تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب

نجـــــم الثـــاقــب


پاتوق بسیجیان بدون کارت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





آفتاب به شدت می تابید


صحرای نزدیک مدینه مثل همیشه خشک بود

باد گرمی به صورت مسلمین می نشست و بلند نمی شد

ده ها مسلمان خسته بعد از ماهها و هفته ها دور از وطن

با لباس هایی از جنس کرباس خشک و سفت و شمشیر هایی به زین چهارپایان بسته شده

پاهایشان از شدت خستگی بر زمین کشیده می شد

آب کمی همراهشان بود

گوشهایشان را تیز کزده بودند تا کسی بشارت دیده شدن مدینه النبی را بدهد

اما سرهایشان از خستگی و شدت آفتاب رو به زمین افتاده بود

برای همین شایعه ای کافی بود تا قدمهایشان را تند تر کند

همه به آهستگی پاهایشان را بر ریگ ها می کشیدند

علی (علیه السلام) شتر را خواباند و بر پشتش نشست

همان شتر معروف پیامبر(صلوات الله علیه)

بزرگ و قوی بود

و همیشه برنده ی مسابقات

شتر نعره ای کشید و سرها از ریگ های داغ به چهره ی علی برگشتند که حالا سوار شتر ایستاده بود

و با صلابت رو به سربازانش کرد:

منزل بعدی مدینه است

میروم تا شهر را خبر کنم

سرها بعد از چهره ی علی به سمت جلو برگشتند و در کند و کاو افتادند

و از دور کوهای دور مدینه به چشمشان خورد

خوشحال شدند

ناخودآگاه قدم تند کردند

گویی دیگر خسته نبودند

جوانی از بین افراد با چشمانی گرد و وق زده با موهایی تابدار و قدی کوتاه داد زد:

حالا که علی رفت غنایم را تقسیم کنیم تا با این سر و وضع وارد شهر نشویم

اینها مال ماست...

یا اینجا برداریم یا آنجا

همه نگاهی به لباس های پاره و چرک خود انداختند

***
بعد از ساعتی علی بازگشت

شتر را در چند قدمی نگه داشت و فریاد زد

کمی بیشتر به مدینه باقی نیست

تند تر مومنین

تند تر...

آفرین

لبخند همیشگی اش بر لبان زیبایش بود

دست راستش بر غلاف ذولفقار بود

مردان وقتی به کنار علی رسیدند

ابروان علی در هم تنیده شد

دست علی غلاف را رها کرد و تازیانه را گرفت

دسته ی  چرمی در هم بافته شده ی تازیانه در بین انگشتان قدرتمندش محکم گرفته شده بود

همه از خبر علی خوشحال به سمت شهر روانه بودند

یکی از مردان با مشکی به سمت علی دوید:

یا علی آب...

علی نگاه پر از خشمش را به او تاباند

انگار که شیری غزال را با نگاهش فلج کرده باشد مرد در جای خود خشکید و ساکت ماند

همه متوجه خشمش شدند

کسی جرات کلام نداشت

هیچ کس نمی توانست حدس بزند که چه چیزی علی را اینگونه به خشم انداخته

پیرمردی که سهمش را از غنایم هنوز نپوشیده بود و بر استرش گذاشته بود با احتیاط پرسید:

چیزی شده علی جان

علی به احترام موی سپیدش اخم از چهره اش گرفت و گفت:

غنایم!!!

پیرمرد گفت:

من گفتم که دست نزنید...

***

همه با لباسهای کهنه و کرباسی شان بر شهر وارد شدند

می خواستند لبخند بزنند اما کار علی یادشان نمی رفت

بعد از احوال پرسی ها و سلام و علیک چند نفری دور پیامبر حلقه زدند:

ما از علی شکایت داریم

پیامبر لبخند روی لب هایش را پر رنگ تر کرد و آرام گفت:

از چه چیز علی؟

ـاز خشونت و سر سختی علی...

پرسید:

کجا خشونت ورزیده؟

گفتند:

غنایم را به تن کردیم و باز درآورد که خود پیامبر باید غنایم را تقسیم کنند:

پیامبر هم با آرامش گفت:

از خشونت علی در راه خدا به من شکایت نکنید

او در راه خدا خشن تر از آن است که بخواهید به من شکایتش را بکنید

و باز لبخندی بر چهره های مایوس مسلمانان تاباند و از حلقه ی شان خارج شد




امروز مصاحبه ی حضرت استاد را روی سایت می خواندم که چرا به حضرت معصومه کریمه می گویند


و نکاتی به ذهنم آمد که دوست داشتم به خبرنگار عزیز که آن هم از دوستان بود گوش زد کنم

و آن این که:

حضرت استاد مباحثشان را با محوریت قرآن پیش می برند و بهتر این بود که بیشتر مصاحبه را سمت قرآن می کشیدید و فقط یک آیه و بحث شفاعت به نظرم کافی نبود

و نکته ی بعدی اینکه خود حضرت استاد روی واژگان و نام ها و اصطلاحات تاکید ویژه ای دارند و بحث هم بر سر کریمه بود و(خود استاد هم که کریم است دیگر چه شود) و هیچ تعریف لغتی از کریم در عرف و اصلاحی در قرآن به وسط نیامد که اگر می آمد بهتر بود

و اینکه حضرات معصومین وقتی به کسی کریم و یا کریمه می گویند مقصودشان چیست و اگر ما میخواهیم کریم باشیم باید چه معیار هایی و مقدماتی را باید  فراهم آوریم؟

لینک خبر:

http://hawzahnews.com/detail/News/356294










پیر مرد وارد گود شد

پهلوان شهر بود

همه به حرمت قدمش صلوات فرستادند.

سر رویش سفید بود.اما هنوز پهلوان شهر بود.

پهلوان جوان که در شهر  پیرمرد غریب بود جلو آمد و با 

او دست داد و به رسم پهلوانی شانه ی پهاوان شهر را بوسید

پیرمرد از چشمان پهلوان جوان فهمید که ترسیده است.

کُپ کرده بود.

اما یک زمین خوردن که اینهمه ترس نداشت.

ترس جوان خیلی زیاد بود.

پهلوان پیر احساس خطر می کرد.

احساس می کرد اگر این کشتی را ببرد همه چیزش به باد خواهد رفت.

نکند این جوان از این شکست کمرش بشکند.

ترس جوان بیش از این بود که بتوان به یک شکست کشتی ربطش داد.

خواست از خودش بپرسد،دید بی حرمتی می شود.

مضطر شد

زیر پوستش انگار داشت می لرزید

می خواست کشتی نگیرد

این هم بی حرمتی است به میهمان.بیایی و برگردی...

زمین خوردن برای پهلوان پیر کاری نداشت.اما چه طور باید خود را پیش چشمان شاگردان و خبرگان اهل فن زمین بزند که آنها نفهمند خودش را زمین زده؟

نکند این ها همه وهم باشد

نکند جوان خود ترسوست

اما نه.این گوش ها و دماغ شکسته،این عضلات به هم پیچیده می گفت کار جوان کشتیست.

پیر مرد می دید که اگر غفلت کند او خاکش می کند.اما جوان حالا مرده بود.

غفلت که سهل است اگر پیشش بیفتی هم کار از پیش نمی برد

-خدا یا این دیگر چه امتحانیست؟

مرد ماند و گود...

گود بود و مرد...

همه ی آسمان سرد و خاکستری پاییزی داشت تن عریان پهلوان پیر را نگاه می کرد...

تنی که سالها زیر همین آسمان کشتی گرفته بود

تنی که پیر بود.اما پر از نشاط هم بود.پر از عضلات محکم و به هم پیچیده مثل طناب.

روی بازویش خالکوبی کرده بود

"غلام حیدر"

همین جور دور گود می چرخید

مرشد که کناری ایستاده بود همه چیز را فهمید.

ضربش را که روی آتش گرفته بود برداشت:

یا علی

بسم الل...

شروع کرد به خواندن

هر دو پهلوان با ظرب و صدای مرشد شروع کردند به حرکت

دور گود آرام  می دویدند

همه ی مردم تعجب کرده بودند

کمتر از همه جوان غریب بود

فکر می کرد رسم  این شهر این است.اول پا می گیرند بعد کشتی

شاگردان پهلوان پیر هم با اشاره ی مرشد راهی گود شدند

همه ی پهلوان ها لخت شدند و تنشان را گرم کردند

همه ی مردم هاج و واج بودند!

پهلوان پیر هم که داشت می دوید فکر می کرد.

فکر می کرد و به مردم نگاه می کرد.

مرشد را دعا می کرد که برایش وقت خریده.

این طرف و آنطرف را نگاه می کرد.

بین مردم زن کمتر می آمد.اصلن نمی آمد.مگر پیر زن و خرد سال.

آن هم به ندرت.

ولی زنی با صورتی پوشانده کنار گود ایستاده بود

زنی که لباسهایش با همه غریبه بود.

شبیه کرد ها بود...

پهلوان پیر فهمید...

همه چیز را تا آخر خواند.

پهلوان جوان هم از کردستان برای کشتی به تبریز آمده بود.

