تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب

نجـــــم الثـــاقــب


پاتوق بسیجیان بدون کارت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





آللهین آدی و یادی لن
سلام اولسون بیزیم جان بیر قالیب یولداش لارا

یاز آیلاریز برکتینن دولسون

اورک لریز آلله ایشیقین نان دولسون...

بیر نچه گون دور قاچاق نبی نین داستانین نان خبر تاپبیشام

نبی نین سازینن نغمه سین ده اوتوروب بیر درد لشمیشوغ

نبی بوز آتینی مینن ده هامی یاحسین سسی ورمی شوخ

تونچ ولی بیگ لرین بوق(سبیل) لارینی کسن ده بیز یاشا نبی سسی سسلن دیر می شوخ

بیر آز زمان دی منیم  ده اورگیم قاچاق لارین اورگ لرینه توخوشوب دور و داها آیریلمیجاغ

ستارینان نبی نین الدیریم کیمی نعره لری هنوزدا بو جماعتین گولاغ لارین دا شاقلدیوب...

قافقازین اورتاسین نان شئر کیمی جوانالاریمیز آراز چاینا کیمی نعره چکیللر

بو تای دا کی جاوان لار دا اوز قارداشلارین گوزلییللر

و اولارا باغیر آچیب لار...

ایران جاوانلاری آرازین اوتایین اونوتمیاجاغ لار

هانچی زامان آرازین اوتایی بیر حرکت باش ورسلر بیز بوتایدان اولارا دایاغ اولاروخ




متن بالا را ترجمه نمی کنم

اما باید بگویم با ترک جماعت شوخی نکن
آذربایجانی ها در کمال متانت و ادبشان اگر بخواهند فردی را به زانو در بیاورند در عین همان ادب و متانت این توانایی را دارند
آنها بدون اینکه از کمالات توحیدیشان دست بکشند دشمنانشان را به خاک مذلت کشیده اند
و خصمشان از جایی که انتظار نداشته سیلیشان را چشیده
ما مردمان تبریز نشان داده ایم که اگر آنقدر عرصه بر ما تنگ شود که از گرسنگی بچه های مرده ی مان را بخوریم
در مقابل حرف زور سر خم نخواهیم کرد
به قول خودمان
"کور تودوغون بوراخماز"
اگر چیزی که من فهمیده ام به نظر تو غلط است بیا آدم باش،و مثل "آدم" بگو
ولی اگر بخواهی اشتباه مرا با زور تفهیم کنی بیشترین ضرر را خواهی دید
همانطور که دیده ای...
به سر و صورت زخمی ات نگاه کن
تا عمر داری جای زخمهایت التیام نخواهد داشت
این زخم های تو توی کارنامه ات ثبت است
برایت دعا می کنم
برای خودم نیز:
خدایا همه ی ما آدم ها را "آدم" کن
والسلام...




چند روزی ست  اتاقی را که توی حوزه برای مطالعه ی ایام امتحانات آماده کرده بودم حالا بهم سواری می دهد
تمام کتب را روی میزش جمع کرده ام
قرآن جیبی ام را که همیشه همراه دارم را باز می کنم و در وقت های خستگی ام می خوانمش
گاهی کلمات مولا را از لابلای صفحات نهج می چینم و با ترجمه ی مرحوم دشتی تطبیق می دهم
و گاهی با خودم بر سر مترجم غر می زنم
و بعد خودم را جای او می گذارم و می خواهم ترجمه کنم و بعد به او حق می دهم
من هم جای او بودم شاید این را هم نمی توانستم
کلام علی (علیه السلام) به زور در عربی گنجانده شده و دیگر زبان ها از آن عاجز اند
گاهی کلامش گیجم می کند
به خود می آیم و می بینم دقایقی با خودم کلنجار می روم تا بدانم چه می گوید
چرا اینجا می گوید
ربطش با اصل بحث چیست
اصلن این سخنان را مولا کجا گفته؟
آیا مردم این سخنان دقیق فلسفی را می فهمند که مثلن:
صفت غیر از موصوف است و موصوف غیر از صفت

و لا به لای کتاب ها کتاب حماسه ی قاچاق نبی و هاجر نوشته ی یوسف جمادی را پیدا کرده ام
کتابی که فضا هایش و روند داستانی اش بسیار شبیه رمان خودم است
و پیدا کردن این کتاب به نظرم کار خاصه  خدا بود
منی که اهل تبریزم و نویسنده این کتاب هم تبریزی و جنس کار اصلن ترک است را باید لای کتاب های کانون
اینجا گوشه ی خراسان شمالی پیدایش کنم
گاهی وقتها توی آن اتاق سرد و نمور به خود می آیم و می بینم گوش ها و سرم از سرما دردشان گرفته
(بخاری را حیفم می آید روشن کنم)
به زیر آفتاب حیاط پناهنده می شوم و بعد از شلوغی دوباره به اتاق بر می گردم
البته اتاق زحمت هایی را هم برایم دارد
توجه خیلی ها را جلب کرده و فکر ها را مشغول
برای همین وقتی نیستم کاملن درش را باز می گذارم
تا ببینند این تو خبری نیست
همان اتاق به درد نخور است و میز و صندلی که هر کدام گوشه ای افتاده بودند
ولی چاره ای هم ندارم
چون من توی کتابخانه تا به حال نتوانسته ام درست مطالعه کنم
من گاهی وقتها عادت دارم وسط مطالعه قدم بزنم
گاهی وقتها باید بیرون بروم و بیایم
و گاهی هم باید کارهای دیگر...
توی کتابخانه با آن هوای خفه اش نمی توانم مطالعه کنم
برای همین به آنجا پناهنده شده ام
فقط از خدا می خواهم این لذت را مخلص کند برای خودش و این مطالعه را از آفاتی چون
مزاحمان و بیماری و مشغله ها مصون دارد
چند وقتیست رسما از همه چیز بریده ام
احساس می کنم این فرصت دیگر تکرار نمی شود
البته الان هم غفلت کنم وقت سر خواراندن ندارن
آنقدر کار از سپاه و شهرداری و پایگاه خودمان و مسجد و هیات بر سرم هوار خواهد شد که خودم را نتوانم بشناسم
اما یکبار برای همیشه به خودم نهیب زدم که: آهای...
تو مرد این میدان نیستی...
خودت را تلف نکن
پس لذا این شعار را از ما به یاد داشته باشید که:
در مطالعه لذتی ست که در انتقام نیست






