تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب

نجـــــم الثـــاقــب


پاتوق بسیجیان بدون کارت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




ما هر چیزی را به #اندازه آفریدیم...(قمر ۴۹)
و این #اندازه را ملاک قرار نمیدهیم
وگرنه خدا اینقدر عتاب گونه نمیگفت در چشم بر هم زدنی کار را تمام میکند...
آه ...
شیخ ... 
شب از نیمه گذشته ...
چه میگویی؟
-درد دارم رفیق ، ولی بعضی چیزها تن به گفتن نمیدهند





پنجمین شنبه که آید حالم از از گریه برون است ، بیا...
من گرفتار تو هستم و تو آزاد و رها...
پسر یازدهم از پسر شیر خدا
تو نباشی همه ی بود و نبودم به فنا...

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbI7JHUZEJxg-g




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




یکی از دوستان ، از یکی از مساجد جریان جمع آوری کمک به زلزله زدگان را نوشته بود.

خوشحال شدم ، ولی یادم افتاد مسجد روحانی ندارد ، البته بعد از جریانات بنده (ر.ک به مطالب پیشین ؛ نهضت بر علیه هیات امرای چنبره زده بر مساجد)

آن مسجد دیگر روحانی نداشت ، البته اسمی هم که شده مسجد بیچاره را به نکاح یکی از دوستان در آوردند.

ولی صلاح ندیدند بعد از ما هر روحانی بی سر و پایی بیاید و تکلیف تعیین کند برای "هیات امرا".

و من در پاسخ به آن دوست عزیز اینجا مینویسم :

کاش در جلسه ای خدایان مساجد را به یک خدا تقلیل میدادیم

که به تعبیر آن بزرگ تمام مشکلات ما از توحید ماست ، همیشه توحید ما میلنگد.

و بنده عرض میکنم:

و محراب های ما خالی از حرب با شیاطین است.

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbLikrm9aC7Rlw




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





با این بچه هیاتی ها و مسجدی ها ...

توی مجالس روضه ...

هر جایی که بوی "حسین علیه السلام " می آید نپلکید...

یکهو ، همینجوری کم کم ، کم کم شهید میشوید ها ...

از ما گفتن بود ، ببینید همه ی شهدای مدافع حرم ، توی حرم امام رضا با همسرانشان عکس گرفته اند ، انسان یکهو شهید نمیشود ، کم کم هیاتی میشود ، کم کم بعد اهل منبر و روضه میشود ، بعد کبوتر حرم میشود ...

بعد شهید میشود ، شهید که شد نمیرود ، چند صباحی توی این عالم خاکی خدا ازش نمایشگاه میزند ، به همه نشانش میدهد ، از فرشته هم بالاتر است.

حتا به فرشته ها هم نشانش میدهد ، بعد خود شهید نمیتواند بماند.

خدا بهش بال میدهد ، راه را باز کنید ، محبوب خدا آسمانی شده...

دیدین چه عظمتی داره تشیع جنازه شهید ؟ ، اونجا یک خبرهاییست ، یک خبر هاییست...

همینجوری که نیس ، اصلا تا حالا دیدین یه مادر بعد بیست سال بچه شو بغل بگیره ، هیش کی هیچ چی نمیگه ها ...

همه گریه میکنن...

اونجا هم خداااا داره محبوبشو ، عزیز دوردونشو ، عاشقشو...

شهییییییدشو داره بغل میگیره ، همه ذوق کردیم ، داریم گریه میکنیم ، زیزیرکی سن شهید رو با خودمون حساب میکنیم ، اگه کوچیک تر از خودم باشه خیلی میسوزما ، اون بچه کوچیک تر بود زود تر مادرشو بغل کرد...

خلاصه اونایی که تو دلشون خبرهاییه ، حواسشون باشه ، خیلیا با یه آمین شهید شدن ها ، خواهشا وای نایستین ، اگه میبینین اینجا هم خبرهایی است ، یهو دله ، با یه عکس ، یه دعا ، یه کلام از امیر دلها ...دیدی هوایی شد ، خاصیت دل رو هم میدونی که ، کبوتر نیس همانجا که به هوا خواست نشیند ، دیگه میرره واسه خودش شهید میشه ، خواهشا ، از نود و خورده ای نفر آمار گرفتم بیس سی نفر پیگیره مطالبن ، بیست سی تا شهید!!!!

