تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب

نجـــــم الثـــاقــب


پاتوق بسیجیان بدون کارت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





پادشاه حکام سرزمینش را توی عمارت جمع کرده بود

بهشان عتاب و خطاب بسیار میکرد
میگفت باید مالیات بیشتری جمع کنید
پسر پادشاه که حاکم جوان و لاغری بود بلند شد: مالیاتی که من امسال جمع کرده ام بیش از همه ی آقایان است
شاه نگاهی به دبیر دربار کرد و دبیر حرف جوان را تایید کرد
پادشاه نگاهی با تحسین به پسرش کرد و دستانش را برایش گشود
جوان در آغوش شاه سرش را به گوشش نزدیک کرد: نمی پرسید چطور؟
شاه شانه های فرزند را گرفت و کمی از خودش دور نگه داشت تا بتواند نگاهش کند
و با زبان نگاه پرسید چطور؟
پسر باز به هوای در آغوش کشیدن پدر سرش را نزدیک تر کرد:
مثل شما نکردم
به درد مردم رسیدم




«نهضت علیه جریان هیات امناییسم چمبره زده بر مساجد» داشت به جا های خوبی می رسید...

شنیده بودم بر علیه طلبه همیشه طلبه علم میکنند

اما ندیده بودم

رفتند سراغ یکی از طلبه هایی که در محل سکونت دارد

و جواب منفی شنیدند

علتش این بود که طلبه می گفت من اگر بیایم باید از این محل بروم

چون هیات امنا خدای مسجد اند و معمولا با روحانی عادل به مشکل میخورند

سراغ طلبه ای رفتند که ملبس هم نبود

و خیلی هم پی گیر شدند

و آمد

اما برایش توضیح دادم که با رفتن تو همه چیز هیچ می شود

و خدا خیرش دهد که فهمید و نرفت

و بعد از چند روز یکی از دوستان ما را از سپاه برای امامت آوردند

و من خوشحال از اینکه حمایتش میکنم

و مسجد میشود همانی که می خواستیم

بهش زنگ زدم گفتم ببینمت چیزهایی را باید بهت بگویم

گفت من تازه جریان را فهمیده ام که قبلا شما بودید

حرفش را بریدم : شما باید بروی محکم هم بروی من هم حمایتت میکنم

قرار گذاشتیم و سر قرار نیامد

شب بهش زنگ زدم(صبح تا شب هفت بار زنگ زدم نه جواب داد نه چیزی)

شب گفت جلسه طول کشید ببخشید!

گفتم مساله ای نیست

گفتم کی صحبت کنیم؟

گفت من در خدمتم.(یعنی پشت تلفن بگو!!!)

من:!!!

دیدم طلبه ای جلوی طلبه ی دیگری علم شده

نهضت فرت

یاد شیخ فضل الله افتادم. با خود گفتم چه راحت است طلبه ای را زمین زدن.

و به دار آویختن.فقط باید یکی هم سنگش را یا گران سنگ ترش را پیدا کنی و برخی اش.یکی را با پول و یک را با تدیّن.

بعضی طلبه ها برای خدا طلبه ی دیگر را زمین می زنند.

و این دوست ما که هنوز دوستش داریم فقط مشکلش این بود که تحقیق نکرد

وگرنه من میخواستم کمکش کنم

وقتی جریان را به مسئول ما فوقش که با ایشان دوست تریم گفتم. گفت: هیچ بهش نگو

گفتم من خوشحالم

حرفم را برید و گفت : فکر میکند حسادت میکنی

بله.علم شده بود




وقتی تو نیستی

تنهایی تنوره می کشد توی خانه

از این دیوار به آن پنجره و از پنجره روی فرش جلوی من مینشیند

زل میزند به من

من ازش فرار نمی کنم

میدانم تو که بیایی خودش فرار میکند

می مانم که بیایی

که بیایی و او برود

اما نه تو می آیی و نه او میرود

فکری میشوم

از بچگی اهلش نبودم

فرار را میگویم

کار ما نیست.پس چرا نمی آیی؟

تصمیم به جنگ میگیرم

ولی همه میگویند ، جنگ ، بی یاور ، کار بیهوده است

اما کار دیگری که اهلش نبودم گوش به حرف کردن همه است

همه هر چه میگویند مهم نیست

تو کجایی؟

چه میگویی؟

نکند از من قهری؟

اگر قهر نبودی چیزی میگفتی؟

ولی نه ، تو خدای خوب بچگی های منی...