امام خامنه ای:
مداکرات فقط در مورد هسته ای ست.این رو همه بدونن
امام خامنه(در تاریخی دیگر):عقیده ی من این است که اگر هر چه در قضایای هسته ای دیکته می کنند را ما انجام دهیم.آنها تحریم ها را بر نخواهند داشت.چون آنها با اصل نظام مشکل دارند...
و حالا مشخص می شود که امام ما نظرشان کاملن منفی ست و چرا اعلام موضع نمی کند؟
این درد بزرگیست که رهبر جامعه آنقدر تنها باشد که نتواند موضعش را اعلام کند...
و اینگونه میشود که نوای "این عمار؟" سر می دهد...
و رسانه های غربی سعی دارند که رهبری ایران را یک فرد مستبد و دیکتاتور نشان دهند...
در حالی که اگر اسلامی هست با خواست مردم هست و ایشان هم هیچ وقت سعی در اکراه مردم نداشته اند.فضا را از چند ماه پیش طوری کرده اند که کسی نتواند انتقاد بکند به مساله مذاکرات و همه ظاهرن منتظر نظر رهبری هستند و این سکوت شده چرا گاه رسانه های غربی و هر لحظه باروت این بمب فشرده تر میشود که جرقه ی این بمب نظر رهبری خواهد بود...
و مثل سال ۸۸ که در دولت قبل بیشترین هزینه متوجه رهبریست حالا هم دولت کاری کرده تا رهبری چوب دو سر طلا شود
اگر بگوید مذاکره بکنید بر خلاف اسلام نظر داده
و اگر بگوید نکنید میشود مستبد و زور گو مردم کمترین فشار را از سمت رهبری خواهند دید...




هر کاری می کنم آیه دوازده توبه از ذهنم نمی رود
مدام توی ذهنم یکی می گوید:
فقاتلو ائمة الکفر...
فقاتلوا...
ائمة...
کفر...
خدایا چرا باید ائمه ی کفر را بکشیم؟
و باز در همان آیه خداوند می فرماید:
(انهم لا ایمان لهم)
آنها نامرد و عهد شکنند
از دیروز که فیلم بیانیه ظریف را دیده ام گاو گیجه گرفته ام.
خودم را دلداری می دهم:
ظریف هم سوره ی توبه را خوانده
وگرنه اول بیانیه بسم الله می گفت.
او هم به شکل خداوند که در سوره ی توبه بسم الله شروع می کند : ما...
ولی زود تمام آیات ظریف عوض می شوند:
سخن از محدودیت هاست
و سخن از لغو تحریم ها به صورت مشروط
ولی خدا از همان اول می گوید:
برائت من الله و رسوله الی الذین عاهدتم من المشرکین(توبه 1)
خدا این پیمان را نه تنها قبول ندارد بلکه می گوید با سران کفر باید جنگید چون ایمان(به فتح الف یعنی پایبندی به عهد) ندارند
آنها پیمان شکنند.
 و پیمان شکنان برای شما هم پیمانان خوبی نیستند.و این پیمان شکنی برای ظریف اثبات شده بود وقتی بعد از چند ساعت از دیده بوسی با "کری" اوباما آمد و در صور پیروزی دمید.پس چرا باز ظریف با آنها سر میز مذاکره نشست؟
نشست تا آنها باز مذاکره کنند و چیز دیگری را قالب کنند و اگر ما هر چه بگوییم آنها به دنیا بگویند:
ایران دروغ گوست...
و مردم دنیا هم مشخص است که حرف چه کسی را اول باور خواهد کرد.امریکایی که خود را نماد عدالت نشان داده یا ایرانی که به خاطر حمایت از تروریست تحریم شده بود؟
در ضمن خدا در آخر سوره ی توبه هم برای ائمه کفر کف نمی زند
شعر سهراب بر جانم می نشیند و روحم را تسلی می دهد:
جای مردان سیاست بنشانید درخت،تا هوا تازه شود...
 پی نوشت:
امام خامنه ای:
من معتقدم حتا اگر در مساله هسته ای نیز همان خواسته هایی را که آنها دیکته می کنند، قبول کنیم ، باز هم تحریم ها برداشته نخواهد شد
زیرا آنها با اصل انقلاب مخالف اند

پی نوشت 2:
خداوند:اگر بقیه از خدا روی گردانند بگو "حسبی الله"

خلاصه مواظب ایمانتان باشید.اگر شهر سقوط کند دوباره پسش می گیریم





امروز سومین روز سال است


تا آخر فروردین مشخص است که چندمین روز سال است

ولی بعد از آن باید چرتکه بیاندازی

همانی که من بلد نیستم

هیچ کار من حساب و کتاب ندارد

بین هفتاد و پنج لشگر عقل عاشق همان محبتش هستم

ساعت شش و پنجاه و هفت دقیقه است

توی اتاق کناری دراز کشیده ام و به شدت پنجره را باخته ام(شما بخوانید باز کرده ام)




ادامه مطلب

چند روز پیش با یک جوان ایرانی که از کودکی در آمستردام بوده صحبت می کردم

می گفت دیگر کسی ازدواج نمی کند!

از مساجد و انجمن های اسلامی پرسیدم که اصلن خبر نداشت و گفت: اونا چیه؟

بعد که مسجد را فهمیده بود گفت:

اونا مال عربهاست.عربها می رن

خبر هایی هم از کلن و لندن و پاریس و از افراد دیگر که در آمستردام بودند بهم رسیده بود

وقتی این خبرها را پیش هم می گذارم می بینم حوزه هیچ کاری برای بیرون از مرزها نکرده

(بماند که داخل هم کاری نشده!!!)

اینکه می گویم کاری نشده منظورم این نیست که طلبه های ما زبان بلد نیستند

بلکه از لحاظ محتوایی هم طلبه های ما هیچ خبری ندارند که مردمان آن دیار چگونه زندگی می کنند

اصلن مردم را کجا باید پیدا کنند؟

آنها یا در خانه اند یا در محل کار و یا در کنسرت ها و مهمانی های شبانه!!!

کجا باید طلبه برود تبلیغ؟

چه طرحی حوزه برای این مسائل دارد؟

یا فقط بلدیم روی پوست موز بدویم به هم دیگر گیر بدهیم

فقط بلدیم توی حوزه های علمیه از هم دیگر ایرادات بی جا بگیریم:

تو چرا با فلانی می گردی؟

چرا نمراتت پایین است؟

چرا ماشین تو فلان است؟




بچه که بودم آرزویم این بود؛


ژله ای بود که چند لحظه ای می بست...

و بستنی که هیچ وقت تمام نمیشد

حالا به خودم می خندم...

و لابلای خنده ام خودم را(حالایم را)

خوب ور انداز می کنم تا نکند فردا ، باز به خود ، بخندم

سالی پر از توفیق برایتان می خواهم...




