را کشیدم و تو را گم کردم...
یا صاحب الزمان...
من تو را میان کوچه ها گم کرده ام...




ابراهیم جوان گله را به سینه ی پهن کوه یله داده بود.گله ی بزرگ در در دشت موج می زد.صدای بع بع بره ها و مع مع بزغاله ها به هم آمیخته بود.سگ ها کنار خاکستر آتش روی زمین دراز کشیده بودند.نسیم بهاری با سر شال ابراهیم بازی می کرد و او به سمت غرب چمباتمه زده و نشسته بود.آفتاب دست گرمش را کم کم به شانه های او می کشید.اما انگار ابراهیم با چشمان باز خوابش برده.گاه به فکر غربت خود می افتاد و با خدای خود سخن می گفت:

وجهت وجهی للذی فطر السماوات والارض.
نگاهش را به دره می انداخت.صدای چکش هایی که بر تیشه های برنزی می نشستند.چه صدای دردآوری.این تیشه ها با ظرافت به سنگ های می خورد که خدای عالم خود بر آنها شکل داده
و این کارگران سنگ ها را به بهایی ناچیز به عمویم آزر می فروشند تا آزر خدایی برای مردم بسازد
خدایی که انسان ساخته
خدایی که از هر چیزی عاجز است
خدایی که اگر از او عصبانی شوی می توانی با خیزران به جانش بیفتی تا برایت باران بیاورد...
خدایا کی می توانم برای تو کاری کنم؟
اگر این نماز هم نبود من باید چه می کردم؟
کاش چیزی از من میخواستی!
کاش میشد کاری برای تو بکنم...
میان همین فکر ها بود که صدای پای استری به گوشش رسید.بی آنکه برگردد توجه کرد و فهمید ساره است،همسرش.
برایش غذا آورده.
ابراهیم از جای خود بلند میشود و به استقبالش می رود:
سلام بر بانوی ابراهیم.
ساره لبخندی از شرم می زند و از مرکب پیاده میشود.بر گلیم ابراهیم می نشیند.ابراهیم غذا را از دست او می گیرد و بوسه ای به دستش می زند.ساره زود دستانش را پشتش قایم می کند و با شرمندگی می گوید:
ابراهیم…
ابراهیم لبخندی می زند و نان ها را زمین می گذارد و بلند میشود




mot.jpg (569×359)