همانی که وقتی همه قهر می کردند و به حرف هایم گوش نمی کردند تو سراپا گوش بودی

نه اینکه چون مادر بزرگ میگفت...

نه ، من تو را حس میکردم

تو بودی.مثل الان که هستی.اما آنموقع تو نزدیک تر بودی.لبخندت را هم حس می کردم

ولی حالا...




گفتند مسجد فلان امام جماعت میخواهد

می توانی بروی؟

گفتم هیات امنایش چطور است

گفتند عالی///

همه جانباز و آزاده و شهید زنده و... اند!!

گفتم با این حال باز باید ببینمشان

یکی از دوستان پیشنهاد داد بیا پیش ما توی سازمان تبلیغات باهاشان صحبت کن

گفتم لزومی ندارد می روم توی مسجد و صحبت میکنم

گفتند نه !

بیا اینجا تا اداری باشد و رسمی

گفتم به نظرم لزومی ندارد ولی باشه

بالاخره یک روز از اواخر زمستان بود

توی اداره همدیگر را دیدیم

گفتم : برای چه روحانی میخواهید؟

گفتند ما مسجد را ساخته ایم ولی کار فرهنگی بلد نیستیم

میخواهیم تو بیایی و کار فرهنگی بکنی!

من هم خوشحال شدم

گفتم چشم

محرم همان سال بود

وارد مسجد که شدم دیدم یکی دیگر روی منبر است

آقای فلانی ایشان کیستند؟

گفت: حاجی گوشیت هرچه زنگ زدم در دسترس نبودی!!!

گفتم کی هماهنگ کردی؟

گفت چند روز پیش!!

اما ار آنجایی که سخنران از دوستان بود کاشف به عمل آمد که دو ماه قبل هماهنگ شده!!!

من هم مثل همه ی روحانیون افتاده بودم در یک دور باطل بی حاصل

که یا باید تحمل می کردم و یا باید قهر می کردم

و هیچ یک صلاح نبود

شدم چوب دو سر طلا

آن هیات امنا هم ، همین را میخواستند

که باز بروند یک طلبه دیگر را تا مدتی کرایه کنند

باید یک کار به جا ماندنی می کردم

باید یک نهضت و یک مبارزه را طرح ریزی می کردم

من کینه ی این تفکر را از بچگی به دل داشتم

باور نمی کردم که اینقدر همه گیر است که از تبریز تا اینجا ....؟؟؟

مگر امام نفرمود مساجد سنگر است؟

مگر باز نفرمود نگذارید انقلاب دست نا اهلان بیفتد؟

حالا تمامی سنگر ها الا شذ و ندر شده بود سنگر اصلی نا اهلان

ایدئولوژی امام از کتاب ولایت فقیهشان هم اینجور روشن می شود که باید در راس هر جامعه اسلامی یک فقیه باشد

تا جامعه بتواند اسلامی پیش برود

از دست بر قضا این فکر ها زمانی توی سرم رفت و آمد میکرد که میدیدم اسم این مسجد هم منسوب به خود امام رحمت الله علیه است

انگار هر روز زیر نظر امام بودم

برخودم فرض و واجب میدانستم که کاری کنم

اما چه کار؟

از کجا باید شروع می شد؟

با کدام اصحاب؟

شروع کردم به روشنگری...

در مدت کمتر از یک سال یک دوره رساله گفتم

قسمت های امر به معروف و نماز و روزه و احکام مسجد

و یک دوره گناهان زبان و فکر از کتب آیت الله مجتبی تهرانی

و گاه از اندیشه های امام در مراسمات صحبت میکردم

گفتم مدیریت مسجد باید تشکیلاتی باشد

کار را به اهلش باید سپرد

قرآن می گوید لا توتی السفها

و سفیه را معنا کردم

همه چیز آماده بود

همه ی مردم طرف ما بودند

به جز هیات امنایی که حکم هیات امنایی هم نداشتند

خودشان خودشان را در مدرسه ای هیات امنا کرده بودند!