نان و پیاز...
می دانی نان و پیاز را چه کسی می خورد؟
...؟
نان و پیاز را...
راستی نان و پیاز را چه کسی می خورد؟
نان و پیاز را به گمانم...
نان و پیاز را نویسنده ها باید بخورند که با چند کلمه مردم را سر کا می گذارند
و چرا باید بخورند را هم نمی دانم
ولی در این سالی هم که گذشت و اگر سر کار رفتید با این قلم فرسایی های ما ...
واقعن با نوشته های ما شما سر کار می روید؟
خدا را شکر نوشته های ما به دردی خورد و از این به بعد با پیاده سر کارتان نمی روید و با این قلم فرسایی های ما سر کار می روید
برای اداره ی کار هم خوب است
و انشالله اداره ی کار از نویسندگان استفاده کند جهت کم کردن مشکل بی کاری جوانان تا نویسنده ها بیایند و بی کاران را سر کار بگذارند
تمام مشکلات همینطوری قابل حل هستند
تورم بهمن ماه را که صفر کردیم و به کسانی هم که دلواپس بودند گفتیم بروید جای گرم تا نلرزید و از این کار ها که مشکلات مردم حل شود و ما به این آقایون عرضه می داریم با همین راه حل ما مشکل بی کاری جوانان را هم حل کنند تا مشکلی باقی نماند




چند روز پیش در حالی که با عجله به سمت مسجد می رفتم از کوچه به سمت مسجد پیچیدم

از سر همان کوچه تقریبن صد متر فاصله هست تا در مسجد

صدای اذان تمام شده بود

و با خود گفتم حتمن الان اذان داخل را می گویند

باد سرد از کنار عمامه دور گوش هایم را احاطه کرده بود و سر درد شدیدی از سرما داشتم

تند تند که قدم بر می داشتم دخترکی از جلویم گذشت

از خیابان آسفالت وارد محوطه ی خاکی زمین دور مسجد می شدم که دخترک صدا زد:

حاج آقا...حاج آقا...

با خود گفتم: خدا به خیر کند...

سطلی در دست داشت

با خود گفت: شاید گداست

با تردید جلو رفتم.سر تا پایش را نگاه کردم.قیافه اش به گدا ها شبیه نبود.

رو به سویش کردم . ایستادم و او آمد

گفتم: بفرمایید

گفت : شما که حلال مشکلاتید یک فکری به حال این مدرسه بکنید دیگر

گفتم : کدام مدرسه؟

گفت: مدرسه ی حاج محمود ثابت

گفتم: چه شده؟

انگار که یک چیز آشکار را ندیده باشم

تعجب کرد و گفت: جلویش پر از پسر است

خواهرم را من باید خودم ببرم و بیاورم تا اتفاقی برایش نیفتد

همیشه می افتند دنبالش

و من در خودم شکستم

هزار تکه شدم

من در مسجدی هر روز نماز می خوانم که صد قدم آنطرف تر دخترانمان از دست پسرانمان در امان نیستند؟

خاک بر سر این تربیتی که من دارم می کنم!

خاک بر سر این امام جماعتی که از محله اش خبر ندارد!!

و وای بر من...

با خود گفتم من چه جواب امام (ره) را خواهم داد؟

مگر نظر امام این نیست که طلبه باید به حسبه جانشین امام معصومش باشد وگرنه اسلام مساله گو نمی خواهد

اسلام ناقل حدیث نمی خواهد...

و وای بر من

هر طوری بود جواب دخترک را دادم

دختری  را که خودش نهایتن در سن دبیرستان بود

و بهش گفتم پی گیری می کنم و گفتم :

ببخشید

تعجب کرد و گیج شد

ولی حیایش بهش اجازه نداد بیش از این بماند و بگوید چرا ببخشید

رفت...

و منی که در خود فرو ریخته بودم تن بی جانم را به مسجد رساندم و نماز را با فکری مشوش خواندم

بعد از اینکه تمام شدم زنگ زدم به علی آقای ایزدی حراست آموزش و پرورش

خدا حفظش کند آدم با فهمی ست

قول داد پی گیری کند

ولی می دانستم سمبه ی آنها پیش فرماندار زوری ندارد

سوار تاکسی شدم خودم را به دفتر امام جمعه رساندم

حاج آقای کوثری(امام جمعه) نبود!!!

جعفری محافظش بود

یادداشتی برایش گذاشتم و به خانه بازگشتم

توی راه حرف حاج آقا باقری(امام جمعه ی سابق علی آباد) توی گوشم می پیچید:

ما آخوند شده ایم تا وحشتناک ها را بخوابانیم

و ترس من این است که دخترک ببیند از حاج آقای مسجد هم آبی گرم نشد و خواهرش را خودش باید با ترس ببرد و بیاورد

تازه می فهمم

که بعضی دردها را نمی شود کشید

باید این دردها را غصه کنی و بریزی توی دلت و هر شب کم کم بخوریشان

و بعضی غصه ها را نمی شود خورد...

سوراخ دعا را که گم کردیم بماند

سر کلاف هم که مهم نیست

یکی فقط بگوید اینجا کجاست؟




و آن طلبه ی قد بلند با خیلی اضافه وزن آمد و با ما هم حجره شد

صبح تا شب توی حجره پیدایش نمی شد و درست موقع غذا سر می رسید یا اگر بعد از غذا می رسید می آمد و دنبال غذا می گشت

هیچ وقت دست به ظرف ها نزد

ظرف خودش را هم ما می شستیم




ادامه مطلب

تازه می فهمم

که بعضی دردها را نمی شود کشید

باید این دردها را غصه کنی و بریزی توی دلت و هر شب کم کم بخوریشان

و بعضی غصه ها را نمی شود خورد

باید بباری...




شب ساعت 11 شب

و من طلبه پایه یک خوزه علمیه ی تبریز

و من دور استخر حوزه قدم زنان در حال نوشتن

تازگی ها تمرین ذهن نویسی می کنم

در ذهنم می نویسم و پاک می کنم

توی حوزه امکان این نیست که بنشینم و ساعت ها بنویسم

اگر باشد هم من اینجوری راحت ترم

کم کم سردم می شود

به حجره بر می گردم.همه خوابند.من هم آرام فقط جوراب هایم را و پیراهن پشمی ام را از تن بیرون می کنم

و با همان شلوار خاکی ام می خوابم

این شلوار را آنقدر در حوزه به پا کرده ام که احساس می کنم اگر عوض کنم دیگر کسی مرا نشناسد



ادامه مطلب

استاد بسیار محترمی داریم که تفکیکی میباشند و شاگرد آیت الله


 سیدان

دیروز سر کلاس بحث بود از علامه مجلسی و ایشان می گفتند: 

آقای سیدان وقتی به احادیث کتب علامه می رسند به راحتی آن را 

رد نمی کنند و می گن من نمی فهمم.