موتور سوار از پیچ خم کوه خودش را به زور بالا می کشید
گاه چرخش لای برف ها گیر می کرد.پایین می پرید موتور را با تمام توان بیرون می کشید.موتور را روی برف ها می خواباند.دستانش را جلوی دهانش می گرفت و با بخار های دهانش دستانش را از خواب سرما بیدار می کرد و باز دستکش های کاموایی را به دستش می کرد.روی موتور می پرید.موتور را گلی کرده بودند ولی برف ها گل خشک را خیس کرده بود و سرمای کوهستانی هوا گل خیس را خشکانده و منجمد کرده بود.
رو یال کوه به فاصله ی ۵۰۰ متری جاده ی مال رویی که موتور سوار بسیجی خودش را به زور بالا می کشید قناصه زن عراقی "دراگانو" در دستش کمین کرده بود.انگار صدای موتور هندا او را هم از خواب بیدار کرده بود.با دندان های پایینش سبیل هایش را جوید و اسلحه را مسلح کرد.موتور داشت بالا می آمد و بالا می آمد.داشت هر لحظه به تک تیر انداز موصلی نزدیک تر می شد.تک تیر انداز با آرامش در هوای صبح گاه سیگاری روشن کرد و شروع به خواندن ترانه ای به لهجه ی موصل شد:
یا ایهاالعالم هی حبیبی و روحی…
بسیجی باز موتور را نگه داشت دستانش را گرم کرد.صورتش از سرما سیاه شده بود.از نیمه های شب توی کوهستان مشغول موتور سواری بود.چهره اش را در هم کشیده بود.ناگهان با لهجه ی ترکی اش داد زد:
یا الله…
تک تیر انداز عراقی تازه تازه داشت گرم می شد.اورکت خودش را از تنش بیرون کشید.زهرماری که خورده بود گرمش کرده بود
دکمه های یقه اش را باز کرد و موهای سینه اش بیرون زد.از سر و کولش بخار بلند میشد.با دوربین دو چشم به پسر بسیجی خیره شد.پسر انگار کم آورده بود.موتورش باز توی برف رفته بود.ایت دفعه خیلی شدید بود.موتور اصلن دیده نمی شد.پسرک هفده ساله کناری نشست و از سرما به خود پیچید.باد سرد را دیگر روی گونه هایش حس نمی کرد.سرما تمام عصب هایش را بی حس کرده بود.اسلحه اش را از روی موتور برداشت و به راه افتاد.افسر عراقی فهمیده بود که او پیک لشگر است.می خواست زنده بگیردش.اما توی کوهستان حوصله ی دنبال کردنش را نداشت.تا حالا تجربه های تلخی را از ایرانی ها به دست آورده بود با خود گفت:
این مجوس های نجس را باید از همینجا بشینی و پر پر کنی.اگر به خاطر مدارکت نبود می گفتم کل جاده را به توپ ببندند…
اسلحه را روی دست گرفت و به تخته سنگی تکیه داد تا لرزش بدنش کمتر شود.پسرک پیاده را گاه دو نفر می دید.مستی شراب رویش اثر کرده بود.چند تا سیلی به خودش زد.باز نگاه کرد.پسرک یک نفر شده بود.آخرین پک سیگارش را بلعید و ته سیگار را بیرون انداخت.پسرک نقش بر زمین شد.هنوز جای مرمی را می شد در هوای رقیق کوهستان حس کرد.حالا پیک "متوسلیان" غرق خون داشت میشد.
تک تیر انداز انگار عقابی را شکار کرده.یا پلنگی را انداخته باشد.
از خوشحالی اسلحه را انداخت و لنگ لنگان و با حالت مستی دوید به سمت پسرک.وقتی رسید دید تیر به سینه اش خورده و او هنوز جان دارد.شروع کرد به گشتن لباس های پسرک نیمه جان.با خودش می گفت:
 کسی نباید ببیند…
من تا حالا کسی را از سینه نزده ام
من فقط بلدم جمجه بترکونم
چشمانش به چشمان زیبای پسر افتاد که حالا به خون نشسته بود و لبانی که پر از خون بود ولی می خندید.ناگهان دید همینطور که پسر را می گشته او را بغل کرده و پسر با محبت به او نگاه می کند...
ته دلش لرزید...
جنس نگاه او فرق می کرد.فقط سرشار از محبت بود.عشق بود...
افسر عراقی چشمانش را به زور از چشمانش پسر کنار کشید...
جیب سمت چپ پیراهن را که باز کرد دو تا نامه بود.هر دو به زبان فارسی...
و او خوب بلد بود فارسی را که توی یکی نوشته بود:
سلام به شیر مرد لشگر
گفته بودی بمانم با بچه ها کوه را نگه داریم و پدافند کنیم
باشد بمان
سلام ما را هم به جده ی سادات برسان
امضا
احمد

-وای خدایا این گروهان هنوز روی کوه می ماند؟؟
چهار روز است که در محاصره ی ما هستن…
ناگهان نامه ی بعدی را گشود.با خط ساده ای نوشته بود:
شمایی که مرا کشته اید سلام
ببخشید عربی بلد نیستم زحمت ترجمه اش هم به گردن خودتان.
حاج احمد می گوید به شما صدام گفته ما کافریم و شما هم برای همین ما را می کشید.ولی ما هم مثل شما نماز می خوانیم.قرآن می خوانیم.روزه می گیریم...
ما کافر نیستیم.و خیلی ممنون که مرا به امام حسین رساندید.
به چهره ی پسر نگاه کرد.همان لبخند معصومانه اش با چشمان باز و دهانی پر از خون یخ زده...

ما کافر نیستیم
"خیلی ممنون "
"امام حسین"
یاد کربلا افتاد...
پسرک را بر زمین انداخت....
به دره سرازیر شد
اشک می ریخت و به سر خود می کوبید داد می زد:امام حسین…
مامنون
یشکرنی…
انت لا مجوس...
انا مجوس...
صدام مجوس…
انت طیب...انت طاهر
انت عین الطهر
یا اهل العالم...انامجوس...
انا قاتل...
هو قدیس...