و فضایی که در مسجد حاکم کرده بودند این بود که ما بهترین و امین ترین های شهریم

چون مردم هم حیا داشتند چیزی نمی گفتند

من توی دلم گفتم: من همان چهار تا بچه ام 1

به مردم گفتم اینها حکم ندارند

و من برای قانونی شدن کارهای مسجد می خواهم انتخابات هیات امنابرگزار کنم

مردم از خداخواسته هم افتادند جلو

یکی گفت اینها بعدا برایت مشکل درست می کنند

اجازه بدهید یک نامه بنویسیم و شما با درخواست ما این کار را بکنید

من هم گفتم مانعی ندارد

نامه نوشته شد و زیرش پر از امضا شد

شب میلاد امام رضا هم در مسجد توسط مداح بشارت انتخابات داده شد

اما همانجا یکی از هیات امنا بلند شد و داد زد:

مگه هیات امنای قبلی چی شون بود؟

مداح گفت: حاج آقا امر کردند

خلاصه از آن لحظه تنش ها شروع شد

من کارم را کرده بودم

مبارزه را از فکر خودم به مرحله ی عمل مردم رسانده بودم

و مدیر عزیز حوزه ی مان وقتی در جریان گرفت

با تدبیر پدرانه اش امر کرد که دیگر نرو و صلاح نیست

من هم اطاعت کردم

و واقعا هم صلاح نبود

اینجا باید نواب میماند

و بعد شنیدم که نرفتن آتش انقلاب را شعله ور تر کرد

و مردم از مسجد می پاشند

کسی پشت سر هیات امنا نماز نمی خواند

من انتقام خودم را از این جریان گرفته بودم

جریانی که شاگردان بلا فصل آیات جوادی و خوشوقت و ... را از تبلیغ بازداشته بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 : اشاره به داستان پادشاهی که گرانترین خیاط را گرفت تا بهترین لباس را بدوزد

و خیاط زرنگی کرد و هیچ ندوخت و گفت لباس من را فقط افراد با عقل می توانند ببینند

و مردم هیچ نگفتند

ولی چهار تا بچه داد زدند که پادشاه لخت است





دستش را آورد جلو تر

کنار صورتم

گرفتم دستش را

دستِ گرمش را...

دستش نه به من بی رغبت بود

نه اینکه دستم را در خودش حبس کرده باشد

به من مهر میورزید

ولی اجازه می داد ، اگر خواستم چون آهوی تیزپا گریزان شوم

دستم را از دستش بیرون آوردم

هنوز دستم گرم بود از گرمای دستان مردانه اش

شروع به دویدن در پهنه ی دشت کردم.

کمی جلوتر ایستادم

داد زدم: بیا منو بگیر ، اگه میتونی..

بی احتیاط و بی هوا می دویدم

گلویم از تندی نفسهایم می سوخت

می دانستم پشت سرم است.

رفتم و رفتم...

نفسم برید..

از کنار تخته سنگ ، گرگی بیرون پرید

به پشت سرم نگاه کردم

پدر نبود

من بودم و گرگی که خودم را از دندانش آویزان شده میدیدم

استخوان گردنم به زیر این دندان ها چقدر دوام می آورد

نفسی برای فرار نداشتم

حیوان هم قد خودم بود

نفس های گرم و مرطوب در صورتم مینشست

انگار با نفس های عمیقی که می کشید بوی طعمه اش را تا ته فرو میبرد

می دانست که نمی توانم فرار کنم

پس ذره ذره از شکارش لذت میبرد

دندان هایش را نشان می داد

قلبم تند تند میزد

آرایش حمله گرفت

:سرتو بدزد

صدای پدر بود

از فاصله ی دوری سنگ های بزرگ بود که بر سرو کول حیوان میخورد

تا حیوان خواست تکان بخورد ، چوب دست پدر بر پوزه اش نشست

فرار کرد...

پدرم با دستان بلندش تمام قامتم را در آغوش کشید:

ترسیدی؟

توی آغوشش گفتم:

آره

گفت: منم

اینبار من مثل او که همیشه میگفت ، گفتم:

مرد که نمی ترسد

خندید:

ترسیدم شیربچه م شکار گرگ بشه

بعد مرا به روی دوشش گذاشت

و راه افتاد

همه ی کوهستان به زیر پاهایم بود

سوار شانه های پهن و عضلانی پدرم بودم

انگار واقعا سوار بر شیری بودم

از آن بالا هیچ گرگی ترسناک نبود

همه ی کوهستان پایین آمده بود

همه چیز توی دستم بود

و خوب شد پدر بود

وگرنه قبل از آن جانور ، مرا میبلعید تنهایی






این بعد شخصیتی حضرت علیه السلام به عنوان یک مرد تشکیلات مغفول واقع شده

ولی در واقع همان قدر که ایشان مرد کرسی علم و بحث بودند یک مدیر تشکیلات قوی هم بودند