در حالی که نسبت به بقیه اینطوری نیستن و راحت می گن این 

با عقل من جور در نمیاد

و بعد اظهار داشتن که بحار یکی از معتبر ترین کتب شیعه است

حتا معتبر تر از کتب اربعه!!!!!

و ما تعجب کردیم...

گفتم استاد:
 
خودم دیدم در مورد یکی از احادیث برای سندش آورده بود:

فی نسخه عتیق(!!!)

این یعنی معلوم نیس کی گفته یعنی کل علم رجال پر...

بماند که درایه اش هم به شدت می لنگید

بعد استاد فرمودند:

چون علامه برای ما معتبر هستند ما احادیثش را هم قبول می کنیم

گفتم:

خود علامه گفته که من تحقیق کرده ام؟

گفت: نه

گفتم: فاصله ی علامه نسبت به شیخ کلینی ها به معصوم بیشتر 

بود یا علامه

گفت: علامه

گفتم :پس چطور ایشان معتبر تر اند؟

و در جواب ما فرمود:بسه دیگه امروز میخوایم

 درس زیاد بخوانیم(!!!!)

و من جوابم را گرفتم....






پایه اول حوزه که بودم همان آقا جلال که در داستان های قبلی عرض شد که مسئول سالن بود و آن موقع پایه پنج بود بچه های هم کلاس ما را دور خودش جمع می

کرد و نصیحتشان می کرد و...

ولی بچه های ما(بچه های شهرک یاغچیان) دورو برش نمی رفتند.از اولین طلبه هایی که شهرک یاغچیان تقدیم نظام کرده بود امیر و میثم بودند.ما هم بالطبع با

هم محلی هایمان بودیم

و بچه های یاغچیان در کل مشهور بودند به حاضر جوابی و نقد های شدید و...




ادامه مطلب

دوم دبیرستان که بودم خانه ی مان طبقه ی سوم بود. لبه ی تراسش چهل سانت عرضش بود.

گاهی وقتها می رفتم و روی لبه ی آن به پشت دراز می کشیدم و به آسمان خیره می شدم

و در افکار خودم فرو می رفتم

دفعات اول وقتی این کار را می کردم که کسی در خانه نباشد

ولی بعد ها نه.برایم فرقی نمی کرد.

فکر می کردم من هر چه کار بکنم آنها به من غر می زنند و نق مب زنند.پس توی کار خودم مصمم بودم.




ادامه ...

ساعت 12 شب

توی حجره با هم حجره ها نشسته ایم و از اجنه صحبت می کنیم

بهنام روی زمین دراز کشیده و پاهای تپلش را با آن جوراب های سرمه ای رنگش بر دیوار گذاشته و ماه می تابد روی پاهای بهنام و او از پادشاه اجنه می گوید

که هر روزی یک نفر از پادشاهانشان حکومت می کند و من نیز کلامش را تایید و او را ترغیب می کنم

حجره ی ما در طبقه ی سوم است و به خاطر سردی هوای پاییزی پنجره ها را بسته ایم

در سالن پایین که از آن در های شیشه ای با چارچوب سنگین و آهنیست و با تویوب دوچرخه ای به نرده های پنجره بسته اند تا بعد از باز شدن بسته شود

ساعت 0:05 نیمه شب

در پایین محکم بسته می شود

معمولن وقتی اینجوری می شود که کسی در را باز کند و یکهو رهایش کند

گاهی وقت ها این طبیعی ست

امشب بر خلاف همیشه آن نور افکن عظیم را که از پایین می زد توی حجرات خاموش کرده اند و ما امید این داریم که خواب راحتی خواهیم داشت

هر شب می رفتیم پایین و خاموشش می کردیم ولی بعد نمی دانم چه کسی می آمد و روشنش می کرد و ما تا صبح خوابمان بهم می ریخت

ولی امشب تمام حیاط حوزه سوت کور خاموش است

و باز در پایین کوبیده می شود

من ناراحت پنجره را باز می کنم تا اگر کسی دارد پایین شوخی می کند یا بازی اش گرفته را ببینم

اما کسی نیست که نیست...

امیر حسین می پرسد:

کی بود؟

بهنام در حالی که تسبیح شاه مقصودش را دور دست مدل لاتی می چرخواند با لحن تمسخر آمیز می گوید:

راست میجه چی بود

فارسی با لهجه ی ترکی ست

همیشه همینطور حرف می زند تا امیر حسین دیگر فارسی حرف نزند

اما امیر حسین باز مثل همیشه دست به صورتش می گذارد و میخندد

من نیم تنه ام را از پنجره بیرون آورده ام تا ببینمش و حالش را بگیرم

ولی نه کسی می رود و نه کسی می آید

سرجایم بر می گردم و روی پتو دراز می کشم

همین که سرم به بالش می رسد باز در با تمام شدت کوبیده می شود

امید هیکل لاغرش را از رخت خواب بلند می کند و می گوید:

گفتم از این چیزا حرف نزنید محمد رضا

حالا دیدی

من هنوز فکر می کنم چند تا پایه یک سیکل هستند که به قول مداح غلبه ی گرما پیدا کرده اند

بهش می گویم:

بگیر بخواب الان می رم ساکتشون می کنم

با همان پیراهن زیر پوش و شلوار خاکی با یک جست خودم را به در حجره می رسانم

صندل هایم را به پا می کنم

می خواهم در را ببندم که می بینم امیر خسین هم بلند شد

من و امیر حسین رفیق های فابریکیم.هر جا بروم و او هم هست.در را نمی بندم تا او هم بیاید

ولی منتظر او نمی مانم تا افراد خاطی در نروند

تمام 36 پله را در چند لحظه طی می کنم

چشم و گوشم را باز کرده ام تا اگر صدای پایی یا در حجره ای در این 3 طبقه بیاید خفتش کنم

اما همه جا ساکت است

به سالن پایین می رسم

این طبقه حجره نداریم

فقط کلاس های بزرگ با کف سنگ گرانیت و سرد

آنقدر خونم به جوش آمده که حواسم نیست که ممکن است الان حاج آقای سیدی از در برسد

حاج آقای سیدی مدیر تبریز که روحانی متین و موقری ست برخی شبها بیتوته دارد  و به حجرات و سالن ها سر می کشد

ولی الان او هم بیاید بهش می توپم

کلاس ها را وارسی می کنم

صدای پا می آید

صدای پا و نفس های امیر حسین است

توی این چند هفته خوب همدیگر را شناخته ایم

در سالن را باز می کنیم  و وارد حیاط می شویم

جلال که پایه 5 است و مسئول سالن از آنطرف هویدا می شود

به طرف او حرکت می کنیم

از مطالعه بر می گردد و با لحن تعجبی که اندکی آمیخته به طلبکاریست می گوید:

اینجا چه می کنید؟

من زود با حرارت می گویم:

کسی رو ندیدی؟

کمی از صراحت من جا می خورد.عینکش را بالا می دهد و می گوید: نه

مگر چه شده؟

می گویم:

الان دخه دیقه است در و هی می کوبن اومدم ببینم کیه؟

قضیه حالا دستش آمده و بازپرسانه احساس مسئولیت می کند:

نکنه رفتن تو

گفتم: نه!