خود دانید ، آخه یکی از شما ها شهید بشین من بمونم ، میدونین ، میمیرم خداییش ، از غصه ، تو بگو حسرت دوس داری بگو حسادت ، هرچی میخوای بگو ...

سخته ، مواظب خودتون باشین ، انسان کم کم شهید میشه ، خودشم نمیفهمه ، یهو میبینه تو بغل خداس...

(برگرفته از سخنان استاد پناهیان ، در کربلا ، عمود ۱۱۲۰)

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbLikrm9aC7Rlw




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




طبق نقل های رسیده ، بنا بود نام بیمارستان جدید شهرستان شیروان به نام مبارک خاتم الانبیا مزین شود کهبعد از فوت عالی جناب آیت الله هاشمی این قرار عوض شد و بنا بر این شد که نام بیمارستان بشود :

آیت الله هاشمی
و هیچ کس دم نزد که چرا شهر ما را مزین به نام عالی جناب میکنید و این دم نزدن ما نتیجه اش این شد که یک اتوبان هم در تهران و این داستان ادامه دارد و ما از جریان شیرینی محمدی آموختیم ، خودمان قدرت تغییر نام را داریم و قرار نیست چیزی تصویب شود ، پس من بعد در شهرستان بیمارستان را با نام "خاتم الانبیا" مینامیم ، باشد که با این نام روح امام امت و شهدا شاد تر شود و موجب غفران اشتباهات عالی جناب هاشمی 


https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbIoIDAW1o-hKg




استادی داشتیم که بی خبر گذاشت و رفت ...

هر کجا هست ، به سلامت دارش ...

وقتی میدیدم تمام پست هایش را نیمه شب میگذارد سات ۲ به بعد میگذارد، متوجه نبودم ، با خود میگفتم شاید نیمه شب ها بهتر میشود نوشت ، شاید و شاید.،،

اما حالا میگویم حتما او هم فکر درد داشته ، حتما دغدغه ی روی زمین مانده داشته ، حتما همسرش که میخوابید تا صبح حواسش به فرزندش بود که اگر بیدار شد ، زود تر بغلش کند که مادرش بیدار نشود

حتما باز فکر درد داشته ، از اینکه چه باید کرد؟

تکلیف من چیست؟

کجای عالمم؟

خدا از من راضی است یا نه؟

#فکر_درد درد بدی است

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbIoIDAW1o-hKg




نور ماه از لای درختان گردو روی سنگ و خاک میریخت و جوی آب سرد و زلالی که باغبان زیر درختان رها کرده بود.شنیدم که آب به گردو گفت:

چرا وقتی من به پای تو میرسم میوه هایت را زمین میریزی.

گردو بادی در شاخسارش انداخت و تکانی به خود داد:

راستش میدانم میوه به کارت نمی آید.اما چیز دیگری هم از دست من ساخته نیست.از من بپذیر.آب لبخندی به گردو زد ، میوه ها را برداشت و رفت.




گفتم:

عرصه بر ما تنگ شده

فرمود:

تنگ تر هم خواهد شد

گفتم :

چرا!؟

فرمود :

الأنبیاء

وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَیْه

برادرم یونس فکر نمیکرد اینطور شود که او را بگیریم ، شاید با خود فکر میکرد حالا که این مردم عرصه را بر من تنگ کرده اند پس من هم با عصبانیت بیرون بروم ، شاید اصلا عذابی هم بر آنان بفرستیم.

ولی وقتی دید قرعه ها حکم غرقش را دادند ، دید دستی از پس غیب مساله را هدایت میکند ، و عرصه تنگ تر شد و تنگ تر و تنگ تر تا جایی که وارد بطن حوت شد ، دید چاره ای ندارد ، شروع به فریاد کرد:

ِ فَنَادَىٰ فِی الظُّلُمَات

ِ أَن لَّا إِلَٰهَ إِلَّا أَنت

َ سُبْحَانَكَ

این سبحانک یعنی خدای ببخشید ، شکر خوردم ، حق با شما بود ....