او باید عیال پهلوان جوان باشد.

-آوازه ی من جوان را کشته است.

من این آوازه را می کشم

با اشاره ای به مرشد فهماند که معرکه را جمع کن

مرشد ریتم صدایش را کند تر کرد و پسری هم که وسط گود کباده گرفته بود فهمید

کباده را زمین گذاشت.

مرشد صلواتی فرستاد و همه از گود خارج شدند.

پهلوان پیر و جوان غریب توی گود تنها شدند.

نگاه ها همه روی پهلوان نامی شهر تبریز بود.

پهلوانی که بعد از زمین زدن آن گیله مرد در اردبیل 28 سال است که پشتش به زمین نخورده.

پهلوانی که همیشه آینه به زانو و پشت می بندد.

پهلوانی که استاد فن و بدل فن است.

پهلوانی که چهار یل چوب بدست را با دست خالی ناکار می کند.

پهلوانی که به گفته ی همه ی مردم گاو را از مین می کند و به پشت می گذارد.

پهلوانی که 5 گرگ را به کوهستان برفی کشته.

و این گفته ها همه انگار دما دم در گوش پهلوان جوان خوانده می شد.

و پهلوان جوان با واهمه به او نگاه می کرد.ترس یک طرف و وسوسه ی زمین زدن همچنین رستمی یک طرف.

گاه یاد همسر جوانش می افتاد که با او به دیدن کشتی آمده است.

تمام بدنش به یکباره انگار رعشه می گرفت.

باز ماهیچه های پهلوان شهر را نگاه کرد.

دید پهلوان آینه بند چرمی را از پشت و از زانو هایش باز کرد.

کمی شاد شد ولی تعجب کرده بود.

پهلوان پیر نزدیک آمد و گفت:

نترس جوان

من عمرم را به این کار گذاشته ام.تو کسی نیستی که من از تو ببرم

جوان در دل شاد شد.

با هم سر شاخ شدند.

پیر مرد حمله نمی کرد.چون ببری محتاط فقط در چشم های جوا نگاه می کرد.فقط از فن های جوان فرار می کرد.یک زیر از جوان گرفت

ولی جوان روی پیرمرد خیمه زد...

پهلوان شهر خود را وا رهاند تا او هر چه می خواهد بکند

گو هر کس هر چه می خواهد بگوید.

بگذار آسمان بر زمین ببارد...

پهلوان پیر به دستان جوان بالا و پایین می رفت

گاهی تکانی به خود می داد تا کشتی از تک و تا نیفتد

و در آخر بالاخره جوان پشت پهلوان پیر شهر را  به خاک زد.

همه ی مردم در خود شکستند...

تنها کسی که شاد شد زن جوان بود

بلند شد و روی پا ایستاد

مرشد لبخند زد

توی گود جوان دست پیر را گرفت و بالا برد

همه مانده بودند این چه کاریست؟

ولی پیر مرد بازوبندی را که به زور بازو از گیله مرد گرفته بود بر بازوی جوان بست

جوان کرد خم شد تا پای پیر را ببوسد.

پهلوان پیر شانه هایش را گرفت.

خواست به زور هم که شده ببوسد.

اما زور پهلوان پیر می چربید به جوان.

آخر بلند شد

دیگر پیرمرد ترسی در چشمان جوان نمی دید.

خم شد و توی گوش جوان گفت:

جز از خدا نترس

این را گفت و از گود بیرون رفت

جوان بین گود تنها ماند

همه دور پیرمرد را گرفتند

صدای سلام و صلوات بلند بود

پهلوان شهر بی بازوبند انگار عزیز تر بود بین مردم

هیچ کس نگاهش به پیرمرد عوض نشده بود.همه او را با عزت می دیدند

او همان پهلوانی بود که همیشه در خانه اش باز است

او هنوز همان پهلوانی بود که هر وقت مشکل داشتی برایت وقت داشت

پول هم اگر برای مشکلاتت به کفایت نداشت یک زبان نرم داشت که آرامت کند.

دست پر زورش همیشه پشت مظلوم بود و بر سر ظالم.

جوان در آن تنهایی اش در گود اینها را می دید.می دید که چه قدر شهرشان یک پهلوان پیر کم دارد.

حالا می توانست پیر شود.

این بازو بند را هم شاید برای این پهلوان به او داده بود.

آری،انگار این را به او داده بود تا پیر کند.

این آئین پهلوانیست.

این بازو بند کسی را پهلوان نمی کند.

فقط پیر می کند.

پیر...






http://najmolsageb.mihanblog.com/post/486





پدرتان برایتان ماشینی می خرد...


نه ببخشید ، خودتان می خرید...

نه باز ببخشید... خودتان درست می کنید

و کدخدای قلدری از سر کوچه می آید و می گوید این فرد یعنی شما نباید ماشین سوار شوبد

چون من بهش اعتماد ندارم و ممکن است خطر آفرین شود

او فردی است که خود با ماشینش هر کسی را که خواسته زیر کرده

و هنوز رد خون بر کاپوتش را که خیلی سعی کرده بشورد از بین نرفته

و آن هنگام که شما به حرفش گوش نکردی و ترسید که پیش همسایه ها ضایع شود

می گوید: بیایید بنشینید مذاکره کنیم

اما اگر حرف من را گوش نکرد می زنمش...

و تو هم برای اینکه مردم فکر نکنند که قانون شکنی و قلدر مآب محبور می شوی بیایی

بنشینی سر میز مذاکره

و آن مرد قلدر که هنوز دستانش آلوده به خون کودکان است شروع می کند:

ما نمی گوییم ماشین سوار نشو

ولی باید منطقی باشد

تو هر روز بیش از یک ساعت نمی توانی از ماشینت استفاده کنی

عصبانی می شوی: ماشین خودم است...

مرد قلدر که با دستمال خون دست هایش را پاک می کند:

پس می خواهی جنایت کنی

رو به حضار می کند:

دیدید...من که گفتم...

تو سعی می کنی با آرامش جواب دهی:

اگر لازم داشتم چه؟

لبخندی از سر رضایت می زند:

همسایه هایت مثل همیشه بهت کمک می کنند

یاد خیانت همین همسایه ها می افتی...

چند بار تو را تا دم مرگ پیش برده اند

چند بار به خانه ات حمله کرده اند

حتا الان هم قسمتی از خانه ات را از تو گرفته اند...

باز مرد قلدر شروع می کند:

و هر روز بیش از صد کیلومتر نمی توانی بروی

عصبانی می شوی...

دوستت که با تو سر میز مذاکره نشسته خم می شود و می گوید:

اشکال ندارد

تو که خودت صد کیلومتر نمی روی...

تو می گویی: مسافرتی کاری چیزی...

مرد قلدر که میشنود می گوید:

اتوبوس های ما و قطار و هواپیما های من همیشه در اختیار تو اند

کم مانده سرت را به دیوار بکوبی

این چه مذاکره ایست؟

ماشین اگر ماشین من است چرا شما باید محدوده مشخص کنید؟

چه کسی برای شما محدوده مشخص خواهد کرد؟

جواب خون هایی را که می ریزید را کی خواهید داد

اینجا دهکده ای ست که قدرت به جای قانون حکمرانی می کند




hashmio.jpg (918×1200)



این جمله ای از امام خمینی است که فرمود:

نگذارید انقلاب به دست نا اهلان و نا محرمان بیفتد

و این جمله ای از یاور امام در روز های نخست انقلاب:

دیروز در روستایشان می گشتند امروز انقلابی شده اند

وقتی این دو جمله را می گذاریم پیش هم ناخودآگاه به این نتیجه می رسیم که روستاییان و افراد مستضعف جامعه همان نا اهلان و نا محرمانی هستند

که آقای هاشمی رفسنجانی بهرمانی نگران این است که انقلاب به دستشان بیفتد

اما آیا این چیزی جز تحریف امام(ره) است که امام خامنه ای از آن در مراسم رحلت امام خمینی ابراز نگرانی کردند؟

چرا که امام جا به جا از مستضعفین و پابرهنه به نیکی یاد می نمود.نه تنها نگران این نبود که انقلابی شوند بلکه آنها را ستون نظام می دانست

در مجموعه ی صحیفه ی امام جلد 20 صفحه ی 333 می توان این عبارت را دید که:

پا برهنه های محروم ستون های محکم انقلاب اند

 تعابیر عجیب و غریبی که امام در وصف این پابرهنه ها به کار برده

و کاش فرزندان شما هم به قدر همین روستایی ها انقلابی می شدند

چون از همان اول هم انقلابی بودنشان برای ما احراز نشده تا بگوییم انقلابی می ماندند

و کاش شما اینقدر فرزندانتان بی جا تحویل نمی گرفتید تا کمتر بین مردم وجه ی تان از بین می رفت

و هنوز هم برایتان آرزوی برگشت و توبه دارم که راه برگشت آسان است
 
چرا که هاشمی سی و پنج سال پیش را دوست دارم نه کسی را که به فرزند مجرمش بگوید:

بزودی سالم و بانشاط از زندان بیرون می آیی و مردم همینطور که فهمیده اند بیشتر متوجه می شوند که بر تو ظلم رفته!!!