من از طبقه 3 امد پایین کسی رو ندیدم

کلاسارم دیدم فقط می تونس بره حیاط که شمام می گی کسی اونجا نیومده

باهم وارد سالن می شوین و دوباره کلاسهارا بهتر می گردیم

با نا امیدی می خواهیم خداحافظی کنیم که یکهو صدای شیشه های بالکن طبقه ی دو بلند می شود

انگار کسی دستش را روی شیشه ی بالکن گذاشته و می لرزاند

کمی ترس توی دلم می ریزد

احساس می کنم من هم مثل امید شده ام ولی من نمی گذارم کسی ترسم را ببیند

جلوتر از همه پله ها را دوان دوان طی می کنم

کسی نیست

پشت سر من جلال و امیر سر می رسند

می خواهیم چیزی بگوییم که صدای شیشه ها ی بالکن طبقه ی 3 به صدا می آید

باز من جلو تر از همه می دوم

و باز هیچ خبری نیست

و انگار منتظر خبر جدیدی هستیم

هیچ کداممان چیزی نمی گوید

ساکت در طبقه ی 3 ایستاده ایم

و یکهو در پشت بام که در آهنی سنگینی است کوبیده می شود

و تعجب ما را بیش از پیش بر می انگیزاند

در پشت بام همیشه قفل است ولی حالا...

باز جلوتر از همه دوان دوان خودم را به پشت بام می رسانم

اولین باریست که پشت بام حوزه را می بینم

از اینجتا همه چیز فرق می کند

تمام پشت بام را می گردم تا فردی را که با ما شوخی می کرد را پیدا کنم

اما کسی نیست...

بر می گردیم و باز در را می بندیم

به حجره که می رسم امید و بهنام از ما جویا می شوند

و امیر حسین به گرمی تعریف می کند

و من که به دست از ما بهتران به سخره گرفته شده ام و کاری از دستم برنیامده با غروری شکسته به رخت خواب فرو می روم

بچه ها حجره ی ما به حجره ی مداح می روند تا پیش هم کمتر بترسند

ولی من نمی روم

علی رغم اسرار های امیر حسین توی حجره می مانم

و باز که امیر حسین می آید او را از حجره بیرون می کنم و در را قفل می کنم

من تنها در حجره ای ساکت و خلوت

انگشتر حدیدی را که دور تا دورش ابجد نویسی دارد را در دست می گیرم

آیت الکرسی می خوانم

دلم آرام می شود اما با یک احساس تلخِ شکست به خواب می روم







حضرت علی (علیه السلام) در نامه اش(نامه 53 نهج البلاغه)  به مالک اشتر می فرماید:

خواص بیشترین فشار را به حکومت وارد می کنند و اگر لطفی بهشان کنی ناسپاس ترین اند...

ولی مردم ستون های اصلی نظام اند.با مردم باش و آنها را از خود راضی نگه دار

و حالا می فهمم که چرا حضرت آقا این قدر به وجود مردم تاکیید دارند و در جمع مردم تبریز گفتند:

مملکت صاحب دارد و صاحب مملکت مردم است

و باز در همان جمع می فرمایند هر جا کار را به رییس روئسا سپردیم معمولن کار روی زمین ماند

ولی وقتی کار را به مردم سپردیم به بهترین وجه انجام شد




باز می لرزد دستانم

همیشه وقتی خواسته ام از تو بنویسم همینطور شده

گفتم که...

باور نکن آن "خوب"ی را که در جواب احوال پرسی ها می گویم را

من و چشمانم که گاهی می بارند!!!



ادامه مطلب

هوای سرد بر گونه هایم می نشیند

بعد از ظهر عینالی خلوت است
کسی توی کوه نیست
من هستم و آقای رفیق شفیق (م.م)
از سینه کش کوه بالا می کشیم
به هن و هن افتاده است
می خواهد استراحت کنیم
یاد روزهایی می افتم که من هم به سختی بالا می کشیدم اما پدرم می گفت:
نشین ، دیگه نمی تونی بیای
ولی حالا به راحتی غزالی سبک پا از کوه بالا می کشم
به کفش های کتانی ام نگاهی می کنم
کفش های کتانی ام محکم به زمین می چسبند و من بالا می روم
بیشتر یاد پلنگ می افتم
دوست دارم قدرت عضلاتم را به رخ م.م بکشم
نه اینکه فقط نشانش دهم تا کیف کند
می خواهم ببیند که اگر استمرار داشته باشد او هم به راحتی می تواند بالا بیایید
شروع می کند به نق زدن و غر زدن
ولی من خودم را فرماندهی احساس می کنم که نباید اجازه دهم نیروی زیر دستم تنبل و تن پرور بار بیاید
راه می افتم و به عقب نگاه نمی کنم
بعد می بینم با نارضایتی پشت سر من راه افتاده و دارد میاید
می گوید خوشبو تو رو اینجوری کرد
یاد کوه نوردی هایم با خوشبو می افتم
هر هفته و منظم
هر طوری می شد می رفتیم
وقتی من کم می آوردم به من می گفت استراحت کن و خودش برای استراحت نمی ایستاد
و از دیواره ای راست بالا می رفت
روزهای سخت و شیرین
یالای کوه بوفه ای هست
م.م یک آب معدنی بزرگ می خرد
خنده ام گرفته
نصف آب معدنی را همانجا بالا می کشد و نفسش کم می آید
به من تعارف می کند
من خیلی وقت است که دیگر توی کوه چیزی نمی خورم و به این وضع عادت کرده ام
به خودش و به آبش پشت می کنم و با غرور قدمهایم را محکم تر بر می دارم
با خیزی بلند روی دیواره ای که رو به شهر است می جهم و به تبریز که زیر پاهای من است نگاه می کنم
حالا به همه چیز بی نیازم
ولی یکهو انگار ته دلم ضعف می رود
دلم برای م.م تنگ می شود
برمی گردم و می بینم گوشه ای نشسته و در خود شکسته
بطری آب از دستش آویزان است
از خودم بی زار می شوم
از خودم به سمت رفیق شفیق فرار می کنم
به او پناهنده می شوم:
مسعود...
با بی رغبتی به من نگاه می کند
با لحن شرمسارانه از آن لبخند پر از غرورم بهش می گویم:
نمیای؟
ناراحت بلند می شود و بطری را به سمتی پرت می کند
احساس می کنم این منم که به سمتی مثل زباله پرت می شوم
بهش حق می دهم
نمی دانم چه بکنم
یکهو فکری به ذهنم می زند
ست تپل و انگشتانش را می گیرم و به سمت بوفه ی بزرگ می روم
با بی میلی دنبال من راه می افتد:
کجا می ری؟
هیچ چیز نمی گویم
وارد بوفه که می شوم می بینم نیامد
بر می گردم و خواهش می کنم تا وارد شود
با بی میلی وارد می شود
روی نیمکتی می نشینیم
یک بوی خاص توی فضا هست
یک بوی همیشگی که انگار جزوی از فضا شده
بوی چای و عرق تن کوهنوردان و...
نمی شود بوی آنجا را توصیف کرد
هم خوب است هم نه
دو تا نسکافه می خرم و دوتا کیک دوقولو
رفتارم عوض شده و او هم این را می فهمد
انگار خستگی از جانش رخت می بندد
جلویش می نشینم و با اشتها کیک و نسکافه را می خورم
او هم می خورد ولی نه به اشتهای من
بیرون می رویم و حالا دیگر هر دویمان می خندیم
با کوچکترین چیز خوشحال می شویم
زن و مرد جوانی روی نیمکت های بیرونی نشسته اند و دل می هند و قلوه می ستانند
به من می گوید:
اینجا باید آدم با جفتش بیاید...
من و نیگا کن با کی آمده ام!
نه می توانم خنده ام را نگه دارم نه عصبانیتم را...
مشتی به شانه ی پر گوشتش می نوازم و تند از کوه به سمت پایین می دوم
او هم می دود به دنبال من...
لحظه ی بسیار شیرین و دلنوازی ست...
گرمای تنم به سرمای کوهستان غلبه می کند
احساس می کنم همه دارند ما را با تعجب نگاه می کنند
حتا گربه ها و سطل زباله ها
ولی آن زن و مرد جوان اصلن متوجه ما نیستند!
انگار توی دلم به مسعود حق می دهم
بر می گردم و می بینم آرام تر می آید و بی خیال خودم و مشتی که بهش زده ام شده است
از خود می پرسم:
ما کی باید همسفر دار شویم؟
به جوابی نمی رسم
سوالم را سعی می کنم از ذهنم پاک کنم
نبود همسفر سخت است
حتا یاد نبودش می تواند آزارنده باشد
یاد نبودش را سعی می کنم از ذهنم بزدایم اما وقتی نبودش هست
هست...