خدایا توی این گیر و واگیر ها چمران را می خواهم.
بهشتی را می خواهم.
می خواهم سید علی جوان شود و با همان پیکان خودش بیاید بگوید:کجا گیر کرده ای؟
چرا درمانده شده ای؟
بهش بگویم آقای خامنه ای به خدا اینجا کمتر از پاوه نیست.مصطفی(چمران) را بفرست.به امام هم بگو برایمان دعا کند.دشمن ما را دوره کرده و شهر بی پناه است.اگر بگویم شهری مثل اینجا ۱۰ تا سرباز ندارد باور نمی کنی...
خدایا چه کنم؟
مصطفی، اگر بیروت لبنان پاره ی تن اسلام بود اینجا نیست؟
بهشتی چرا نمی آیی مثل مناطق عملیاتی سخنان آتشین بر سر و رویمان بریزی؟
همت، مگر تو با آن آپارات نفتی توی روستاهای کردستان فیلم پخش نمی کردی؟
حالا کجایی که ازت دلگیرم؟
حسن باقری؟
علی تجلایی؟
خدایا چه باید بکنم 




[




حال ما خوب است

اما تو باور نکن.

مگر ممکن است بی تو حالم خوب باشد

هر لبخندی که می زنم تلخ است

زود تف می کنم آن خنده را

اما هنوز دهانم تلخ است

تلخی درون من ریشه دوانده

ریشه ی این طعم تلخ لعنتی را می جویم

سر ریشه هایش تا ته ته قلبم هم رسیده

پس تو باور نکن اگر می خندیم

خنده ی شیعه تا تو نباشی تلخ است

تمام غدیر هایمان بوی عاشورا دارد

تلخ....به غایت همه ی لحظه هایی که می توانستی باشی

 ولی نداشتمت

تلخ...

آقا جان حالمان خوب است

"نجم الثاقب"




خداوندا حال که در بستر بیماری افتاده ام 


می بینم تو همیشه کنارم بودی من نمی فهمیدم

خدایا زین پس اگر قرار است سلامتی به من دهی

 فهم و عقل را هم به من ارزانی فرما

اگر من تو را نشناسم عدمم به ز وجود است

خدایا.. 

هیچ ندارم با تو بگویم...

بس که مقام تو رفیع است و من حقیرم 

و از این پستی مقام در خجلتم

تو عین جلالی و من عین ذلال

اصلن منی کو تا عین چه باشد؟

خدایا عظمت و شوکتت آدمی را دیوانه می کند

همان به که من نتوانم تمام شوکت و جبروت تو را ببینم

نمی دانم اگر لحظه ای جلوه ای از جلالیت تو به من رسد

 بسان آن کوه موسی چند پاره میشوم 

یا چه بلای دیگری بر سر من آید؟




گاه باید صبر کرد


بسان اصلانی که از کفتار زخم کاری خورده

نه می توان ناله کرد نه ساکت ماند

باید تا می توانی با غرشت کوهستان را بلرزانی

دشت باید تمام ریگ هایش از غرش تو به جنب و جوش آیند

اگر بسیجی آرام بگیرد کفتار ها خیال می کنند چه خبر شده و شرو به

 رقص می کنند

برای آرامش دشت و کوه هم که شده شیر تا خود مرگ نباید ساکت 

شود.شیر نر که ساکت شود همه ی گله را خطر در کمین است

شاید برای همین است که حضرت(علیه السلام ) فرمود:

المومن بشره فی وجهه و حزنه فی قلبه

هر کجا و با هر زخمی که می خواهی باش

غم هایت باید توی دلت قایم شوند

هر چه لبخند داری روی لبانت بیاور




سلامتی خودمون که پایگاه هم بهمون بدن باز بدون کارتیم


آقا دوس ندارم سازماندهی بشم!!!

البته اگه بتونم جلو فشارا دووم بیارم

فعلن دستور فرمودن زشته فرمانده فعال نداشته باشه

ولی تو کتم ن می ره...

به عشق تجلایی و همه ی شهدایی که نیروی آزاد بودن





راست می گفت آن عزیز
"گاه باید برای نوشتن ننویسی"
گاه باید زندگی کنی
سختی و درد بکشی
ملالت ها
خوشی ها
نفس بکشی
صبح و شب ها را به هم بدوزی تا بتوانی کاری از پیش ببری
بعد از یکی دو سال می بینم رمان "طوبیقا" ی من بزرگ شده
دیگر آن لباس ها و آن الفاظ برای قامتش کوچک است
خدا را شکر می کنم که به حرف استاد گوش دادم
صبر کردم
اگر مثل خیلی از کارهایی که توی بازار هست این کار را عجولانه و به زر و زور روانه ی بازارش می کردم فقط مایه ی تاسفم می شد
آن هم برای کسی مثل من که از او هیچ تصویری در ذهن هیچ مخاطبی نیس
در حالی که آن روزها به رغم زحمات شبانه روزی ام در ذهنم یک کار قوی بود
الحمدلله اصل داستان خوب است
که این اکتسابی نبود که امتیازش یخورد به نام من
از الطاف جلیه ی آن یگانه بود و هست
ولی خیاط این پیراهن ناشی بود
در اولین فرصت می خواهم دستی به قیچی ببرم
شما هم دعا کنید خدا این فرصت را به من بدهد
در خلال دوازده ساعت حضور در حوزه و درس و بحث و مطالعه کار سختی ست