ظلم را یعنی نظام به آقا مهدیتان روا داشته؟

یا منظور جناب عالی این بود که آمریکایی ها و انگلیسی ها ظلم کرده اند؟

و در آخر اینکه امام فرمود:

من به برخی در ابتدا مدالهایی داده ام...

ولی میزان حال فعلی افراد است

و آقای هاشمی

اگر آنزمان کسی به شما سیف الاسلام یا تبانچة الاسلام گفته مال همان زمان بود

میزان حال فعلی شماست 

خداوند همه ی ما را هدایت کند

پی نوشت:

سیف الاسلام مدال افتخاری بود که آقا رسول الله به زبیر بن عوام داده بود.اما زبیر در جنگ جمل به خاطر پسرش در مقابل علی (علیه السلام)

ایستاد((از تاریخ پند بگیریم))







لینک فیلم بدرقه ی مهدی هاشمی به زندان توسط آیت الله بهرمانی





  http://hashemirafsanjani.ir/content/هاشمی-چگونه-فرزندش-را-روانه-زندان-کرد؟





جناب آقای محمدرضا زائری در صفحه ی اینستاگرامشان مطلبی را گذاشته بودند که خواستم نظراام را بگویم(نوشته ی ایشان در ادامه ی مطلب همین پست موجود است)


با سلام خدمت دوست عزیز آقای زائری

اگر ما دلواپس چیزی هم باشیم حتمن که آن دین و ایمان شما نیست که خدا نگه دار قلوب است.

باید عرض کنم جای تشکر و تقدیر دارد که با زبانی صریح تفکراتتان را نشر می دهید

امیرالمومنین علیه السلام نیز مالک را گفت که سعی کن اولین حلقه ی تو صریح اللهجه ها باشند تا تو را انتقاد کنند

و وجود همچون شمایی را ارج می نهیم

اما از شما این سوال را دارم که اگر ما بخواهیم اعانه ی در برّ و تقوا داشته باشیم باید حجاب را گسترش دهیم یا کمرنگ کنیم؟

با توجه به شناختی که از جناب عالی دارم می دانم که حتمن خواهید گفت باید حجاب را پر رنگ تر کنیم اما به شیوه ی...

و من نیز اجازه نخواهم داد که کلامتان را پی بگیرید و وسط کلامتان می گویم:

فقط همین...

خوب آیا این مقاله ای که در اینستاگرام نوشته اید کمک به حجاب می کند یا به بی حجابی؟

آقای زائری بیایید فرض کنیم سینمای ما اجازه ی چنین کاری را پیدا کرد.یعنی در ابتدا ما گفته ایم هر کس خواست با حجاب و هر کس خواست بی حجاب باشد


آیا این سینما با زمان قبل انقلاب فرقی دارد؟

شما تمام دغدغه ای که داشتید این بود که فضای خانه با بیرون جدا شود تا بیننده بتواند تصور درستی از فضای خانه و بیرون داشته باشد

در حالی که خودتان یکی از اشکالاتی که به شیوه ی رایج سینما گرفتید این بود که بازیگران جلوی دوربین با حجاب اند و بعد در صحنه های بعدی طوری دیگر...

خوب آیا اینجا این اشکال پیش نمی آید که آن خانم بازیگر جلوی دوربین در فضای خارجی با حجاب است و توی خانه من کارگردان نشان می دهم که با یک لباس بی قیدی است پس منی که دارم در یک رسانه ی عمومی می بینم و جزو میلیونها مخاطبم تصورم از حجاب بهم نمی ریزد؟

آیا بازیگری که اجازه پیدا کرده که جلوی دوربین بی حجاب باشد پس چرا من نتوانم؟

من که بی حجابی ام کمتر ضرر می زند؟

و در ضمن ما به عنوان یک مسلمان احازه ی به بی تقوایی نداریم و نمی توانیم به بی تقوایی کمک کنیم و این نوع فیلمسازی در جامعه ای مثل ایران گام به عقب است و نه پیشرفت

شما اگر می خواهید تصورات مخاطبان را درست کنید از شیوه های دیگری هم می توانید استفاده کنید

مثلن در خانه حجابی سبک تر داشته باشند(در حد واجب)

و در بیرون از خانه حجاب های مستحبی

و این دور از عقل نیست.چرا که ما شنیده ایم در قدیم توی خانه های ما ایرانی ها همینطور بود و زنان محرم یک حجاب سبکی از محارم خود داشتند

و اینکه زنان اهل کتاب حجاب ندارند ، شما که خود بهتر می دانید در دین آنها نیز حجاب بوده و هست...اما بی حجابانشان کوتاهی می کنند و ما با این کار کمک به معصیت می کنیم

حال اینکه این معصیت اهل کتاب زمینه ی معصیت مسلمین را هم فراهم می آورد

و سخن آخر اینکه آقای زائری تهمت هایی که به شما می زنند را بنده قبول ندارم و حقیقتن شما را از اعماق دلم دعا می کنم 



ادامه مطلب

مادر بزرگ مادرم تا سن صد و اندی سال عمر کرد


تا یکی دو سال قبل از فوتش پیرزنی قبراق و سرزنده بود که تمام کار هایش را خودش می کرد

از پدرش و پدر بزرگش می گفت

خانزاده بود

نام پدرانش را تک به تک با افتخار نام می برد

غلام خان و مهدی خان و ریضا خان...

از سلحشوری هایشان می گفت از مبارزاتشان با ظلم حکام محلی

 دفاعشان در برابر اکراد مهاجم محلی 

می گفت پسر عمویم حسین خان آنقدر تیر اندازی کرد که تفنگش داغ شد

و تنفگ داغ یک به یک انگشتانش را سوزاند

و آخر سر ، کرد ها به دار آویختندش

برایم جالب بود

که خوانین هم با ظلم مبارزه می کردند

تا آن زمان هرچه شنیده بودم در مورد خانها قتل و تجاوز بود

اما اینها مردمان گرسنه را نان می دادند و کمک مظلوم بودند

اسم مادربزرگم "سوره " بود

دست لاغر و پیرش را به سرم می کشید می گفت: 

سن ده خان بالاسی سان ها..1

وقتی اینها را می شنیدم  احساس می کردم چیزی درونم می جنبد

با خود تمامی سلحشوران عالم را مرور می کردم

اولین تصویری که در ذهنم می آمد ستار خان بود

دومی باقر خان و سومی میرزای جنگلی و...

و آخرینش سید روح الله بود

می دیدم که بالاتر از همه ایستاده و با لبخندی رضایت آمیز به مردم نگاه می کند

همچون شیری که به قلمروی وسیع خویش می نگرد

و آن زمان بود که با خود قسم خوردم جلوی ظلم و ظالم بایستم

اما حالا می بینم آن تصوراتی که داشتم کجا و ورطه ی عمل کجا

لحظه ای برای یاری حق همه گوش به فرمان تو می شوند

تا لحظه ی آخر می روی

لحظه ی اقدام می بینی چون سردار به لشکر و سرباز بی سلاح تو را رها کرده و رفته اند...

به تو می گویند برگرد جواب نمی گیری

دیگر وظیفه ای نداری...

اما وظیفه را خود مکلف تشخیص می دهد

می مانم

تا لحظه آخر...

بگذار توی فلان سازمان دولنی پشت سرمان بگویند:

تندرو است

تند و کند را خدا مشخص می کند نه بنده هایش

اما درد من از این نیست که چرا دارم تیر و ترکش می خورم

درد من این است که تیر و ترکش باید در صف اول جنگ باشد...

نه توی سنگر های پشتیبانی...

بوی خیانت...

انشالله که دماغمان دارد اشتباه می کند...

پ.ن:حالا که شده ایم خدای اشتباهات.لابد شامه ی ما هم ره بر خطا می رود
ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1:تو هم خانزاده ای




روزگاری گویند توی تبریز (زمان مشروطه) زنی بود به نام زینب پاشا که برای آزادگی و آزادی می جنگید


اطلاعت دقیق و مدونی از آن زن در دست نیست

اما نمونه هایی از آن زنان هنوز هم پیدا می شود

سیده زهرا حسینی راوی کتاب "دا" که چند وقت پیش در مصاحبه ای گفته بود

چرا حضرت آقا باید خون دل بخورد و بگوید: 

اجازه بازرسی از مراکز نظامی را نمی دهم ، 

این بود تدبیر و امید؟

آری روزگاری که مردان یا وهم دلار های آمرکایی کورشان کرده

یا ترس اینکه مارک و انگ بهشان بچسبد

زنانی در صحنه زینب وار حاضر می شوند



و گویند که زینب پاشا هر جا مردانی را می دید که به زندگی مشغولند و اثری از مبارزه در آنان نیست

چادری بهشان می داد و می گفت:

جای شما کنج  خانه ها در اندرونی ست


پ.ن:
ما به ظریف و مجلس اعتماد داریم
اما دلواپسیم..