که بواسطه ی این مدیریتشان (و مدیریت های قبلی پدر و اجداد بزرگوارشان)

این تشکیلات وسیع به وجود آمده بود.که گستره ی آن از ترکستان شرقی تا خراسان آن زمان و شمال آفریقا را در بر می گرفت

همانطور که در روایات اشاره شده حضرت قرار بر قیام داشتند که این قیام میسر نشد و امر فرج تا امروز به تاخیر افتاده

و حالا میخواهیم ریشه ی این مشکل را بیابیم که چرا نشد؟

چرا فرج باید تا به امروز به تاخیر افتد!؟

جواب ظاهری و سهل الوصول آن یک کلمه است؛

«بنی العباس»

حضرت به راحتی میتوانست بساط امیه را جمع کند

اما بنی عباس مانع شد

خیلی خوب ، چرا مانع شد؟ چطور توانست مانع شود؟

باید بگوییم حضرت پاسخ این را که چرا قیام نکردند را به دو شکل میدهد

شکل اول اینکه بین شیعیان آن زمان اخوت حاکم نبود

و حضرت از آن دو نفر مراجعه کننده سوال میکند حاضرید برای هم جان بدهید و یا حاضرید از جیب هم بی حساب خرج کنید؟

که پاسخ سوال اول مثبت بود اما حاضر نبودند از لحاظ مالی به هم تکیه کنند که نشان از رابطه ی سطحی دلهایشان داشت

و در مراجعه ی دیگری که به حضرت شده بود(که این مشهور تر است)

که حضرت فرمودند: حاضری به تنور روشن بیفتی و کذلک...

ببینید دو علت تشکیلات قوی امام صادق علیه السلام را بر هم میزند و مانع ظهور ثمره ی

این زحمات میشود که میتوان آن دو را اینگونه عنوان کرد

۱- نبود همدلی بین اصحاب

۲- نبودروحیه ی ولایت

که هر کدام به شرح مفصلی نیاز دارد...

ولی مع ذلک این دو در دهه ی پنجاه خورشیدی در مردم ایران به وجود آمد و قیام فرزند

جعفر صادق علیه السلام که امام روح الله باشد را به پیروزی میرساند

که البته این پیروزی در اصل از آن جد بزرگوار روح الله است ، چرا که راه اندازی این

تشکیلات و ایدئولوگ اصلی جریان خود حضرت علیه السلام است.و امام از این جریان

استفاده میکند و موجی به راه می اندازد که نتیجه اش میشود پیروزی سال پنجاه و هفت

و نکته ی مهم تر اینکه این پیروزی الان سی و هشت سال علی رغم فشار های رژیم های

استکباری دوام آورده و دارد رشد میکند




مینویسم و پاک میکنم

می نویسم و پاک می کنم
می نویسم ، پاک نمی کنم
نگاه میکنم
خسته می شوم
خمیازه می کشم
پاک می کنم
- پیر شده ام
نوشتن دیگر کار من نیست
نوشتن عشق می خواهد
شوق و شور میخواهد
پاک میکنم
پاک نمی شود
هر چه پاک میکنم ردی از آن بر جاست
پیر شده ام
بیدار می شوم
دهانم خشک خشک است
چرا باید مجبور باشی همیشه نوشته هایت را پاک کنی
ننوشتن بهتر نیست؟
ساعت خواب آلود دست کوچکش روی 3 است و دست بزرگترش روی 10
ساعت هم این وقت شب خواب آلود است
ولی خواب از سر من پریده
توی هال قدم میزنم
بعد از اینهمه سال تازه فهمیده ام چقدر مزخرف نوشته ام
چقدر بیهوده
باز بنویسم تا بعد از چند سال باز پشیمان بشوم
هر چه میگذرد پشیمانی هم کمتر سود می دهد
ننوشتن چاره ی کار است؟
خانم همسر با صدایی که "نرگس بابا" بیدار نشود :
محمد...
-بله؟
-کجایی؟
شوخی ام گرفته:
یه جای دور
عصبانی می شود و باز می خوابد
و من چون عقابی روی تمام تصورات واهی گذشته ام سبکبال پرواز می کنم
اما ناگهان چیزی از آن دور که معلوم نیست چیست به بالا می آید
دقیق می شوم
سنگ است؟
گلوله است؟
هر لحظه دارد نزدک تر می شود
به جای اینکه فرار کنم ، ایستاده ام و دارم تماشا می کنم
و آن چیز محکم توی صورتم میخورد
جایی بین بینی و چشمم
و من از اوج به زیر می افتم
و آن چیز فکری بود در قالب سنگ ریزه ای:
...
مرا به زیر می اندازد
ولی نمی دانم چه می خواهد
چرا با آن سرعت به سمت من روان گشته؟
دوباره اوج می گیرم
پرواز می کنم
اما دیگر جان بال زدن ندارم
به رختخوابم بر می گردم
چه باید کرد؟
وبا این سوال خواب ، مرا می برد




