تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب

نجـــــم الثـــاقــب


پاتوق بسیجیان بدون کارت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





چشمانمان در همدیگر گره خورده بود ، شاید خجالت نمیگذاشت چشم از چشمانم بگیرد ...

تعجب کرده بودم ...

او همان رفیقی بود که ...

راست توی چشم های من دروغ میگفت ، چه روزها که شب نکردیم ، چه شب ها که با هم در قله ها روضه نخواندیم و نگریستیم ...

رفیق !!!

الان هم دم از رفاقت میزد ...

و باز به حرمت همان رفاقت دستش را میان دستانم گرفتم ، گفتم تو نگران نباش من هنوز پشتتم ...

میدانی ، رفاقت حرمت دارد ، او حرمت شکسته و دروغی گفته ، اما همین رفاقت نصفه نیمه ی شکسته هم حرمت دارد ، نه باید بهش نزدیک شوی ، نه بیشتر بشکنی اش ، هر دوتاش هم خودت را زخمی میکند ، بگذار و برو ...

سخت است ...

خیلی ،،، آنقدر که وقتی میگویی خیلی ، "خ" اش گلویت را میسوزاند...

و ندانستی که کوهستان هنوز کفتار دارد ...

قرار بود باهم کفتار ها را کمر بشکنیم...

شب ها را نخوابیم و در نبودش ندبه کنیم...

در خیام عاشورائیان مشق عشق کنیم ...

چشم به افق دوخته ام سردار نا رفیق ، سکوت این شب جگرم را پاره میکند ، نمیدانم اگر صدایی بیاید بیایم به کمکت و یا ...

دلم میگوید خیانت ...

عقلم هم همین میگوید ...

ولی خودم باور نمیکنم تو رفیق کفتارها بوده ای...

کفتار هایی که خون بچه و پیر زن میخورند ...

نه ،، تو همان رفیقی هستی که هنوز وقتی دروغ میگفتی ، همان آخرین دروغ ، صدبار چشمانت رسوایت کردند...

خدایا ، سکوت این شب نشانه ی چیست ، بیرون خیمه ، آماده و تیغ بر کف چرا ایستاده ام ، اگر تو رفیق آن زالو صفتانی چه اتفاقی ممکن است بیفتد؟

ولی انگار هنوز من باورم نمیآید...

نه ، ازت نگرانم آقای الف....




گفت:مگر بازار شما هم خراب است که از پشتِ بام میآیی

گفتم:

بازار...؟ ، خراب...؟ پشت ...؟ بام...؟

گفت :

آری حافظ فرمود ؛

نیست در #بازار عالم خوش دلی ورزان که هست ...شیوه ی رندی و خوش باشی عیاران خوش است

و باز فرمود؛

زاهد از کوچه رندان به سلامت بگذر ، تا #خراب ت نکند صحبت بد نامی چند

و فرمود ؛

اندر آن ساعت که بر #پشت صبا بندند زین ، با سلیمان چون برانم من که مورم مرکب است

و در آخر؛

کوس نو دولتی از #بام سعادت بزنم ، که ببینم که مه نو سفرم باز آید

گفتم آری شیخ ، #بازار ما #خراب است ، از #پشت #بام آمده ام

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbJiWYLehIf7xw




و اما وعده ی ما در مورد عرفان حلقه ؛

بسم الله الرحمن الرحیم

اینکه از کجا شروع شد و چرا اسمش حلقه انتخاب شد و ریشه اش بین یهودی ها کجاست و... بماند چون این مطالب را از گوگل هم میتونین استخراج کنین. ولی مطلبی رو که در خدمتتون خواهیم بود تجربه یکی از دوستانه که براشون به صورت عینی اتفاق افتاده ، ایشون به صورت اتفاقی مورد جذب یکی از مستر های تبریز قرار گرفته بود . صحبت هاش رو با جادو و اعتقاد به جادو شروع کرده بود و این رفیق ما که خودشون طلبه بودند ازش چند تا سوال ادبیات عرب پرسیده بود و این آقای طلبه در مقابل سوالاتش کم آورده بود ، بعد اون مستر شروع کرده بود که شما مفت خور هستین و به هیچ دردی نمیخورین و...