و من هنوز دلواپسم زینب...
کاش حالا هم بودی
شاید زنان تو می توانستند کاری کنند که کسی یاد صلح تلخ حسن (علیه السلام) نکند

و با اسلام رحمانی اش ما را به ذلالت نکُِشد





نگاهش را نمی توان توصیف کرد

نگاه آقا مهدی همیشه شبیه عقاب بود

از بالا و با رافت

سرشار از شجاعت و خالی از کینه

همان نگاهش را به عراقی ها انداخت

توی مجنون

نگاهش شبیه نگاه عقاب بود به گرازی مستاصل و ترسان

نارنجکی ژرتاب کرد

گیرینف را برداشت و سمت گرازان و کفتاران آتش گشود

اسلحه گیر کرد

فرصت رفع گیر نبود

زود نشست

کلاش برداشت

ماشه را فشار...

تیر قناصه در سینه اش نشست و خون بیرون پرید

توی دلم قیامت شد...

وای خدای من...

کدام فرمانده لشکر تا به حال با تیر مستقیم...؟

آقا مهدی بهت گفتم قرارگاه گفته برگرد ولی ....

آقا مهدی ...

آقا مهدی...

یاد مناجات شبانه اش افتادم...

چشمانش حالا شبیه آن موقع شده بود...

همان موقع که مویه می کرد و می گفت الهی العفو...

عفو از کدامین گناه و خطا؟

خونش را روی زمین باور نمی کردم

دوست نداشتم فرمانده لشکرم ...

وای خدای من...

بچه ها چه می شوند؟

اینهمه یتیم؟

کاظم...

مهدی...

حسین...

دلم توی سینه قرار نداشت...

چرا خدایا من در آن لحظه خشکم زده بود؟

چرا نتوانستم آقا مهدی را نجات دهم

من مگر نمی فهمیدم که فاصله اش با سربازهای عراقی فقط چند متر بود؟

چرا...

هنوز صدایش توی گوشم است:

آلله بندسی ...

توی بهت بودم که آقا مهدی را بردند

آقا مهدی را از مجنون بردند

مجنون از مجنون می رفت...

باور نداشتم

مجنون از مجنون رفتنی نبود

مجنون باید پیش مجنون می ماند

و باز توی بهت بودم که خبر دادند قایق آقای شهردار را زدند

تمام شد

آقای شهردار به آرزویش رسید

دعایش مستجاب

پیکرش حتا یک وجب از خاک عالم را نگرفت

و حالا آن انبار داری که آقا مهدی مخفیانه می رفت و برایش توی لشکر کار می کرد چه خواهد کرد؟

بسیجیان

خاک های این منطقه که آقا مهدی سرش را می گذاشت رویش

آن پوتین های کهنه...

آن لندکروز ژاپنی؟

دنیا می ترسم شیون کند و  نا آرامی کند در نبود یار

صدای آرام آقا مهدی  "آلله بندسی" آرامش دنیا بود...

و من ماندم و دنیایی بی آرام...




کاش شماره ای بود که می شد بهش پیام داد


که تو او را نمیشناختی ولی او تو را میشناخت...

نمی گفت:شما؟

و بهش می گفتم امشب که عزراییل در ما را نزده وارد شد و گفت:

برویم

من تنها حالتی که بهم دست داد دلتنگی بود

یک حسرت عظیم...

همان که در سوره ی قیامت خدا می گوید "فراق" و ظن انه الفراق

و گمان کردم که رفتنی ام

و دلتنگ شدم

دلتنگ تمام مسجدی هایم

حتا آنها که جواب سلامم را به سردی جواب میدادند

دلتنگ آن پسرکی که پشت فرمان ماشین تا عمامه ام را دید دستش

را گذاشت روی بوق...

دلتنگ بوته ی گل رز صورتی رنگ حیاطمان

دلتنگ خانه...

دلتنگ تمامی کتابهایی که نخواندم و در کتابفروشی ها ماندند

همه ی سوالاتی که توی گلو ماندند و من بی خبر رد شدم...

شاید به خاطر اینهمه دلتنگی بود که برگشت، عزراییل را می گویم

برگشت لبخندی زد و گفت:

بمان...من خود می روم

و شاید ای شماره ی ناشنا باور نکنی ولی من دلتنگ او هم شدم

خلوت گزیده ام و از هر دلتنگی درون خود مجسمه ای میسازم

تا به هنگام تنگی دل به دستم بگیرم

ببوسمشان...

شاید یاد بگیرم چطور باهاشان بهتر باشم

شاید یونس هم به وقت حوت دلتنگ مردم شده بود




رضا در را بست و وارد کوچه تاریک شد
صدای اذان بلند شد و از مسجد توی "کوچه های صبح" ریخت
صدای اذان سبز بود ولی اشک های رضا خاکستری
ساک کوچک و سبک رضا توی دستش آرام و قرار نداشت
رضا بود و فکر اعزام
اتوبوس ها ساعت 7 راهی می شدند
الان ساعت 4 و 30
رضا به فکر مادر...
به فکر پدر پیر و مریض
به رقیه دختر همسایه نمی خواهد فکر کند
اما فکر او همیشه توی ذهن رضاست
رضا انگار با فکر به او گناه می کند.
همیشه از فکرش فراری ست:

اما چرا آنجا بین آنهمه آدم که همه مشغول خودشان بودند
من خواستم فقط یکبار تو را خوب ببینم تو قبلش نگاهت به من بود؟

فکرش را از سرش فراری داد
سعی کرد به چیز دیگری فکر کند
وارد مسجد شد
گوشه ای نشست تا نماز شروع شود
انگار رقیه هنوز از جایی داشت رضا را می دید
او رضا را می خواند
تا ته رضا را می خواند
حتا افکار کوچکش را:

حالا که از من دست نمی کشی
حالا که هستی توی فکرم باش
ولی من اگر به تو فکر کنم نمی توانم بروم
از فکرم برو دختر خوب
بگذار راحت بروم
اگر دوست داشتی هم ساعت هفت من می روم
بین جمیعت کاش باشی
ولی می دانم که حتمن آن ساعت را تو خوابی

مکبر مسجد گفت:قد قامت الصلات

صف بسته شد

رضا ایستاد

اما انگار کسی با همان چادر مشکی همیشگی اش کنار خدا ایستاده بود و رضا را مثل دفعه ی پیش نگاه می کرد




هر کلمه برای خود یک بار معنایی دارد و حسی را به فرد انتقال می دهد.مثلن وقتی ما می گوییم هندوانه یک حس خنکی در تابستان و یک بوی مطبوع...اینها مفهوم و حسی است که درون این کلمه خوابیده.

وقتی می گوییم ازدواج آسان این به ذهن تبادر می کند که زود یکی را انتخاب کن و باهاش ازدواج کن.یعنی کلن ازدواج آسان نباید سختی داشته باشد.باید طوری باشد که تو راحت شوی و آسایش داشته باشی.هر چیزی خواستی راحت به دست بیاوری ، بدون هیچ زحمتی.توی ازدواج آسان هیچ دغدغه ای نیست.هیچ مشکلی توی خانه به وجود نمی آید.همه چیز سر جای خودش است.همه چیز گل و بلبل است و فردی هم که ازدواج کرده یک کار سبک دارد که نگویند فلانی بی کار است و اینها از مزایای ازدواج آسان است.!!!

در حالی قرآن می فرماید(بقره آیات 155 تا 157) که خداوند همیشه بندگانش را مورد ابتلاء و آزمایش قرار می دهد.[1]به وسیله ی فقر و ترس از نداری و هر چیزی...

و اگر کسی خودش را بنده ی خدا دید و گفت : انا لله و انا الیه راجعون

یعنی که همه از خداییم و به سوی او بر می گریدیم.و به این ترتیب آرامش را بر دل خود حاکم کرد.خدا آنها را از مهتدون(یعنی هدایت شدگان) می داند و برایشان رحمت و صلوات می فرستد.حالا کجای ازدواج آسانی که در جامعه ی ما مطرح است با این آیات سازگاری دارد؟

وقتی به ازدواج آسان حضرات معصومین که قرآن ناطق بودند نگاه می کنیم می فهمیم که ازداج آسان یعنی چه.

اینکه حضرت علی (علیه السلام) بدون اینکه خودش را بی جا به دردسر بیاندازد وارد زندگی می شود بدون اینکه جهیزیه ی گران تهیه کند و یا از پدرزنش بخواهد.

 و اتفاقن از آن روز است که مشکلات و دردسر ها و نداری ها به اوج خود می رسد.آسان شروع می کند آما آسانی ها می رود.از آن روز بیشتر باید کار کند و سخت تر.از آن روز هم کار خانه می کند و هم کار بیرون.از همان روز است که خدا عنایت بیشتر به بنده می کند.چرا که بنده خودش را در معرض ابتلاء و آزمایش الهی قرار می دهد.از روزی که ازدواج کرد باید صبرش را بیشتر کند.باید بیشتر اهل حساب و کتاب شود.باید حریم خانواده را حفظ کند.دیگر همه ی وقتش مال خودش نیست.