بعد از نماز مغرب و عشا از مسجد بیرون می زنم
دوست دارم توی این هوای بهاری  قدم بزنم و نسیم لطیف هوای مدیترانه ای آذربایجان به گونه هایم بخورد
ولی می بینم با قدم زدن سیر نخواهم شد
به خانه می روم.وارد پارکینگ می شوم
پشت دیوار حایل پارکینگ و راه پله دوچرخه ی مشکی و تازه ام انگار منتظر من ایستاده.
ولی دو چرخه سواری به تنهایی هم سیرم نمی کند.
تند پله ها را بالا می روم.طبقه ی سوم از نفس افتاده ام.طبق معمول کسی خانه نیست و همه رفته اند به خانه ی پدربزرگ.و طبق معمول به من یک عالمه زنگ زده اند و من به بهانه های مختلف جواب نداده ام.مادرم دیگر به این وضع عادت کرده.کلید را از توی جیب شلوار کتانم به زور بیرون می کشم و توی در می اندازم.در از پشت قفل است.در را می زنم.خواهرم در را باز می کند.خانه تاریک است.و فقط چراغ اتاق او روشن است.احساس می کنم بچه ها همه در این سن غریب اند و کسی نمی فهمدشان.دلم برای خودم و خودش می سوزد.من فقط هفده سال دارم و او چهارده.وارد اتاقش می شوم.راستش بالا آمده بودم تا هندزفری ام را بردارم و بروم دوچرخه سواری.دوست داشتم امشب توی این هوای مطبوع شعر های مرحوم سپهر را که با صدای خودش ضبط شده گوش کنم.
شاید با چند قطره اشک در سرازیری تندی که با سرعت از کنار تمام آدم ها می گذرم و کسی حال خرابم را نبیند و سپهر بگوید:
چشم چشم دوتا چشم ...
و من حالم خراب تر شود
اما این خانه حالش خراب تر است.خواهرم آینه ی من است و من آینه ای او...
وارد اتاقش می شوم.پشت میز نشسته و گوشی در دستش و کتاب در مقابلش.زیر چشمی من را می پاید.شروع می کنم به شوخی:
چرا نرفتی المیرا خانم؟!(لجش را در می آورم)
نکنه تو هم می خوای مثل من مالی خولیایی بشی؟
افسرده بشی؟
اینها حرفهای مامان است که به من می گوید.
او هم یاد حرف های مامان می افتد و یکهو خنده از لبانش بیرون می ریزد.
بعد بی انصافی نمی کند و می گوید:
راست می گه...راست می گه...
کمی قلقلکش می دهم و فرار می کنم
تا از پشت میز صندلی اش را بیرون بکشد و بیاید من هندزفری را از کشو قاپیده ام و از خانه خارج شده ام
پله ها را دوتا یکی می کنم و با همان حالت فرار خودم را به دوچرخه می رسانم
آستین هایم را تا می زنم و دستکش های دوچرخه سواری را به مقتضای سن همان روز هایم آرتیستی در دست می کنم
عضله ی ران پایم را لمس می کنم و می بینم محکم تر شده
یاد کوهنوردی هایم می افتم و کیف می کنم
خدا را زیر لب شکری می کنم
در  پارکینگ را باز می کنم و سوار دوچرخه می شوم
دوست دارم مثل همیشه سواره از در خارج شوم
دوست ندارم چیزی مرا پایین بکشد
دوست دارم همیشه من سواره باشم و دنیا پیاده.اما احساس می کنم این عجب و غرور است که در من شعله می کشد.دوچرخه را توی کوچه نگه می دارم و جکش را می زنم و به سمت در می روم تا در را ببندم.می خواهم خودم پیاده شوم تا این احساس لعنتی از من رخت ببندد.باد دوچرخه را زمین می زند.نگران می شوم ولی یادم همان احساس می افتم.بادی نا چیز دوچرخه ای را که من سوارش می شوم را زمین می کوبد و نوار اسفنجی که دور فرمانش پیچیده ام پاره می شود.
من چه قدر ضعیفم که به این ضعیف تر دل خوشم.حالم خراب می شود.سوار دوچرخه می شوم.دنده اش سنگین است.توی سربالایی کوچه گیر می کنم.دیگر از این عضلات قوی هم کاری بر نمی آید.مجبور می شوم پیاده شوم.خدا را شکر می کنم که دم به دم گوشم را می گیرد تا طغیان نکنم.بعد به خودم تشر می زنم که اگر با این نشانه ها باز طغیان کنم چه؟!...
نمی دانم چه کنم؟
یاد  حاج آقا پورنجف می افتم.دلم برایش تنگ می شود.با خودم آرزو می کنم کاش قم نبود.کاش تبریز بود...
سوار دوچرخه می شوم و از سرازیری خیابان فرعی با سرعت می پیچم توی خیابان اصلی.با سرعت دارم پایین می روم.فقط می خواهم در حرکت باشم.به کدام سمتش اهمیتی ندارد.خیابان نور شهرک یاغچیان را پایین می روم.باد توی صورتم می زند.احساس می کنم زیر بغل هایم دارند خنک می شوند.احساس بسیار خوبی دارم.باد تمام عرق ها را از تنم به نرمی بر می دارد و خنکی مطبوعی به جایش می گذارد.سر دوچرخه را خم می کنم و نور را بالا می روم.می خواهم زود به شاهگلی(شما بخوانید ائل گلی ) برسم
دلم برای خواهرم تنگ می شود.با خود می گویم کاش او را هم با خود می آوردم