بانو روح خسته را طاقت تازیانه نیست

زیر درختان گردو در همچین شبی آرام و باوقار قدم بزند سنگین تر است

تا بر اسب نشیند و تازیانه بزند

قداره و شمشیر بکشد

اسمش معلوم است

روحِ ، خسته

خسته شده یا خسته اش کرده اند ؟ ، چه اهمیتی دارد

خسته است

همین

خسته

در قدیم و در دیار ما به بیمارستان میگفتند:

خسته خانه

انگار آن زمان ، بیشتر میفهمیدنشان





هر بار فکر میکنم راهی را که جسته ام آخرین و بهترین راه است

اما بعد راهی بهتر

و بهتر

و آخرین تر

و دیگرین تر

الان راهی که پیش رویم است میگوید

در عالم راه «میان بر» وجود ندارد

سخت ترین راه نزدیک ترین است

و امن ترین

آخرین چیزی که در جستن هایم یافته ام

این است که جمع خدا و خرما نمی شود




دیشب آقای مصباح مبحثی را در مورد شکر مطرح کرد

با همان آرامشی که مخصوص خودش است

با سوال بحث را شروع کرد

و رسید به اینکه اسم خدا هم شکور است

باز سوال که چرا

مگر انفعال در خدا معنا دارد که بعدش شکر کند

روحم داشت پرواز میکرد

یاد قبل حوزه افتادم

همان سالی که ماه رمضان بود

آقای پورنجف همیشه از این مباحث مطرح میکرد

کله هایمان پر از سوال بود

همیشه وقتی هم که نبود بین ما مباحث عقلی و کلامی مطرح بود

مگر نیاز برای خدا معنا دارد؟

و اگر بی نیاز است به رحمت کردن هم بی نیاز است

اگر رحمت نکند و خلق نکند که دیگر خالق نیست

پس نیاز مند مخلوق است از جهت خلق شدن

اما حوزه که رفتیم....