کاش به جای اینکه بگوییم ازدواج آسان ، می گفتیم ازدواج عقلانی...ازدواج منطقی که بی جا پول و وقت و اعصاب طرفین را هدر نمی دهد.به آسانی یک زندگی شروع می شود.بدون هیچ تکلفی...

بدون اینکه عروسی طلاپوش شود و دامادی چک سفید امضا بکشد.



[1] وَ لَنَبْلُوَنَّكُم بِشىَ‏ْءٍ مِّنَ الخَْوْفِ وَ الْجُوعِ وَ نَقْصٍ مِّنَ الْأَمْوَالِ وَ الْأَنفُسِ وَ الثَّمَرَاتِ  وَ بَشِّرِ الصَّابرِِینَ(155بقره)

الَّذِینَ إِذَا أَصَابَتْهُم مُّصِیبَةٌ قَالُواْ إِنَّا لِلَّهِ وَ إِنَّا إِلَیْهِ رَاجِعُونَ(156)

أُوْلَئكَ عَلَیهِْمْ صَلَوَاتٌ مِّن رَّبِّهِمْ وَ رَحْمَةٌ  وَ أُوْلَئكَ هُمُ الْمُهْتَدُونَ(157)




شب بود 

شب عروسی علی و فاطمه

دو سال از هجرت می گذشت

عقد فاطمه و علی خوانده شده بود

و محمد (صلوات الله علیه وآله) هر لحظه جای خالی مادر عروس را حس می کرد

با خود نام خدیجه را تکرار می کرد و قدم می زد

و قدم زنان به پشت در حجره ی عروس  داماد رسید

و با صف زنان رو برو شد که پشت در نشسته اند:

بروید و اینجا را خلوت کنید

یکی از زنان: رسم عرب است یا رسول الله

محمد(صلوات الله علیه):

نه.لازم نیست.بروید

همه بلند شدند و رفتند جز عمیس.پیامبر آمد و کنار او زانو زد:

چرا نمی روی دخترم

 سرش را به زیر انداخت و گفت:

یا رسول الله

خدیجه لحظات آخر چشمش به زهرای اطهر بود

و از زهرا برای من ابراز نگرانی کرد.گفت:

هر دختری شب عروسی دارد و دختران در این شب به مادر محتاج تر اند.

مراقب باش زهرای من احساس تنهایی نکند

مبادا بخواهد به کسی چیزی بگوید و جای خالی من او را بیازارد

مبادا به چیزی احتیاج پیدا کند و کسی را محرم نیابد

اشک درون چشمان رسول خدا را گرفته بود

در حالی که بلند می شد گفت:

تو بمان...

آه خدیجه...

هق هق کنان گوشه ای نشست و گریه اش بلند شد

عایشه خود را به معرکه رساند:

چه شده؟

باز یاد آن پیرزن افتاده اید؟

چرا اینقدر خود را اذیت می کنید؟

حضرت سرشان را بلند کردند:

و تو چه می دانی خدیجه که بود؟

وقتی همه به من پشت کردند او روی آورد

وقتی همه مشرک بودند ، (با تاکید بیشتر همه را دوباره گفت) او ایمان آورد

او جان و مالش را در اختیار خدا گذاشت و همیشه راضی بود

هیچ گاه شکایتی نکرد

هیچ گاه چیزی نخواست که در توانم نباشد

و تو چه می دانی از خدیجه




بیایید از علم کلام و تفسیر و... کمی دور شویم


بیایید به سراغ علم زیست شناسی برویم

طبق علم زیست شناسی که بنده به آن معتقدم انسان ها به دونوع آخوند و غیر آخوند تقسیم می شوند

انسانهای آخوند که بحث ما بر سر اینهاست گاه می بینی که دوزیست اند

یعنی برخی اوقات انسان(بی قید) است و برخی اوقات آخوند است

مثلن موقع نماز خواندن در اداره یکهو آخوند می شود و بعد از آن تا 24 ساعت بعد انسان معمولی است

و این نوع افراد معتقد اند که لباس روحانی هم مثل لباس کار می ماند

و چه کسی تا به حال دیده دکتر بیرون از محل کارش با روپوش باشد!

و این هم نظر ایشان است

ولی این افراد با خود فکر نمی کنند که این کار مردم را گیج می کند؟

یکی از مسئولین حوزوی را دیدم تصویر پروفایل تلگرامش با یک پیراهن چهارخانه سوار اسباب بازی های شهربازی!

بله خوب این نیز نوعی زیستن است

قورباغه اگر دوزیست نبود تا حالا نسلش ور افتاده بود




خدایا هنوز خیسی دریا به روی لباسهایم است


که دیده صیاد ماهیانش را با دستان بسته خاک کند؟

این بار که لودر خاکش را بریزد حتمن من هم مثل احمد باید توی 

توی خاک داد بزنم!

اشهد ان لا الا....




در خانه را باز کردم 


هنوز داشتند وسایل را جمع می کردند

سوئیچ شولت رفیقم را که با آن آمده بودم را محکم چند بار به در زدم

زهرا آمد دم در:

کجایید زن؟

می فهمی محاصره یعنی چی؟

میخوای نهارو با عراقیا بخوری؟

سوار شین

زهرا سرش را پایین انداخت

-چته زن؟

بچه ها رو بگو بیان سوار شن

-سمیه هنوز نیومده

زانو هایم شل شد

فقط محله ی ما بود که بچه ها به زور نگهش داشته بودند

منطقه ی مدرسه ی سمیه صبح افتاده بود دست عراقی ها:

مگه الان موقعه ی درسه؟

با عصبانیت و ناراحتی شدیدی سوار ماشین شدم و خودم را تا نزدیکی مدرسه رساندم

یکی از بچه های رزمنده راه را برایم بست.همانجا وسط خیابان پیاده شدم

تند تند داشت با لهجه ی عربی می گفت:

برگرد تانکهاشون پشت همین نخلهان

من هم درحال برداشتن اسلحه و نارنجک از ماشین بودم

حرفش که تمام شد منم کارهایم تمام شده بود

سوئیچ را گرفتم جلوی صورتش و گفتم از بچه های کی هستی؟

گفت: شیخ شریف

گفتم آفرین اینو برسون به دست بچهاتون بگین مال احمده.احمد نارنجی.همون که تو شرکت نفت بود

گفتم و توی کوچه گم شدم

صدای سکوتش تا آخر توی گوشم بود و بهت و تعجبش

هرچه به مدرسه نزدیک تر می شدم صدای های و هوی بیشتر می شد

فهیمدم مدرسه دست بعثی هاس

خودم رو به پشت بوم یکی از خونه ها رسوندم

عراقی ها را می دیدم که با حالت مستی دست دختران را یکی یکی می گیرند و یک جا جمعشان می کنند

سمیه ی من هم آن وسط نشسته بود

آنقدر مست بودند که اگر پنج شیش تا نیرو داشتم همه ی بچه ها را آزاد می کردیم

ولی حیف

نشستم و اسارت دخترم را با چشمانم دیدم

گاه آن گروهبان قد کوتاه و لاغر که فرماندهشان بود به سمت دختران می دوید و آنها را می تراسند و کیف می کرد

یک آیفا رسید و کنار دختران نگه داشت

همه ی آنها سمیه های من بودند

چند تا از عراقی ها دختران را سوار ماشین کردند

به فکر این بودم که چکار کنم؟

نمی توانستم فکرش را بکنم که می خواهند با اینها چکار کنند

چرخ های ماشین را هدف گرفتم تا مانع رفتنشان بشوم.تا بعد خدا کریم است

چشمانم را بستم و رگبار را گشودم

وقتی چشمانم را باز کردم افسر عراقی را دیدم که به سر و روی خود می زد

دود ماشین را اول دیدم

بعد فهمیدم  باک ماشین را زده ام و همه ی دخترانم در آتش سوخته اند

حالا سوالی که از شما دارم این است که

نمی دانم آقای خامنه ای من قاتل هستم؟

من باید اعدام شوم؟

وقتی آقای خامنه ای نماینده ی امام این ها را شنید اشک چشمشان را از زیر عینک پاک کردند و بلند شدند و آن مرد عرب را به آغوش کشیدند

هر دو با هم می گریستند

شاید یک ربع طول کشید

هرچه بیشتر می گذشت  همدیگر را بیشتر فشار می دادند

مصطفی چمران که کناری نشسته بود و آرام داشت اشک می ریخت به بچه ها اشاره کرد راحتشان بگذارید

خودش بلند شد و هر دو را نشاند

کمی بهشان آب داد

و اشک از چشمان خود گرفت 




برای خیلی ها سوال است که چرا امام (ره) وقتی برایشان ثابت شده بود که بنی صدر از جاسوسان است کاری نکردند؟


و نه تنها کاری نکرد

بلکه به تمامی افراد مربوط گفته بودند:

بروید ازش حمایت کنید

محسن رفیق دوست نقل می کند چند بار که اسناد و شواهد بردم

امام گفتند: من که گفتم بروید ازش حمایت کنید

این کارها چیست دیگر؟

همه در سر این موضوع مانده بودند؟

وقتی امام خامنه ای با مسئله ای مشابه این برخورد می کند و در حال تدبیر است

برخی می گویند امام قاطعیت داشت و ایشان قاطعیتشان کمتر است

در حالی که هر مرد سیاستی باید جاهایی قضیه را بپزد

وگرنه اگر از همان اول خام و با قاطعیت وارد شود اولین ضربات را نظام خواهند دید

مردم بعضی جاها با حکومت همراه نیستند

و تا مردم را بخواهی آماده کنی طول می کشد

مثل قضیه ی نرمش قهرمانانه ی آقا حسن مجتبی (علیه السلام)

او مردم را برای کربلا آماده کرد

او زمینه های کربلا را چید تا اسلام حیات یابد

وگرنه رگ حیاتی اسلام را دشمن یافته بود و سعی در قطع کردنش داشت

پس باید بگوییم اگر امام خامنه ای قاطعیتش کم است

پس قطعن امام حسن (علیه السلام)  قاطعیت نداشت

در حالی که چنین نیست و بعضی جاها قاطعیت یک امر حساب نشده است

باید صبر کنی تا فرصت حرف برسد

فرصت اقدام برسد

چرا امام حسین (علیه السلام) توانست بگوید خارج شدم برای امر به معروف

اما امام حسن علیه فقط صبر کردند؟

با اینکه خیانت های معاویه هم مشهود بود و قابل اثبات؟

یا جایی که خداوند شیطان را رسوا می کند می فرماید:

اسْتَكْبَرَ وَ كانَ مِنَ الْكافِرینَ (بقره 74)

"کان" معنای گذشته دارد

یعنی قبل این از کفار بود

پس چرا خداوند قبل این کاری نکرده بود

چرا شیطان در همان مقام والایش بود تا به آدم(علیه السلام) سجده نکرد؟

شیطان اگر قبل از این اخراج می شد عدالت خداوندی را لکه دار می کرد

چون این سنت خداوند و مردان الهی ست که کار را به موقعش عمل می کنند

و مثل برخی افراد مثلن حزب اللهی (شما بخوانید انصار حزب الله) عادت ندارند نطفه را در خفه بکشند!!!

پس آقا سید علی هم به اندازه ی خودشان که باید از سیاست چیز بلد باشند ، هستند

و کارهای امام (ره) را در سر این امام عزیز نزنیم

اگر ایشان با کسی مدارا می کنند وظیفه ی خود را دارند.

----------------------------------------------------------------------------------------------------------

پی نوشت:شیطان به معنی شیطنت کار

پی نوشت 2: امام در اسرار رفیق دوست برای عزل بنی صدر:

مگر من بهش رای داده ام؟

پی نوشت 3 :امام خامنه ای در حرم امام رضا(علیه السلام) امسال:

قبولی در انتخابات محبوبیت نمی آورد مشروعیت می آورد

تعداد آرا محبوبیت می آورد

پی نوشت 4: آقای روحانی فقط با اختلاف 300 هزار رای انتخاب شدند و این کمترین اختلاف است در طول تاریخ انقلاب





آقای جمارانی:

حضرت آقا اجازه دهید حسینیه را تعمیر کنیم

امام خمینی:

نه خیر وقتی من مردم این کار را بکنید.لطفن دیگر اسرار نکنید و سید احمد را هم واسطه نکنید

تصویر حسینیه ی جماران:

http://www.teribon.ir/base/img/2015/05/jamaran.jpg


پرهزینه ترین مرقد جهان که ربطی به امامت امام خمینی ندارد و حاصل افکار برخی از آقایون است:

http://teribon.ir/base/img/2015/05/IMG_1600.jpg

http://teribon.ir/base/img/2015/05/37_IMG_1602.jpg

http://teribon.ir/base/img/2015/05/61_IMG_1628.jpg

http://www.rajanews.com/sites/default/files/content/images/story/94-03/05/475696_186.jpg

و این مرقد چه قدر می تواند روحیه کودکانمان را با روحیه عدالت خواهی کسی که آن زیر خوابیده آشناکند

شاید آن سیاست مدار کهنه کار حق داشته ایران را متهم به امپراطوری سازی کند

وقتی که یمن و بحرین دارد می سوزد و فقرای ایران هر روز گرسنه تر می شوند...




چند وقتی ست که در عرصه ی تبلیغ و سخنوری و... چیزی ذهنم را به شدت می آزارد


و آن هم مسئله ی "عوام فهمی" (شما بخوانید سادگی) که می توان به تمام قسمت های زندگی این بحث را تعمیم داد

برخی از سخنرانان در جامعه متولد شده اند که سعی دارند کمبود مطالعاتشان را پشت الفاظ سنگین و ریش بلند و عمامه ی بزرگ و انگشتر های 80 قیراطی 

خود قایم کنند

و تا حدودی هم موفق شده اند و توانسته اند برخی مسئولین و ... را راضی کنند

اما مردم ما فهیم تر از این حرفها هستند

مردمی که مثل مسئولان عینک های عجیب و غریب به چشم ندارند درست را از غلط تشخیص می دهند

فرق امام خمینی را با آن حقه باز می فهمند

و امام هم خوب دانست که برای الهی شدن و الهی گفتن راهی بجز سادگی پیامبران نیست

آنقدر این سادگی در دل و جان مردم موثر هست که می بینیم شاید بتوان مردم را با سادگی گول زد اما با زرق و برق و خطابه های سنگین و.... نمی شود

امام خمینی را وقتی تصور می کنیم تمام زندگی اش با تمام صلابت و استواری و نظمی که داشت هیچ وقت چیز اضافی نداشت

اگر جایی لازم بود از الفاظ قلنبه و سلنبه استفاده کند همانجا استفاده می کرد و بیرون می آمد

یا وقتی به شهاب مرادی و آن کلاس مجردهایش نگاه می کنم که با تمام سادگی چطور آنهمه جوان را در دانشگاه دور خود جمع کرده و دارد قشر عظیمی

را تربیت می کند بدون اینکه عمامه ی بزرگی داشته باشد یا تا روی سینه اش ریش!

او حتا اول صحبتش خطبه هم نمی خواند

و باز یاد امام می افتم که در جواب سید احمد که خواسته بود زیارت هر روزه اش از صحن آقا امیر المومنین را کمتر کند فرموده بود:

این فهم عوامانه ی مرا از من مگیر

ولی متاسفانه قشری از طلاب متولد شده اند که وقتی وارد حرم امام رضا می شوند هم گیج و سر در گم اند

سنگینی علم و دانش اجازه نمی دهد مثل مردم عادی زیارت کند اما اینجا نمی شود مثل شاهان قدم برداشت

اگر هر جای عالم بشود هم اینجا زشت است

از طرفی هم دلش لک زده برای یک زیارت با صفا...

و یاد حرم امام می افتم که امسال به برکت سید حسن خمینی دیگر بی صفا شده است

دیگر آن سادگی که بوی جماران را می داد از آنجا نمی آید

و در فرهنگ قرآنی این چیزهای اضافی دنیوی به درد نخور را خداوند با ریشه ی زُخرف آورده

و می توان گفت همه ی این چیزها از دید خداوند متعال مزخرف و به درد نخور است

و از دید امام خمینی مشرکین به دنبال مزخرفات می روند1




 زُخْرُفاً وَ إِنْ كُلُّ ذلِكَ لَمَّا مَتاعُ الْحَیاةِ الدُّنْیا وَ الْآخِرَةُ عِنْدَ رَبِّكَ لِلْمُتَّقینَ (زخرف 35)

 وَ زَیَّنَّا السَّماءَ الدُّنْیا بِمَصابیحَ وَ حِفْظاً ذلِكَ تَقْدیرُ الْعَزیزِ الْعَلیمِ (صافات 12)


---------------------------------------------------------------------------------------------------

1 به امام گفتند عمامه ات را بزرگ تر کنید.امام فرمودند:هنوز مشرک نشده ام




در پست قبل صحبت از این بود که خداوند اکثر مردم را جزو عقلا نمی داند

و شاید قابل درک نباشد که چگونه اکثر الناس جزو لایعقلون اند

علت اینکه اکثر الناس جزو عمل و عقل و اندیشه نیستند چیست؟

سر منشا آن چیست؟

و اینجا تدبر استاد عزیز م  در قرآن به کار ما آمد و فرمودند :ربط آیه ی قبل با آیه ی پایین است

وَ إِنْ تُطِعْ أَكْثَرَ مَنْ فِی الْأَرْضِ یُضِلُّوكَ عَنْ سَبیلِ اللَّهِ إِنْ یَتَّبِعُونَ إِلاَّ الظَّنَّ وَ إِنْ هُمْ إِلاَّ یَخْرُصُونَ (انعام 116)

چون مردم از روی توهم و گمان قضاوت می کنند پس لاجرم اهل تعقل نیستند

و این سر منشا مشکلات بشر است

به قول شاعر:

هر کسی از ظن خود شد یار من

از درون من نجست اسرار من

همیشه اهل تعقل بودن مشکلاتی دارد

هم باید اهل تحقیق باشی و اگر اهل تحقیق شدی هر کاری را نمی توانی انجام دهی

دایره ی محدودیتت تنگ تر می شود

پس مردم به خاطر همین خودشان را دور نگه می دارند از تعقل

دیروز شنیدم یکی از افراد فامیل در میهمانی به دیگری می گفت:

ما خودمون موندیم بعد می بره می ریزه توی حلق یمن و لبنان ....