امام خمینی در دهه ی چهل در آن سیزده روز که در مورد ولایت فقیه سخنرانی می کنند در همان اول، ولایت فقیه را اینگونه معرفی می کنند:

ولایت فقیه از مسائلی است که تصور آن موجب تصدیق آن می شود...اینکه امروز به مساله ی ولایت فقیه توجه نمی شود و نیاز به استدلال پیدا کرده علتش اوضاع اجتماعی مسلمانان و خصوصا حوزه های علمیه می باشد...

حال سوالی که ما از شما طلاب و فضلا داریم این است که از آن هنگام تا کنون حوزه های علمیه چه تغییر بنیادی به خود دیده است؟

آیا با تغیر یکی دو جلد کتاب و وارد کردن برخی کتب که معمولا از لحاظ علمی ضعف های پایه ای دارند می توان بگوییم حوزه ای که امام خمینی آن را مقصر می دانست حالا تغییر پیدا کرده است؟

آیا انقلاب که انتظار می رفت حوزه را برای خود مامنی گزیند توانتسته حتی وارد حوزه های ما شود یا فقط رنگش روی پنجره های ما دیده می شود و چون همه جا را از خارج فرا گرفته است حوزه نیز به ناچار به زیر چتر انقلاب رفته ؟

اگر حوزه های آن زمان از لحاظ معرفتی جامعه را کفایت می کرد چرا امام جا به جا از وضع حوزه می نالد؟

خدا را شکر که عزت امام(ره) آنقدر جهانگیر است که کسی نمی تواند رجما بالغیب کند...

 




یاد قایم باشک های بچگی می افتم...

من چشم می گذاشتم،

و علی می آمد دنبالم.

علی چشم می گذاشت،من می رفتم پی اش

حالا من قایم شده ام،

او چشم گذاشته...

من توی کوچه ای تاریک لای دری که شاید اهل خانه با صدای ایست...ایستِ مامور  به عمد باز گذاشته اند قایم شده ام

علی اینبار روی زمین چشم گذاشته

صورتش را چسبانده به زمین.از کمرش خون روی آسفالت سرد خیابان می ریزد.و از خونش بخاری سفید یه بالا می رود

نور لامپِ تیر چراغ که به خون می خورد و بازتابش از خون گرم علی به من می رسد چشمانم را می آزارد

با سیلی بازجوی ساواک انگار لامپ دیویستی تمام نورش می رود توی چشمانم

این بار علی چشم گذاشته بود و مامور ساواک دنبال من می گشت

تق...تق...تق

صدای پاشنه ی کفش های تخم مرغی مامور و هن و هنش توی کوچه هنوز توی گوشهای من یخ بسته

هنوز صدایش را می شنوم

تق تق تق




سوراخ شده بود


آسمان را می گویم

هرچه باران بود ریخت روی زمین های ما

دلم سوخت...

برای تمام زمین هایی که آسمانش سوراخ نشده بود

آسمان زمین های پدرم

آسمان همسایه ها...

بعد فهمیدم ، هر که آسمانش سوراخ شود

 باید دلش هم مثل من بسوزد

گیج شدم!

نه می خواهم دل پدرم بسوزد،نه زمین هایش را عطش عریان کند

نمی دانم چرا طبیعت گاه بی رحم است؟




من که از بالای کوه،اردوی باد عالم سوز را دیدم.


و شهری را که بی دفاع مقابل لشگر باد خفته است...

امشب شهر نا امن است...




هنوز از بهت محمود رضا بیرون نیامده خدا انگار سیلی دیگری میزند تا بیدار شوم

هنوز باور نمی کنم آن پسر خوش سیمایی که تا چند روز پیش اسمش را هم نمی دانستم ، حالا نیست.
پسری که در مجلس ختم مادر قاسم سلیمانی ایستاده و میهمانان را بدرقه می کند.
پسری که می گویند خواهر زاده ی حاج قاسم است.
به همین راحتی...
حالا نیست
ولی هر که بود دوست داشتم شناخته نشود.
دوست داشتم با تمام جدیتی که در چشمانش مشهود است ، برود و کاری بزرگ بکند،بدون اینکه کسی بشناسدش یا مزاحمش شود.
اما نگو باز ما باید دیر تر از همه خبر دار میشدیم...
مثل محمود رضا
مهدی
عباس
محرم
و خیلی های دیگر...
اگر حاج قاسم دایی اش هست حالا چه غم شیرینی به دلش افتاده
اوج شادی و بهجت را می شد در چشمان سید حسن دید که آمد و گفت:
بکلمتین
جهزوا ملاجئكم
تاریخ به ما آموخته شهدا مانند گل های بهاری نشان از تغییر فصل دارند
حال رفتن اینان به ما می گوید: خود را آماده کنید
شهادت جهاد مغنیة ما را وارد فصل جدیدی از مبارزات کرده