دیگر تمام شد

تمام بحث ها توی مسجد و توی سر حاج آقا پورنجف و کتاب های شهید مطهری ماند

کسی قبل ما اینها را از مسجد به حوزه نیاورده بود

و تا دلت بخواهد مباحث ابن مالک و شهید اول و سیبویه را آورده بودند

هنوز غربت ملاها حس میشود

ملا صدرا

ملا هادی

شیخ الرییس

شیخ اشراق

مبانی انقلابی روح الله

تلویزیون را بستم و نشستم سر کتاب شرح لمعه

متن هایش زیاد بود

کتاب فقه استدلالی به دادمان میرسد برای گرفتن نمره

تمام شش جلد را در یک جلد جمع کرده

فارسی هم هست

بگذار آقای مصباح توی تلویزیون بحث از توحید بکند

و پورنجف ما هم به دنبال کار های خودش باشد

ما عقلیاتمان را توی حوزه لای کتاب سیوطی و معنی گم کرده ایم

و هیچ گاه توی حوزه قسمتی برای گم شده هایمان نیست




هنوز باورم نمیشود

راستی راستی شهادت همسایه ی مان شده
عکسش را روی پروفایل یکی از کانال ها گذاشته بودند
آنقدر شخصیت طنزی داشت که فکر کردم دوستانش عکسش را گذاشته اند روی کانال به تلافی شوخی هایش
حدس می زدم نوشته باشند شهید
عکس وقتی لود شد دیدم نوشته اند تاریخ ولادت و شهادت
تاریخ شهادت مال دیروز بود
95/2/4
آب یخ روی سرم ریخت
گیج شدم
همه ی سایت ها شوخی شان گرفته
این صادق ماست
همان که همیشه همه را میخنداند و خودش کمتر میخندید
همیشه قیافه اش جدی بود
همیشه هر برنامه ای سپاه میزاشت او هم بود
اگر این بار تبریز بروم و برنامه ای باشد...
یعنی دیگر...
نه باورم نمی شود
همه شوخی شان گرفته
صادخ...
هنوز لفظ صادخ اکبری برای من یعنی طنز و لبخند
هنوز دار و دسته اش اهل بگو بخند هستند
هنوز در برنامه های اعتکاف می آیند؟
هنوز و هنوز...
نه باور نمی کنم
حتمن که شوخی است
آنها از این شوخی های بزرگ زیاد میکنند
فردا که بچه ها بروند فرودگاه صادخ اول از همه از هواپیما پیاده می شود و باز ژست میگیرد و عینک دودی اش را میزند و سوار موتور میشود
شما هنوز صادخ را نشناخته اید
مگر می شود از آنها حرف راست شنید...
نه من باور نمی کنم



http://elpress.ir/news/39940

لینک عکسها




چقدر زیاد اند...

مثل های خدا
قرآن تعبیر به انداد کرده
چیزهایی را که ما مثل خدا دوستشان داریم
و بهشان میل و رغبت داریم
شهوت و اشتها داریم
شهوت خور و خواب
شهوت زن و بچه
خانه
ماشین
ریاست
تعداد صفر های حساب
و...
و چقدر سخت است در این میان یکتا پرستی




بعد از سالها بیماری مهلکی سراغم آمده بود

تا حال اینطور مریض و رنجور نشده بودم
هیچ دکتری هم بحمدلله نتوانست بفهمد موضوع چیست و باز هم بحمدلله هرکدامشان دارو تجویز میکردند
و پول هم میگرفتند و با غرور خاصی دعا میکردند که انشالله خوب میشوی؟
مگر نه این است که پزشک اول باید خوب تشخیص دهد تا بتواند خوب تجویز کند؟
و فعلا به مسائل طب قدیم نمی پردازم که چه بلایی بر سر طب جدید آورده اند...
و فقط سوال من این است که آیا همیشه پزشکان همیشه همینطور جواب میدهند؟
من تا حالا که ندیده ام پزشکی با صراحت بگوید: بیماری شما فلان است و فلان کنید!
هرچه دیده ام محافظه کاری بوده!
و خلاصه این بیماری تک به تک خانواده ی ما را درنوردید 
و حتا نرکس هفت ماهه را هم ، خدا از دست پزشکان که توسط بیماری ، گرفتارشان شده بودیم را ، نجات داد
کاش دکتر ها دیپلمات میشدند

 ترامادون!
سرما خوردگی!




هیچ گاه شمشیرت را برای دشمنانت از رو مبند

تیزی شمشیرت از آن دشمنان خداست...
برای دشمنانت ، کمی روغن بردار ، تا سبیلشان را چرب کنی
 
در راه نخواب
راه کوفه تا بصره جای خواب نیست
هر کس خوابیده بیدار نشده 

و برای خودت آب کمتر بردار...
در عوض خودت را عادت بده به تشنگی...

تمام این جهان تکه ای کوچک از ملک اوست
ببین سهم تو از این تکه چقدر است؟

و دائم او به تو خیره شده و منتظر است که چیزی بخواهی و چیزی بگویی
و تو از او غافلی...
هرچند سزاوار بود که بیشتر تو بخواهی و او تغاقل کند
چرا که او والاست و تو پست و بی مقدار

اما او هر آن به یاد توست ، و تو کمتر یادش میکنی
و هنگامی که یادش میکنی نیازی داری و برای رفع نیاز است

و او چقدر کریم است کنه باز رفع نیازت میکند با اینکه میداند تو باز بعد از آنی غافل خواهی شد...
از او و از کرمش...




بهم نوشت "عکس پروفایل خودمم"


عکس را باز کردم

چتری که به روی صورتش گرفته بود و مانتو اش را دیدم
خودش بود...
دلم برایش تنگ شد

تمام عکس های من...
کاش می سوختند
من هیچ گاه عکس هایم شبیه خودم نبود
قبل تر ها همیشه فکر میکردم عکسهایم زیبا نیستند...
ولی حال...
عکس موجودی را نشان میدهد که نیست...
عکس هایم از ویرانه ی درونم بی خبرند....
عکس هایم همیشه لبخند...
ولی من...
درونم خراب آباد است...
ویرانه یی نا آباد...