توی دلم سری برایش تکان دادم و دعایش می کنم

و خداوند چه قدر زیبا و بی تعارف به بهترین مخلوقش که عقل کامل است می فرماید

از مردم پیروی نکن که گمراه می شوی


چون آنها اهل تعقل و تدبر نیستند و همیشه با گمان عمل می کنند





گاهی وقتها احساس می کنی همه به تو بی توجه اند


و گاهی در کانون عدسی چشمان مردمی...

مشکل اینجاست هیچ گاه مردم تو را نمی بینند

مردم چیزی از تو را می بینند که در ورای تو ساخته شده

و این را نه تو میدانی و نه آن مردم

همیشه به تو می گویند:

"تو را دوست داریم"
یا 
"دوست نداریم"

اما منظورشان از تو ، تو نیستی

منظورشان تفکر توست

موقعیت توست

پول توست

پس غمگین نباش اگر عده ای با تو دشمن اند

تفکراتت شاید برایشان قابل درک نیست

خدا هم در مورد مردم می گوید؛

اکثرهم لا یعقلون

تو به فکر خودت باش

که متفاوت باشی ، که بفهمی

که خاص باشی

و گرنه تو هم روزی توی سیلاب مردم غرق میشوی

و مثل همه ی مردم به کسانی که "خاص" هستند نگاه بی مزه ای می کنی

و در نگاهت موج می زند:انت ماهو؟




کم کم وقت اذان داشت نزدیک می شد


خانم همسر زنگ زدند و برای نهار سفارش گوجه دادند

معذرت خواهی کردم و گفتم فکر نکنم برسم

فرصتی دو سه دقیقه ای باز شد.زود به سمت خانه آمدم.

سر خیابانمان جلوی میوه فروش محل نگه داشتم

وارد دکان تنگ و دراز آقا رضا شدم

گوجه هایش تعریفی نداشت.حودش برایم از پشت پرده گوجه های خوبش را سوا کرد و داد

یک جعبه ی توت فرنگی هم برداشتم

در حال حساب کردن بودم که یک زن با لباس های کولی جلوی مغازه سبز شد:

حاج آقا سر ظهری یه کمکی بکن

دختر کوچکش هم با لباس های عجیب و غریب که شبیه لباس فارغ التحصیلی دکترا بود از راه رسید

من با عجله ای که داشتم ببخشیدی گفتم و به سمت ماشین رفتم

جعبه ی توت فرنگی را می خواستم جلو بذارم

دخترک در حال جدل با مادرش بود

فقط این به گوشم می رسید که به مادرش می گفت:

نه شیخه...

سوئیچ را جا انداختم و دیدم دخترک کنار ماشین کمی با فاصله ایستاده و با خجالت می گوید:

میشه از اونایی که خریدین یکم بدین

خوب متوجه نشدم

گفتم: بله؟

حرفش را تکرار کرد:

میشه از اونا...

دیگر نشنیدم چه می گوید

در آنی همه ی حرفهایی که در مورد گدا ها می زدم در ذهنم مرور شد

بی اختیار جعبه را از کف ماشین بلند کردم و تعارف کردم

دیدم مادرش هم با خجالت به سمت من نگاه می کند

فهمیدم دخترک می خواست بیاید و مادرش او را باز می داشت

بلخره دخترک یکی دوتا توت با خجالت برداشت.گفتم:

بازهم بردار

امتناع کرد

باز با لحنی ملایم تر گفتم:

بردارین

یکی دوتای دیگر برداشت و من رفتم

فعلن باخودم درگیرم...

مسئولیت ما در قبال قشری که فقر فکری دارند چیست؟

امروز فهمیدم افرادی طلب پول را یک شغل آبرو مندانه می دانند ولی طلب توت فرنگی را نه

ذهنم به بقیه سائلان معطوف شد

افرادی دیگر هم هستند که طلب پول برایشان شرم آور است ولی برای به دست آوردن نگاه و دل دیگران حاضرند

خیلی کارها بکنند

"فاما السائل فلا تنهر"

مسئولیت ما قشر روحانی در قبال اینان چیست؟





گاهی دلت برای کسی که ندیده ای تنگ میشود


و شاید این غم بارترین و خالص ترین احساس روی زمین است

غم بار ، چون نمی فهمی چه می خواهی...

خالص ، چون احساست ساختگی نیست

احساس را می سازند تا به دیگران نشان دهند

احساسی را که نتوانی به دیگران نشان دهی حکمن "خالص" است






سلیمان با لشکر خود در حال عبور از سرزمین مورچگان بود

مورچه ای بلند شد و با قصد قربت داد زد که :

آهای مورچه ها...

برید توی خونه هاتون تا سلیمان و سپاهش دخلتون رو نیاوردن!!!

اونا یه مشت بی شعور اند!!!

ولی بعدش سلیمان(علی نبی نا و علیه السلام) بدون هیچ کلامی فقط لبخند می زند 

و دعایی می کند که خدایا به من کمک کن تا بتونم شکر تو رو به جا بیارم...

این برخورد سلیمان بود. بعضی جاها بی خود عصبانی می شیم

نه کسی به ما بی شعور گفته

نه ما سلیمانیم

نه طرفمون از مورچه پست تره

گاهی وقتها دلم برای جای خالی لبخند ، روی لبهایتان تنگ می شود

سلیمان جلوی یک کوته فکری فقط لبخند زد.اخم نکرد و بنیان مورچه ها را از زمین برنچید

فقط گفت: رب اوزعنی






حَتَّى إِذا أَتَوْا عَلى‏ وادِ النَّمْلِ قالَتْ نَمْلَةٌ یا أَیُّهَا النَّمْلُ ادْخُلُوا مَساكِنَكُمْ لا یَحْطِمَنَّكُمْ سُلَیْمانُ وَ جُنُودُهُ وَ هُمْ لا یَشْعُرُونَ (18)

فَتَبَسَّمَ ضاحِكاً مِنْ قَوْلِها وَ قالَ رَبِّ أَوْزِعْنی‏ أَنْ أَشْكُرَ نِعْمَتَكَ الَّتی‏ أَنْعَمْتَ عَلَیَّ وَ عَلى‏ والِدَیَّ وَ أَنْ أَعْمَلَ صالِحاً تَرْضاهُ وَ أَدْخِلْنی‏ بِرَحْمَتِكَ فی‏ عِبادِكَ الصَّالِحینَ (19)




چرا برخی از ما فکر می کنیم که هر فقیر و سائلی که به سمت ما می آید ما باید بهش کمک کنیم


و اگر کمک نکنیم کار بدی کردیم

خداوند (ضحی آیه 10) می فرماید:

و اما السائل فلاتنهر

صاحب مجمع البحرین دیدم در مورد "لا تنهر" نوشته بود یعنی سائل را زجر نده

یعنی اگر کسی آمد و گفت کمک کن فقیرم ما باید به حکم خدا اورا اذیت نکنیم و اذیت کردن می تواند مصادیقی فراوانی داشته باشد

یکی از مصادیقش می تواند داد زدن باشد و حال اینکه برخی مترجمین و مفسرین به خطا اینگونه ترجمه کرده بودند که "فلا تنهر" یعنی بر سرش داد نزن

و یکی از انواع زجر می تواند نگاه تند باشد ولی نوع دیگر زجری که معمولن از دیدگاه ما دور است "بدون تحقیق پول دادن به سائل است"

برخی از ماها گاهن نه به خاطر خدا بلکه به خاطر اینکه شر آن فرد بدقیافه را از سرمان کم کنیم یا اینکه شهوت کمک کردن داریم پول می دهیم و او را با پول دادن 

اذیت می کنیم

وقتی بی تحقیق به او پول می دهیم و او پول ما را در راه بالا بردن دوز موادش خرج می کند ما اورا اذیت کرده ایم

اینکه ما فکر بکنیم خدا از ما می خواهد که به هر فقیر و سائلی کمک کنیم فکر اشتباهی است

ما تک به تکمان به اندازه ی توانمان وظیفه داریم به ضعیف تر از خودمان کمک کنیم

اما نه هر نوع کمکی ، که کمک باید حساب شده باشد

باید بدانیم که این کمک ما کجا خرج می شود

آیا کمکی که ما می کنیم باعث بدتربیت شدن جامعه و ایجاد قشری از مردم می شود که بدون اینکه کاری بکنند درآمد بسیاری داشته باشند؟

بنده بهترین راه حلی که از آیات و احادیث فهمیده ام این است که هر مردم گروهی یا تکی تکی تحقیق کنند و بعد از شناسایی افراد نیازمند 

به آنها کمک کنند

البته طوری که به آبروی نیازمندان و عزت نفسشان صدمه ای نخورد

البته کمیته ی امداد هم با تمام نقد هایی که بهش وارد می دانم خوب کار می کند

اما اینکه خودت بروی افراد فقیر را پیدا کنی و اصلن اینکه دستت به دستش بخورد برکت بزرگی دارد

و من الله توفیق




بعد از روزها عطشِ دشت ها امروز عصر آسمان بارید

و من بعد از رساندن خانم همسر به خیاط دل را به جاده زدم

مگر می شود باران ببارد و لذت یک رانندگی زیر باران را از خود دریغ کرد

رادیو موسیقی صدای حامد زمانی را پخش می کرد

همان آهنگی را که بسیار دوستش دارم ، "محمد" را

ریتم آهنگ حواسم را از افکارم پرت می کرد اما این نوع فکر کردن هم گاهن خوب است

فکر هایم را فعلن تل انبار می کنم تا ببینم که چه چیز هایی از توش در می آید

ماشین با سرعت 110 تا می رفت و من به حرف های امروز آیت الله سعیدی در دیداری که داشتیم در مورد "عنصر زمان مکان"

و رابطه اش با فقه پویا و ایستا می اندیشیدم

و حرف امین که می گفت هر کسی لازم نیست مجتهد شود

و برخی باید واسطه ی یک مجتهد خوب شوند یا مردم

چون همه به سمت اجتهاد می روند و نمی رسند و مشکلاتی پیش می آید

اما من قبول نکردم و نمی کنم

چون بی مایه فطیر است!!!