و بعد فصل جدیدی از کارهاش رو شروع کرده بود که میخوای خوشبخت شی ؟

-چطوری؟

-خیلی راحت ، با قرار گرفتن در مسیر انرژی کیهانی ، استفاده از جادو میدونی من در مورد تو همه چی رو میدونم؟

-مثلا چی؟

-مثلا اینکه تو چهارده سالگی یک اتفاقی برات افتاده

-خوب برای هر کسی تو چهارده سالگی یک عالمه اتفاق افتاده

-نه مال تو درد زیادی داشته ، مثلا یه چیزی مثل تصادف و...

-من که چیزی یادم نمیاد

-از مادرت بپرس اون یادشه




#محمود_رضا با آن چشمانی که خاکی نشد در من خاکی ام مینگریست و میگفت #تو_شهید_نمیشوی و در من آسمانی نگاه میکرد و میگفت :

حیف تو نیست که خاکی شده ای ، آن چشمان نافذ آتش میزد به تمام عمق هستی ام...

از #احمد_باقری_بنابی بنابی بگویم برایتان ، مهربان و سرش شلوغ ، نگاهش جای دیگر ، یعنی اینکه من وقت ندارم ، ولی حرفهایم را زدم ، چشمانم نَمی زد ، حس کردم آمد ، دستی به سر تمام آنها که آنجا بودند کشید و لبخند معنا داری هم به ما زد ، یعنی که یعنی...

نمیدانم کجا بود ، ولی چشمانش در آن اوج ملکوت زمینی شدن بلد نبود

یاد پدر بزرگوارش افتادم ، آن عالم انقلابی ، که با چه دل بزرگی علی اکبر رشیدش را در راه عزت مسلمانان داد...

بعد سراغ #احمد رفتم ، این احمد با قبلی فرق میکند ، البته شهدا همه عند ربهم یرزقون اند ولی این احمد که فامیلی اش را هم نمیگویم ، شاید بعدا ، با احمد قبلی فرق میکند ، با من مهربان تر است ، همیشه مینشید پای درد و دل هایم ، تا آخر خوب گوش میدهد ، در آغوشم میگیرد و بعد میگوید :

نگران نباش ، حواسمان بهتان هست...

دلم که گرم شد بر میگردم ، پرواز کنان و بی سر و پا...

احمد خودش آمد وقتی هنرستانی بودم ، دور قاب عکسش پرده کشیده بودند ، انگار #احمد_باقری_بنابی مرا نشانش داده بود ، مزارشان هم نزدیک همدیگر است ، آنموقع ها ندیده دلباخته اش شدم ، هر وقت من میرفتم خانم چادری سر قبرش گریه میکرد ، گاهی تا نیم ساعت منتظر میشدم به احمد باقری میگفتم ردش کن برود ، کار و زندگی داریم ، از دستم شکار میشد که : حواست باشد خودت را رد نکنیم...

خلاصه ولی بعد ها پرده رفت کنار و رویش دیدم ، خدای من چند سال روی خود مگر کار کرده بود که آن چشم ها ... آنقدر آسمانی...نه اینکه فکر کنید من چشم آسمانی سنج دارم ، نه ...هرکس ببیند میفهمد ، همه چیز آنجا همین است ، هرکس برود میبیند ، میشنود...

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbKnFGVAC5kZNQ




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




میدانی رفیق ، نشاط با سر مستی و الکی خوشی فرق دارد ...

غم (شیرین)هم با اندوه و غصه و ماتم فرق دارد ...