إِنِّی كُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ

به خودم بد کردم

-بد را هم با همان لهجه ی ترکی ، مشدد میگفت-

و ادامه داد:

وقتی همه ی بلا ها سرش آمد ، و او اینطور در دل ظلمات ضجه زد ، خدا نجاتش داد ، آرامش کرد ، غم دلش را برد

الأنبیاء

فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَم

و در ادامه آیه هم میفرماید

ِّ وَكَذَٰلِكَ نُنجِی الْمُؤْمِنِینَ

این روش تربیتی ماست ، عرصه را به مومن تنگ میکنیم و راه نجاتش هم شب است

کاندران ظلمت شب ، آب حیاتم دادند ، اگر نجات میخواهی ، باید در ظلمت شب سر بر سجده گذاری و ناله بزنی بگویی:

سبحانک

انی کنت من ااظالمین

اینطور اگر کردی خدا از دهان نهنگ هم بیرونت میکشد ، وگرنه همان عرصه های تنگ قبر ابدی ت میشود.

نماز شب ، و ذکر یونسیه را فراموش نکن ، بخصوص در شداید.

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbIoIDAW1o-hKg




این روزهای تبریزی ، با هوای مطبوع ، بلد طیبه ای وسط ماه رمضان ، بهشت غیر قابل وصفی شده برایم ، اما دلم برای شیروان بی شیله پیله تنگ شده ، شهر کوچک آرام . نزدیک به امام رئوف علیه السلام . با رفقایی هم دل.

همیشه خدای من مرا بین دو زیبایی محیر میکند. و این انتخاب سخت شاید آزمون من باشد.

وقت های خلوتم ، با کتاب "رد خون بر برف" محمود کاوه همدمم . شباهتهایی که به مولایش علی دارد ، وقتی وسط تیر باران ، قد که سهل است.سر هم خم نمیکند.

یاد آن لحظه ی علی علیه السلام در صفین می افتم که بدون زره بین دو صف رفت و آمد میکرده ، فرزند بزرگوارش امام حسن علیه السلام از امام شکایت میکند:

لیس زی العرب!

پدر جان این زی و روش جنگی نیست و یعنی اینکه جانت در خطر است

و علی با متانت همیشگی جواب میدهد :

برای پدرت فرقی ندارد که مرگ به او رو کند ، یا او رو به مرگ.

لحظات زیبایی است ، خدا شاید ملکی گذاشته تا برایمان زیبا نقاشی کنند زیبایی ها را...

قدر لحظاتمان را بدانیم.

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbIoIDAW1o-hKg




از خواب بیدار شدم

حس میکنم جهان دورو برم دارد بزرگ میشود
به بلوغ میرسد
اما خجالت میکشد این بلوغ را مطرح کند
مثل پسر بچه ای که شب اتفاقاتی برایش میافتد ، نشانه های بلوغ را میبیند و نمیتواند مطرح کند
اصلا باورم نمیشود ... در بین این همه ظلم و فساد نا امید کننده امیر تتلو توی کانالش وویس میگذارد که بچه ها نمازهاتون رو به موقع بخونید حالتون بهتر بشه...
یا در قم طرفداران رئیسی در جشن انتخابات روحانی گل میدهند...
اینها همه نشانه های خوب...نه... اینها همه نشان از شکوفا شدن یک جریان خوب بسیار بزرگ است...
اما اینها نمیتواند چشم من را به اتفاقات دیگر ببندد
یکی از دوستان در کانالش نوشته :
"همیشه از اینکه قربانی مصلحت ها بشویم میترسیدم"
چرا شورای نگهبان نمیگوید اتفاق خاصی نیفتاده و رای ها درست است.؟
چرا اصلا حسن روحانی باید تایید شود ؟
چرا همه تخلفات را میپوشانند ولی آقا این مصلحت اندیشی ها را تمکین نمیکند و پیام بعد از انتخابابتش با همیشه متفاوت است؟
و تبریکی به کلید و حسن نمیگوید

خدایا...

این فقط نشان از این دارد که آقای ما تنهاست
فیلمی به دستم میرسد...
یک عکس از آقای کریمی قدوسی که شورای نگهبان به خاطر تهدید روحانی او را تایید کردند ؟!
حرفهایش با دیگر اطلاعات قابل صدق است
"اصلا چهار سال اول هم قرار نبود تایید شود..."