زیرا که اگر متفکری بخواهد در تفکراتش مقلدانه عمل کند و همیشه با دهان باز به این و آن نگاه کند

هیچگاه حرفهایش را نه مردم و نه سایر متفکران خریدار نیستند

همه به به و چه چه می گویند

اما کسی را این حرفها تکان نمی دهد

نمونه اش بسیاری از سحنرانهای کشوری

نظر بنده این است که اشکال ندارد اگر عده ای از طلاب مقلدانه عمل کنند

اما بایستی حساب "متفکران" و "حمالان فرهنگی" را جدا کرد

برخی از طلاب فقط به درد حمالی فرهنگی می خورند

بگو بهشان سخنرانی کن

مداحی کن

اردو ببر

حلقه و...

البته دسته ای طلبه ها این را هم بلد نیستند.لذا این عزیزان بسیار عزیز و ارزشمند اند

اما برخی دیگر چون امام و مرحوم نراقی ها یک ایدئولوژی بدیع ارائه می دهند

و مطلقا این افراد نمی توانند مقلد باشند

چون بدعت در تقلید راه ندارد

انگار که کسی بخواهد ماشینش را با شیوه ی جدیدی تعمیر کند ، حال اینکه مکانیکی نمی داند

این نوع افراد 99 در صد ممکن است ماشین را خراب کند

تفکر یک متفکر را ما نمی توانیم جلویش را بگیریم که خیلی خوب تو چون مقلدی فکر نکن

فکر جدیدی نکن فقط مثل طوطی تکرار کن

یا بالاخره جایی خودش وارد می شود و ماشین را ندانسته تعمیر می کند

یا افسرده می شود

پس آیا بهتر نیست که افراد را به سمت اجتهاد آسان سوق دهیم

اجتهادی که با لمعتین گرد و خاک گرفه به دست نمی آید

اجتهادی که بر پایه ی عقل استوار است

و اگر ادبیات و منطق خوانده می شود به حکم عقل است نه حکم حضرات که سالهاست اجازه نداده اند کسی دست به کتب بزند

و هنوز باید برای طلبه ی سال اول دوم منطق مظفر تدریس شود

و روی تفکری که بنده تاکید دارم اجتهاد عقلانی است

اینگونه به قول حضرت امین بسیاری از طلاب از ورطه ی اجتهاد دور نمی مانند

اجتهادی که اکنون حوزه می دهد با آنهمه دوندگی های بی اثر حالا دست رسی به آن شده چیزی شبیه وهم

و معمولن کسانی این مدرک را دارند که مقلدانه اجتهاد می کنند.

می گویند حکم فلان مساله این است چون استادمان اینگونه می گفت...

و تو خود بخوان شرح حدیث مفصل




عمامه زمین افتاد

از شدت سیلی...
طناب دار از چشمان آیت الله شرم داشت
حتا اگر بی عمامه هم که باشد عالم از او شرمگین است
آیت خدا ، چه با عمامه و چه بی عمامه آیت اوست
چه بالای منبر ، چه بالای دار!
نشانه ی او عمامه نیست که با سیلی برود...
نشانه ی اش دلی است که در سینه می تپد...

آیت الله هایتان را توی سینه هایتان مراقب باشید...





از صلح می گویند؟


یا از جنگ می خوانند؟

دیوانه ها ، آواز بی آهنگ می خوانند...

باز شعری افتاده توی مخم...

از آن شعر هایی که به همه جای زندگی ات گیر می دهد

از همان شعر ها که در سکوت با تو حرف می زند.مسخره می کند.گاهی با هم دعوایتان می شود.بعد دوباره همدیگر را به آغوش می کشید و ...

آری به خدا "دیوانگان آواز بی آهنگ می خوانند"

وقتی این شعر ها به جانم می افتد مثل امشب یک تکه نان خشک بر می دارم و تا نیمه های شب نان سق میزنم و فکر می کنم...

نمی دانی چه لذتی دارد

توی فکرت شعر تو را عصبانی می کند...

شاد می کند...

عالمی دارد...

گاهی شعر را به سخره می گیری و او هم قهر می کند...

وقتی میبینی قافیه را باخته ای یعنی شعر از تو قهر است.. 

باید بروی و منتش را بکشی...

اگر یادت آمد یعنی لبخند زده...

نان خشکم دارد تمام می شود...

زت زیاد...





یکی از دیالوگ های زیبایی که توی عمرم دیدم توی فیلمنامه ی  حماسه ی نبی بود؛

صمد خان:خانینان رعیتین اویونون توشوب توشممزی اولار
(بازی خان و رعیت اومد نیومد داره)
بعضی ها بعد از انقلاب توهم خان و خان بازی برشان داشته
انشالله کاری می کنیم که این وهم از سرشان بپرد...
زت زیاد...





بسم الله الرحمن الرحیم
اینکه می خواهیم دمار از آل سعود در بیاوریم حرکت مبارکی ست
اینکه نمی خواهیم مثل حاج آقا خاطره با آل سعود دستی دوستی دهیم حرکت بسیار مبارکی است
اینکه می خواهیم متجاوزان مجازات شوند اینهم
و باید از خانواده ی قربانی ها و ملت ایران عذر خواهی شود
اینکه مدتی به حج عمره مستحبی نرویم زیباست و نشان از پویایی فقه جعفری می دهد
اما باید حواسمان باشد
مومن باید زرنگ باشد
نباید کاری کنیم که این کار های مبارک نا مبارک شود و نفعش برود در جیب یک کس دیگر
اینکه برای عرب ها جک درست گنیم نا مبارک است
چون تمام دوستان ما در منطقه عرب هستند
ما دینمان را از اعرابی مثل مخمد (صلوات الله علیه و آله) و خدیجه(س) ها داریم
و فحش دادن و ملخ خور گفتن به جبهه ی مقابل ضعف ما را می ر ساند
ضعف در برابر تفکر دشمن که اگر تفکرات ما می چربید درست و حسابی جوابشان را می دادیم
و هر مکتب فحاش نشان از ضعف آن مکتب می دهد
عده ای بودند که سالها منتظر بودند که با کورششان بزنند توی سر ما که شما عرب پرست هستید
حالا مراقب باشیم به آنها میدان ندهیم
که علی (علیه السلام) فرمود:
کن فی الفتنة کابناللبون
در فتنه مثل شتر دو ساله باش که هیچ کس نتواند از تو استفاده ای بکند
نه یک طرف از تو سواری بگیرد و نه طرف دیگر شیر
یعنی همه جوره حواست را جمع کن
معنی حدیث این نیست که کنار بکش
چون اگر مومن کنار بکشد یک نفر از مقابل کفر کنار کشیده و این به نفع نا حق است
در میدان باش ، اما ، "کابن اللبون"
هشیار باش
اجازه نده عصبیت و جوزدگی عنانت را از کف بگیرد
خوب فکر کن که کاری ترین ضربات را به نفع حق بزنی
بنده خودم شخصن با چند نفر از وهابی های سعودی صحبت می کردم
دیدم بر علیه ایران از سالها پیش جنگ روانی راه انداخته اند
آنها ایران را در اذهانشان با اسرائیل همدست می دانند
تو هرچه بگویی باور نمی کنند
حالا بیا و چند تا فخش هم بگو...
آنها یمن را جزو حق خودشان می دانند
به نظر آنها نمی توان به حکام ان قلت کرد
برای اینکه تئوری به آنها بدهیم اول باید دلهایشان را به دست بیاوریم
و اگر مردمشان درست بیاندیشند حکام آل سعود خلع سلاح خواهند شد
به جای جوک درست کردن و داد و بیداد بهتر است کمی فکر کنیم و یا فکر حرکت کنیم
اینجا میدان جنگ هزار سال پیش نیست که با رجز خواندن بتوانیم پیروز شویم