هوا گرم و تفتیده بود
مثل همیشه رسول الله(صلوات الله علیه) منتظر شد تا همه از مسجد بروند.
مسجد خالی بود که خواست خارج شود که دید دختر جوانی زیر سایه نخل جلوی مسجد ایستاده،انگار انتظار کسی را می کشد.پیامبر را که دید خون زیر پوستش دوید.شدت شوق و محبتی که به او داشت در چهره اش مبدل شد به لبخندی و قطره ی اشکی از سر شوق.زود خود را جمع و جور کرد و به سمت پیامبر دوید.وسط راه دید دارد میدود.خودش را کنترل کرد،ندوید.قدم های آرام و با وقارش را که بی تاب بودند را به سمت پدر امت برد.هر طوری بود به رسول خدا رسید.پیامبر با قدم های آرام و با سکینه اش به سمت منزل علی (علیه السلام) می رفت.دختر به پیامبر سلام کرد.پیامبر ایستاد و جواب سلامش را به گرمی داد.دختر با اینکه چند لحظه ی پیش قطره ی شوقی ریخته بود صدایش را چون شاکیان بلند کرد:
یا رسول الله...
پدرم مرا به عقد پسر عمم درآورده...
پیامبر:(با لبخند)خوب مبارک است!
دختر:چه مبارکی؟!کدام عقد؟!مگر رضایت من که زوجه باشم اهمیت ندارد؟!!
پیامبر:چرا...چرا...باید شما راضی باشید
دختر:من که راضی نیستم!!
خدا به این کار راضی ست؟!
پیامبر با همان لبخند و آرامش:
اگر راضی نیستی می توانی هر کسی را که دوست داری،به همسری برگزینی.
دختر:هر کسی؟؟
پیامبر:بله دخترم.هر کسی
دختر:ولی من پسر عمویم را دوست دارم.
آمدم این را از شما بپرسم و به زنان عرب بگویم که دیگر پدر صاحب دخترش نیست که با او هرچه خواست کند.نظر اصلی،نظر خودش است..
پیامبر با لبخندی که رو به افق بود سری به.نشانه ی تایید تکان داد و دور شد.
دختر چشم باز کرد و دید وسط کوچه ایستاده و مسیری را که او رفته را تماشا می کند.در آن گرما احساس کرد روی صورتش خنک شده.دستی کشید و مسیر اشک را بر گونه هایش دید




هر وقت شبها بیدار می شدم می دیدم بیدار است
نمی دانم چه وقت می خوابیذ
آدم ساکتی بود
استخوان درشت و پر عضله
اسمش را هیچ وقت ندانستم
فقط بهش می گفتیم کهنه سرباز
همیشه آرام و ساکت بود
عراقی ها بهش می گفتند "سک بیر"
منظورشان سگ پیر بود
توی اردوگاه کسی شجاعت کهنه سرباز را نداشت
یک بار که سرباز عراقی عصبانی با کایل به جان من افتاده بود
با خودم گفتم کارم تمام است
زیر ضربه هایش تشهدم را گفتم
هر ضربه ای که می خورد،تنم داغ می شد
دستانم را حایل سرم کرده بودم تا کابل به چشمم نخورد
روی آسفالت حیاط افتاده بودم که دیدم همه جا ساکت شد
نه صدای داد و بیداد عراقی می آمد
نه صدای بچه هایی که به عراقی فحش و بد و بیراه می گفتند تا مرا رها کند
کنجکاو بودم ولی ترس نمی گذاشت دست از چشمانم بردارم
دلم را زدم به دریا و دیدم بچه ها جمع شده اند
کمی خودم را اینطرف و آنطرف کردم
توی حیاط کنار دستم چند تا پله بود برای نشستن خودم را به زور کشیدم بالا
دیدم کهنه سرباز کابل را پیچیده دور گردن سرباز و کشان کشان می برد سمت اتاق افسر نگهبان
نمی توانستم تصور کنم که باهاش چه کار خواهند کرد
نمی فهمیدم چرا برای من همچین خطری کرده
***
صبح دم دم های طلوع آفتاب بود که خوابم برده بود
نماز نخوانده بودم
دست گذاشته بود به شانه ام و آرام تکانم می داد
چشم که گشودم چشمانی آبی آبی اش در جشمان من گره خورده بود
لبخندش آنقدر متین و سنگین و شیرین بود که از حالت چهره ی پر از ابهتش فقط یاد دریا افتادم
با هر دم و باز دم انگار موجی می خورد
ولی پیرمرد وسیع بود
قد بلند و سینه ی فراخ و پیشانی بلندش را دوست داشتم
وقاری چون اسب داشت
و شجاعتی که نشان از شیر داشت
توی زمستان ها ندیدم یک بار کنار بخاری بیاید
همه ی ما نوبتی کناری بخاری می رفتیم تا گرم شویم
ولی او فقط پتوی چرک و پر از شپش خوابگاه را به روی خود می انداخت و کناری آرام می نشست
کسی جرات نداشت بهش بگوید بیا
نه اینکه بد اخلاق باشد...
نمی دانم چرا کسی جرات نداشت کسی بهش نزدیک شوذ
فقط من یک بار پیشش رفتم و گفتم:
عمو بیا گرم شو
گفت:شما جوونید
برید گرم شین
شما باید برگردین
همه ی اینها را بی کلام و با لبخندش گفت
یک لبخند و یک تکان سر مگر چقدر می تواند پر مغز باشد؟
شاید هم او نگفت
ولی من اینها را فهمیدم
آمدم و کنارش نشستم.
گوشه ی پتویش را بلند کرد، به نشانه ی این که بیا پیشم
به نشانه ی اینکه بیا اینجا گرم تر است،عالم همه نشانه است
من ... تو...همان عراقی که با کابل تو را می زد،لبحند های بی کلام من،همه ی اینها نشانه ی یک نشان است
و اینها نشان از اوست.سرش پایین بود.ولی دلش با دل من حرف می زد.زیر پتویش چقدر گرم بود.اگر بچه ها می دانستند همه به جای بخاری دور او را می گرفتند.تا چند دقیقه ی پیش من هم نمی دانستم بخاری هم نشانه است از او.ما به قدر بخاری می توانیم نشانه باشیم و گرم کنیم دور اطرافمان را.
مثل کهنه سرباز که نشانه بود.نشانه ای از او.من نیز نشانه ام
نشانه ی چه؟؟؟
من چه چیزی را نشان می دهیم؟
نکند من خودم را نشان می دهم؟
کور شود چشمی که در آینه،آینه بیند
فرو ریزد آینه ای که جز خود نشان ندهد
به قول کهنه سرباز: (لبخند بی کلام به وسعت تمام دریاها)
شما از این لبخند هر چه می خواهید بردارید




میدونی رفیق
نا آرومی قشنگی توی جونم تلالو می کنه
می بینیش...
نا آرومی رو می گم...
دیگه دوس ندارم چیزی آرومم کنه
حس اضطراب پسری رو دارم که اولین بار دستشو میخواد بذاره روی دست نامزدش.
خدا منتظر منه...
من مضطربم...
نا آرومم...
نا آروم...




آنکس که تخصص ندارد و کاری را می پذیرد بی تقواست

                                                                             (شهید چمران)

به قول استاذنا؛
زت زیاد




 بهترین قلمم را بر می دارم

برایت داستانی را می نویسم که خودم هم نمی دانم
فقط یک مصرع شعر در لا به لای ذهن خسته و خواب آلودم هست
داستان،داستان شعر است



ادامه مطلب