این بحث های ماهوی را #کنار_بگذار

#طلبه چطور میتواند ببیند شب عیدی یک نفر ، ولو یک نفر ، بخاطر بدهی میخواهد زندانی شود و او سرمستانه با هم لباسی هایش ، با عبا های اتو کشیده و عمامه های نجفی شان دور هم بایستند و سلفی و کوفت و زهر مار بگیرند

ببخشید تا حالا با این ادبیات حرف نزده ام ...

اما ...شما حال مرا نمیدانید ...




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




میدانی رفیق ، از صبح دارم با خود میگویم ؛

#ای_بلبل_عاشق ، جز برای شقایق ها ، مخوان...

با صرف نظر از اینکه این را چه کسی برای چه موضوعی گفته ولی ما ؛

گاهی اشتباه میکنیم ، برای چیزها و افرادی میخوانیم که (فقط بگویم) شقایق نیستند ...

و این بلبل ها را خسته ...

بخصوص اگر بلبل اش عاشق هم باشد




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




سلام ، حال عجیبی دارم ، میدانی رفیق...

فاطمیه است ، ...

با صدای هلالی توی گوشم میپیچد :

"دیگه ، علی شده بی چاره..."

آخه فقط یه یاور داشت مولا...

امام صادق میفرماید برگ اگر از آسمان به صورت مادرمان می افتاد در صورتش جا میگذاشت...

نمیدانم ، آن نامحرم انگشتر از دست بیرون کرد زد ، یا نه...

رد انگشت و انگشت به صورت مادر ما...

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbKnFGVAC5kZNQ




تکه ای دگر



ادامه مطلب

تکه ای از داستان جدیدم 



ادامه مطلب

سلام #دخترم

کاش تمام نامه هایی را که برایت مینویسم را پیدا کنی

بعضی ها مثل این جلوی چشم همه است و بعضی دیگر نه ، باید بگردی ، شاید آن زمان نباشم ، آخرین چیزی که مرا در این دنیا نگه داشته تویی ، شنیدم #محمود_رضا هم آخرین چیزی که ازش گذشت و رفت #کوثر ش بود .

دخترم اگر خودت نروی و #شهید نشوی ، میبرندت و میمیری ، و مردن ارزشی ندارد ، باید طوری زندگی کنی که مانع راه و خار چشم و تیغ در استخوان شیاطین باشی ، که ناچار به کشتنت شوند ، و تو آن هنگام شهید میشوی ولی اگر مواظب #اخلاص ت نباشی شهادتت با مرگ نه تنها فرقی نمیکند که بلکه بدتر است ، پس مواظب اخلاصت باش.

دخترم روزی آنقدر بزرگ میشوی که دنیا برایت کوچک میشود ، دلت تنگ میشود ، برای #خدا جل جلاله...

همان که هر زیبایی از اوست و تو را هم او داد...

دختر زیبای من...

کوثر محمود رضا را چه من باشم و چه نباشم پیدایش کن ، تمام کوثر ها را پیدا کن و با هم باشید که طی این منازل آنقدر بدون همراه سخت و دشوار است که شاید کسی جز پدرت آگاه نباشد.چرا که کسی جز من اینقدر تنها نبود...

و حالا که این را میخوانی نمیدانم چند سال داری !

من کنارت هستم یا نه ،

اما بدان ، روزی فرا میرسد که تنهایی همه را در آغوش میگیرد و کسی جز اباعبدالله الحسین علیه السلام نیست که به یاری بیاید ، پس هر چه میتوانی در زندگی ات یادش کن ، و با یادش خودت را آرام کن و اگر من نبودم بدان کنار اربابم هستم ، و بدان دختر سه ساله ی او هم یتیم بزرگ شد و یتیم بودن عار نیست




مردی به دم در خانه رسید ، همان خانه ای که با همسرش ساخته بودند ، همه چیزش را ،

خسته بود ، از تمام خستگی های بیرون ، کارش که طول میکشید با خود میگفت : تلاش برای زن و بچه عبادت است ، همسر مهربانش جلو آمد و اخم کرد:

چرا دیر کردی ، حوصله ی مان سر رفت ، بچه از صبح پدرم را در آورده ، یک ذره به فکر ما نیستی ، کاش ما هم جزو مشتری هات بودیم و چند دقیقه ای با ما به همان گرمی صحبت میکردی ...