آقا در حرم امام رضا هم وقتی داد زدند هیهات من الذلة

فرمود هیهات از عدم برگزاری انتخابات

یعنی اگر روحانی تایید نمیشد انتخاباتی هم در کار نبود
و کسی نبود که این کار را انجام دهد
و در این شرایط حساس داخلی و بین المللی یعنی فااااتحه

تمام داشته هایم از روخانی برایم رو میشود:

#مجمع_عقلا ی مجلس که امام مخالفش بود
#598
#برجام 
همکاری هایش با تیم های جاسوسوی 
نایاک 
حسین فریدون
مانع شدن های مکررش در کمک رسانی به جبهه ی مقاومت
وزرایی که آبروی ایران را بردند(جنتی و ... و...)
#مکفارلین
و صدها چیز دیگر
از تکبر ذاتی که دارد
از موضع گیری هایش در مقابل هر دو امام امت

دوست دارم داد بزنم
بالا بیاورم...
همه ی داشته های ذهنی ام را بالا بیاورم
سبک شوم
هوای اتاق سنگین است
کنار پنجره میروم
پنجره را باز میکنم و سرم را بیرون میبرم.چند نفس عمیق میکشم . بوی سم توی ریه هایم پر میشود.یادم میآید شهرداری گفته بود دیشب سمپاشی میکنند
چشمم به چادر مسافرانی که توی پارک خوابیده اند می افتد.اگر قرار است آنها مسموم شوند.بگذار من هم مسموم شوم.

راستی من هم ، همیشه میترسیدم قربانی مصلحت ها شوم
دوست دارم به یکی از نمایندگان مجلس بگویم برود و داد بزند
اینها را در خانه ی ملت داد بزند
ولی دیروز اتفاقا در دفتر نماینده ی شهر بودم.
خانم صباغیان مسئول امور بانوان دفتر آقای عبدالرضا عزیزی نماینده ی محبوب تو بخوان منفور شهر به دوستانش میگفت:
دیدین شیروان چه فاجعه ای شد
52 درصد به رئیسی رای داده بودند
من خودم سر صندوق بودم و دیدیم همه رئیسی بودند...
فریاد خواهم کرد




یک سال دیگر گذشت

به قول قدیمی ها یک بهار دیگر را هم دیدیم
از زمستان ، از پیش بهار ، شروع به کار کرده ایم
سخت کار میکنیم
شب و روز...
شب تا به صبح را تیغ شمشیر تیز میکنیم و تیر میسازیم 
و صبح تا شب بیل و کلنگ به دست بر کشتزار ها جاضر میشویم
در آغل هایمان هم اسب عرب برای تاخت و تاز میادین سخت داریم و هم قاطر آب بر برای بوستان ها
مولایمان دستور "اشتغال و تولید"
شروع کار از سال پیش بود
ولکن از اول این بهار کار عملی و یدی و بی شوخی ، بی محافظه کاری ، بی کدخدا...
با خدا یا خدا




هر چه فکر میکنم هیچ توجیهی برای کار های آقای هاشمی پیدا نمیکنم ،

علی رغم میل امام همه جا بر کوس پایان جنگ میزده

وقتی میگفتند چرا

میگفت ملت دیگر تاب جنگ را ندارند

ما دیگر بند پوتین های نیروهایمان را هم نمیتوانیم تامین کنیم

با آقای دکتر حسن روحانی





عالم را آب برد

اما هنوز خواب مرا نبرده است ، شاید فکر میرزا مهدی اصفهانی خواب از چشمانم گرفته ، بانو و آهوی کوچکم خوابیده اند و خلوت شب جولانگاه تاخت و تاز افکار است ، خدای من ، من بین فلسفه و تفکیک ...

گویا خاک خراسان با فلسفه نا آشنا ، که نه ، سر ستیز دارد ، کتاب بر نقد تفکیک میخوانم و تفکیکی میشوم ، ریشه های این تفکرات را از کودکی با خود میبینم ، آه...

کاش میرزا بود...

سالها به طبل رسوایی تفکیکیان کوبیدم ، از هر کدامشان پرسیدم تفکیک نتوانستند پاسخ بدهند و گفتند چون آیت الله سیدان میگوید ...

و من غافل از اینکه جذبه ی امام و شهید مطهری و مصباح ها نیز مثل سیدان ها چشم مرا گرفته بوده ،

و چقدر دیر شروع به فلسفه کرده ام.