شب

هوای بارانی و نسیمی لطیف
بوی اسفند
بوی محرم...
همین چند کلمه دیوانه ام می کند
عجیب دلتنگ دسته های عزاداری بازار مظفریه ی تبریزم




به جای اینکه ببینیم چه کسی بیشتر تلاش می کند نگاه می کنیم ببینیم چه کسی پول بیشتری دارد

و وقتی فرد مورد نظر(که پول دار ترین در دور و بر ماست) را یا فتیم نیم ساعتی با فک باز اموالش را حساب و کتاب می کنیم!


وقتی می بینیم یک زن سر کار می رود و برای خود مردی شده او را تشویق می کنیم و تحسین ،ولی به دنبال این نیستیم که بدانیم

 جای واقعی آن زن کجاست؟

آیا اینکه یک زن در سوپر مارکت عشوه گری کند خوب است؟

یا اینکه زنی راننده 18 چرخ باشد افتخار آفرین است که اخبار تلوزیون هم نشانش بدهد؟

-البته مخالف حضور زنان در جامعه نیستم-



وقتی جامعه به جایی می رسد که هر کسی چالش سطل آب یخ را انجام می دهد به او با دید یک روشن فکر نگاه می کند قرار است

 به کجا برویم؟


وقتی من طلبه می گویم برای شفای مریضی دعا کنید آقا زیر زیرکی می خندد و من را خرافاتی می داند!

ولی وقتی آقا و خانمی که خیلی هم معروف اند آب یخ را روی کله ی خود می ریزند و آرزوی شفای بیماران سرطانی را دارند با کلاس

 و روشن فکر می شوند!


چرا فکر کردن هم از مد افتاده؟


آیا دختری که نمی خواهد با پسری دوست شود واقعن افسرده است؟یا مشکلی دارد؟

و پسری که به دختری شماره تلفن نداده واقعن مستحق این است که بهش بگوییم "تو هنوز بچه ای؟"

خداوندا...

وقتی می گویی عقل حجت من است بر شما

وقتی می گویی عقل پیامبر درونی شماست من چگونه باور نکنم؟

چرا وقتی به پدری می گویم دخترت را شوهر بده نگاه عاقل اندر سفیهی به من می کند و می گوید:

می دونی چند سالشه؟ 13...!

و همان پدر می شنوم که چند هفته ی بعد دخترش را با کمر بند سیاه و کبود کرده که چرا با آبروی من بازی می کنی و با پسری

مخفیانه حرف می زنی؟

و باز همان پدر به روی مبارکش هم نمی آورد که تو راست می گفتی دخترم بزرگ شده؟

واقعن فکر کردن اینقدر سخت است؟

به مادری می گویی برای پسرت زن بگیر.

می خندد و می گوید:
هه...
دهنش بوی شیر می دهد
16 سال بیشتر ندارد!
و اتفاقاتی می افتد و مادر از ترس آبرویش دم نمی زند!!!

به زنی می گویی شوهر تو فقط با تو سیر نمی شود
نیاز او بیش از توست
تو نمی توانی نیاز او را براورده کنی
خودت را بی جا به زحمت نینداز
اجازه بده و خودت پیش قدم شو یک زن دیگر هم...
-و ما از پخش تصاویر خشونت آمیز معذوریم -







ادامه مطلب




ادامه مطلب




ادامه مطلب




ادامه مطلب

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




حدود 10 سال است که داستان می نویسم

و حال دوست دارم چندتا تجربه که در این مدت به آن رسیده ام را برای دوستان خوبم بنویسم



ادامه مطلب



ادامه مطلب

دو سه دقیقه ای این داستان طول می کشد
پس هرکس حوصله و وقت ندارد نخواند!



ادامه مطلب