دیوار های خشتی

در سوخته
قبری تازه در  بقیع
خانه ی سوت و کور...
زانو بغل کردن حسن در گوشه ای
حسین بر سجاده ی مادر
و چادرش بر سر زینب
زینب سه ساله
علی "پیر مرد یک شبه"
ذولفقارش بی تاب
و علی خاموش
در سوخته
نگاه علی از میان در سوخته به بیرون ، به یثرب ، به تمام عالم
عالمی بی فاطمه...
تمام باغچه ها شرمسار از گلهایشان در نبود فاطمه
ابرها سر به زیر و رغبت باریدن
و زانو بغل کردن طوفان در دره ی شعب ابی طالب
نبود فاطمه در مدینه
و قدم های با وقارش بر تن خاک کربلا...
و چه کسی میداند
شاید فاطمه مضجع ش هم در نینواست؟
کربلا تا نجف راهی نیست...




هر شب که می رفتیم بود...

حسش می کردم
یک شنبه شب صدایش را شنیدم
با خودم گفتم شاید اشتباه می کنم
اما دیشب که سه شنبه بود دیدمش
آمده بود و کمی با فاصله از ما ایستاده بود...
رو به شهر... و پشت به ما
سفید بود و رام...
با وقار مثل خود کوه...
انگار روح کوه بود...
دست نیافتنی و بکر...
سر و صدایی کردیم و بلند شد و رفت
اولش فکر کرم سگ است.اما متانتش و راه رفتنش فهماند که سگ نیست
رفت و رفت ، و در تاریکی کوهستان گم شد
حالا که فکر میکنم می بینم او چه قدر به من نزدیک بود و من چقدر از او دور...
او دمش را گذاشته بود لای پاهایش و گوشهایش را آویزان کرده بود
حتا با ما چشم در چشم نشد
اما من با دیدنش زود چاقو کشیدم روی پنجه ایستادم و آماده ی جدال شدم
حس می کردم باید از خودم و یارانم در مقابلش دفاع کنم
پره های بینی ام خود به خود گشاد تر شده بود
و شش هایم هوای بیشتری را به درون سینه ام می کشید
حس می کردم بدنم گرم شده
تمام عضلاتم پر از خون شده بود
اما او مثل باد اسفند ماه
نه سرد و سوزان و نه گرم عطشناک
معتدل از کنار ما گذر کرد
و من اینبار که به کوه بروم برای دیدنش می روم
کاش باز خودش را نشانم بدهد...
انگار روح کوه بود
و کوه به وجود او نشاط و تراوت دارد...




خیال می کردم ، لا اقل تو پشت سرمی

نگو تو هم مثل باقی ، نماندی...
آی برادر ،کوفه در پیش است.
تو روزها پشت سرم آمدی و مرا به توطئه بردی...
اما من آن کفتار نیستم ، که به آهنگ عرب به خواب افتم
حال تمام زنجیر ها را از پای خود می گشایم
بال می گسترانم و پرواز را نشانتان میدهم
آنقدر دور می شوم تا فقط بر زمین گستره ی آب ها و سرخی شقایق ها پیدا باشد
چیزی جز این دو چشمانم را نوازش نمی کند
زمین جای محرمان نبود
سوارانی که سبکبال آمدند و رفتند نشان دادند که اینجا جای گذر است
نه ریشه دواندن
صخره های اینجا مجال ریشه ندارند
اینجا معبر است
نه مامن...
و من ملجا خود را یافته ام...