سوالی به ظاهر ساده ، که خودم ، در کانال خودم کردم ، خودم را گرفتار و بی خواب کرده ؟

چرا باید فیلسوف باشیم ؟

اصلا فلسفه مگر با تفکیک متضاد اند؟

تفکیک واقعی نیاز به بازنگری دارد ، شاید

راه سختی است

به دعایتان احتیاج دارم




رو به تاریک و روشن افق خیره شو...

ببین عزیز دل من..

هوا گرگ و میش است

و قمر در برج عقرب

زمان جهاد و شمشیر کشیدن نیست

آنهم با این سپاه لجام گسیخته ای که شما دارید

اینهمه پیر مرد چماق به دست دراز گوش سوار و پیاده

در مقابل یلان شمشیر به کف...

.

.

.

در چشمانش نگاه می کنم

لبخندی می زنم ، شیرین

قند ناب احمدی را که دیشب رسول الله در جانم ریخته

را در کام دلش میریزم

و هیچ نمی گویم

با اشاره ای لشکریان لجام گسیخته ام را ، آماده می کنم

همه ی این لشکر تا صبح ، با خدا ، مناجاتی عاشقانه داشته اند

این سیصد و اندی پیرمرد و جوان نو بالغِ پیاده ی چوب به دست ، به کوه هم که بزنند تکه تکه می شود

خدای یتیمان و زنان بیوه ی مدینه برای این سیصد و اندی سرباز ، فوج فوج ملائکه گسیل کرده

تو کاهن عرب ، اگر میتوانی مرا نسخه ای بده تا این مردم را از اُحد ، و از مستی پیروزی فردا رها کنم




مرد لباس بلند و سپید و کرباسی اش را جمع کرد و روی زمین نشست.لرزش گرفت.با خود اندیشید...زمانی را که آفتاب به این سرزمین میتابید.زمین ها گرم بودند و نشستن روی سنگ های آفتاب دیده ی پاییزی لذتی داشت.

حالا همه جا پر از ابر های خاکستر رنگ گشته و هیچ چیز نمی روید.

کمی سرش را به عصایش تکیه داد.تنش گرم شد.پنداشت آفتاب پنجه هایش را بر شانه های او نهاده.میخواست تا ابد توی همین لذت غرقه شود.

بماند و بخوابد...

اما سوزش باد پاییزی صورتش را آزرد.بیدار که شد خبری از آفتاب نبود.مادرش پشمینه ای به روی دوشش انداخته بود.

اگر مادرم میتواند مرا گرما بخشد ، شاید من هم بتوانم...

تمام مردم را ، آری...

بلند شد و دوید...

دوید و باز دوید...سر راه هر که جویای احوالش و مقصدش میشد ، او فقط یک کلمه را بلند ، فریاد میزد : چشمه ی خور...

چشمه ی خور...

مرد چوپان روی سنگی نشسته و نمدی به روی شانه داشت.

خاشاک آتش زده و کنار آتش گرم شده بود.این روزها همه چیز قابل اشتعال بود.همه ی درختان و گل ها...

اما مثل همیشه شیری نبود تا بر آتش بجوش آید.پستان حیوانات خشک بود.

جوان با همان لباس سپید و عصایش به او رسید.دستی بر آتش گرفت.همه ی وجودش باز گرم شد.مرد چوپان تکه نانی از انبانش بیرون آورد و شکسته ، قطعه ی بزرگتر را به جوان داد و کوچکتر را در کام گذاشت ، جوان نان را با احترام ستاند.

نان ، ارزشی بسیار دارد در این روزگار و بخششش ، دلی بزرگ و محبتی ژرف می طلبد...

جوان ، برای این عشق ناب خم شد تا بوسه ای به دستان پینه دار چوپان بزند ، اما او دستش را به سرعت کشید ، سر جوان را در دستانش گرفت و بوسه ای به پیشانی اش زد.

جوان ، سر بالا آورد ، چشمانش در چشمان بی رمق مرد چوپان گره خورد ، انگار چشمانش شرم داشت ، نگاه پایین انداخته بود.

جوان نان را در دستش گرفت و بلند شد.عصا به زمین زد و راه افتاد...

چوپان سرش را بالا آورد:

کجا میروی فرزند؟

جوان برگشت و ز روی مهر لبخندی زد...

-چشمه ی خور

-کشته زیاد ستانده

-میدانم ، اما چاره چیست؟

سردی و جمود سالهاست که گوسفندانت را در آغوش گرفته است ، نه جان میستاند ، نه رها میکند...