تصورش برای مرد سخت بود...

آیا این زن همسر من است که اینقدر از من دور است؟

کاش لا اقل ...

لا اقل چه...؟

هیچ چیز...

به بن بست رسیده بود ...

تنها کسی که توی دنیا ، نگفته حرفم را از چشمانم میخواند اینقدر دور شده و آدم تنها زود سردش میشود ، سردش شده بود ، دیگر چیزی نمیشنید ، بچه به استقبالش آمده بود و دستانش را برای بابا باز کرده بود ، اما بابا از کنارش گذشت ، خودش را به آتشدان خانه رساند ، اما آتشِ آتشدان هم انگار تاثیری نداشت.

سینه اش تنگ شده بود ، آب دهان توی دهانش جمع شده بود و نمیشد قورتش داد ، یاد رودابه افتاد ، زن طاروخ ، توی رمان ، چقدر برای شوهرش ارزش قائل بود ، در حالیکه هیچ کس طاروخ را دوست نداشت ، چون طاروخ قاتل و قاچاقچی بود:

خوش به حالت طاروخ ، اگر همه جا را به خاک و خون بکشی هم ، زنت توی خانه منتظر توست ، اگر ده سال بعد به خانه برگردی هم رودابه منتظر توست ، با همان آفتابه و تشت مسی که پاهایت را توی آن میشوید و با آن حوله ی روی دوشش پاها و دستهایت را خشک کند ، و او اینگونه تو را رام میکند ، تویی که گرگ صحرا از دست قناصه ات در امان نبود.

درست گفته اند که رگ خواب مرد دست زنش است ...

ولی نمیدانند...

#زن

#خانواده

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbI7JHUZEJxg-g




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




ما هر چیزی را به #اندازه آفریدیم...(قمر ۴۹)
و این #اندازه را ملاک قرار نمیدهیم
وگرنه خدا اینقدر عتاب گونه نمیگفت در چشم بر هم زدنی کار را تمام میکند...
آه ...
شیخ ... 
شب از نیمه گذشته ...
چه میگویی؟
-درد دارم رفیق ، ولی بعضی چیزها تن به گفتن نمیدهند





پنجمین شنبه که آید حالم از از گریه برون است ، بیا...
من گرفتار تو هستم و تو آزاد و رها...
پسر یازدهم از پسر شیر خدا
تو نباشی همه ی بود و نبودم به فنا...

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbI7JHUZEJxg-g




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




یکی از دوستان ، از یکی از مساجد جریان جمع آوری کمک به زلزله زدگان را نوشته بود.

خوشحال شدم ، ولی یادم افتاد مسجد روحانی ندارد ، البته بعد از جریانات بنده (ر.ک به مطالب پیشین ؛ نهضت بر علیه هیات امرای چنبره زده بر مساجد)

آن مسجد دیگر روحانی نداشت ، البته اسمی هم که شده مسجد بیچاره را به نکاح یکی از دوستان در آوردند.

ولی صلاح ندیدند بعد از ما هر روحانی بی سر و پایی بیاید و تکلیف تعیین کند برای "هیات امرا".

و من در پاسخ به آن دوست عزیز اینجا مینویسم :

کاش در جلسه ای خدایان مساجد را به یک خدا تقلیل میدادیم

که به تعبیر آن بزرگ تمام مشکلات ما از توحید ماست ، همیشه توحید ما میلنگد.

و بنده عرض میکنم:

و محراب های ما خالی از حرب با شیاطین است.

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbLikrm9aC7Rlw




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.