آن بالا را ببین ...

آن ابرها مانع آفتاب اند...

وگرنه آفتاب هست...

اما اینان بهاران و تابستان مارا یکسره خزان کرده اند...

چه باید کرد...

تو بگو؟

چوپان چوبوقی از انبانش بیرون آورد

پر از تمباکو کرد

تکه ذغالی را به انگشت گرفت روی چوبوق و روشنش کرد.

ب چند دم سینه اش را پر دود کرد ، کمی دود را نگه داشت و آرام ، آرام بیرون داد :

نمی گویم نرو ، اما اقتضایت هم همین است ، عجله

همه ی آن قبلی ها نیز داشتند...

عجله در این مسیر یعنی ، هلاکت...

نه درنگ باید ، نه تعجیل ...

در چشمان تو تعجیل میبینم...

خلاف باقی مردمانم

تو از نیکانی سرشت نیک داری...

اما از هلاکتت بیم دارم ،...

جوان بازگشت و در مقابلش نشست:

چه میدانی از چشمه؟

از کجا باید رفت؟

با که روم؟

ره ز که پرسم؟

چوپان باز سینه پر دود کرد:

همین راهی که می رفتی را پیش بگیر

و از یاد آن یگانه غافل مشو

به سلامت...

-باز بگو

تو خود سفر کرده ای؟

چرا تو نمی آیی؟

چوپان هیچ نگفت

سینه اش را از دود پر میکرد و آرام ، آرام بیرون میداد...

-چرا کام بسته ای

چیزی بگو...

- این روزها گرگ ها چیزی نمیابند

هر روز به گله میزنند

-از خور بگو...

-گرگ گرسنه ، لا مذهب میشود...

مستانه حمله میکند

جوان بلند شد و راه افتاد ، با مایه ای از عصبانیت و تندی راه میرفت

چوپان لبخندی شیرین زد و از بینی اش دود را هم زمان بیرون داد ، دندان های به زردی نشسته از دود مداوم هویدا شد:

گفتم ، عجله نکن

بسیار باید بیفتی و برخیزی ، خداوند حافظت باشد...




بسم الله الرحمن رحیم

دوشنبه

ساعت هفت و نیم شب

نهم آبان ماه سال پنجاه و نه

بعد از اینکه از شناسایی برگشتم در کوه توی یخچالی گیر افتادم.

چند تیر با سلاح برنو شلیک کردم.یکی از اهالی محلی با صدا تیر رد مرا پیدا کرده بود.اگر کاک مراد نبود حالا مرده بودم.او مرا سوار قاطرش کرد و بیرون آورد.

توی این دفترچه اطلاعات مهمی از جمله محل اختفای کوموله ها و محل جلساتشان را نوشته ام.

حاج احمد حالا که داری این دفترچه را میخوانی شاید من اسیر شده ام یا گرگ های کردستان گلویم را دریده اند.ولی بدان تا آخرین لحظه پای پیمانم با آقا روح الله ایستادم.

کم کم زخم دستان و صورتم که از سرما ایجاد شده بود رو به بهبودی است.اما هنوز بعد از اینجا یک روز تمام راه دارم تا به پاوه برسم.

و برای همین تا صبح از دفترچه رونوشت میکنم و به کاک مراد میدهم تا وقتی به شهر آمد به برادران پاسدار بدهد.چرا که معلوم نیست من زنده برسم یا نه.

فقط به همسرم لیلا بگویید اگر به شهادت رسیدم بی تابی نکند و مثل مادر امیر در مسجد محل شیرینی پخش کند.

حاجی وقتی توی یخچال گرفتار شده بودم دیدم همه چیز بی خود است.همه ی دنیا پوچ است.بعد از این پوچی عشقی در دل من افتاد که با نورش همه چیز آسان شد.عشق ، عشق خداوند است که دیگر از دل بیرون نمیکنم.با این عشق همه چیز و همه دوست داشتنی است،حتی باور کن صدام هم دوست داشتنی است.فقط نمی فهمد و به قول امام دیوانه است.

سلام مرا به دوستان و برادران و خواهران هم رزمم برسانید.

السلام علیکم

محمد حسن آشتیانی.


پینوشت:

شخصیت‌های داستان ذهنی اند