پدرم با طلبه شدن من کاملن مخالف بود

اما مرغ ما هم یک پا تر از این حرفها بود.شد آنچه از نظر حضرت پدر نباید میشد و در آخرین لحظات که دید تصمیمم را گرفته ام هیچ نگفت.مخالفتی نکرد.کمک هم کرد و فقط یک جمله گفت: فقط حرفم این است که آخوند شکم نشو...
چقدر در آن لحظه ناراحت شدم.دیدم از آنهایی که من بدم میآمده حضرت پدر هم بیزار بوده.آنهایی را که من مشتاق بودم او مشتاق تر.ناراحت از اینکه ندانسته چقدر با پدر خوبم به مخالفت پرداختم
حرف پدرم را اینگونه فهمیدم؛که کسی شو که وقتی نوع مردم میبینندش و کلامش را میشنوند بگویند چه خدای خوبی داریم و چه دین زیبایی
و نگویند : آخوند های ما زین لهم حب شهوات...(شهوت پرست شده اند)
و کاش مجالی بود و بر میگشتم و می گفتم: حرفتان با حرف من یکی ست...
و حال هر چه می شود با خود می گویم نکند من هم "آخوند شکم" شده ام؟
که هیچ چیزی در دنیا برای این افراد اهمیت ندارد جز شکمش و در نهایت شاید خانواده اش و ماشینش و خانه اش.هر چند تعدادشان زیاد نیست.اما یکی هم در این بازار بد جور توی چشم می زند و نباید باشد.




ساعت 1 و 23 دقیقه
شب است و...
انگار که از صبح خبر ی نیست
دخترم نرگس تازه خوابش برده 
خانه را با خوابش به سکوتی بی مزه کشانده
وقتی گریه می کند خانه پر هیاهوست.اما مزه می دهد داد و فریاد هایش به خانه و کاشانه ی مان
وقتی که وسط گریه از چیزی خوشش می آید لبخند می زند و بوی بهشت همه جا را پر می کند
ولی شب ، شب بی پایانی ست...
و چه زیبا ست
کاش این شب زیبا تا ابد ادامه داشته باشد
کاش این نم نم های باران تا صبح قیامت در فراغ یاران بر زمین تشنه بگریند
شاید اگر اهل دود بودم باید کنار پنجره می ایستادم و در این حال و هوای شکفتن
حال و هوایی که بوی بهار با خود دارد سیگاری روشن می کردم
اما همیشه بیزار بودم از دود سیگار
اسفندی روشن میکنم
و نسکافه ای
خانه با تو بسی امن است همسفر
با اینکه خودش بسی کار دارد همیشه پشتیبان مطالعات و سخنرانی ها وبرنامه هایم هست
حتا برنامه های تفریحی که دارم را چیزی نمی گوید
حتا نیمه شب هایی که می نویسم و فلسفه می خوانم
شاید هم زیاد اهل ورزش شده ام
اما او همیشه هست
پشتم بهش گرم است
صدای باران توی حیاط است
انگار ملائک بال میزنند
دانه های برف و باران حیاط را نم می کنند
او از فرط خستگی خوابش برده
یا شاید بهتر بگویم بیهوش شده
اما هیچ گاه لب به شکوه نگشود
هیچ گاه نگفت پایان نامه دارم تو هم وقت پیدا کرده ای برای برنامه هایت
بنشین خانه و کمک کن و...
هرچه گفتم مطیع بود و هست
من هم همیشه دعا می کنم برایت
هر چه خدا به اولیایش سهمی داده تو هم بی نصیب نمانی
البته از آن نصیب به ما هم تعارفی کنی بد نیست
گاه می ترسم اوج بگیری و مارا این جاها ، جا بگذاری




سوال ؛ زمان دولت قبل که نفت گران میفروختیم دلار چقدر بود؟
چقدر؟
2000 تومان؟
نه خیر متغیر بود بین 850 تا 1100
نفت اگر از ایران 100 دلار می خریدند چقدر می شد؟
تقریبا 100 هزار تومان.
و حالا دلار و نفت چقدر است؟
دلار بین 3000 تا 4000 تومان
ونفت حداقل 30 دلار
پس الان نفت برای ایران ما یک سوم قبل نیست
آن زمان می فروختیم حداکثر 100 هزار تومان و الان حداقل90 هزار تومان است
حالا ببینید که نفت قیمتش برای ما زیاد فرقی نکرده.اگر همین پول های نفت را بیشتر به پیمانکار های داخلی میدادیم و دقیق تر مدیریت می کردیم
اینقدر لازم نبود داد و بیداد کنیم و خزانه ی خالی و ... کنیم
فقط کمی چشممان را از خارج برداریم و دست از این پیمان کار ها و شرکت های خارجی دلار خور بکشیم
الان به هنگام گرانی دلار بهترین موقعیت برای ما فراهم است تا کمتر وارد کنیم و بیشتر صادر
اما کو مدریت؟




از پنجره بیرون را نگاه میکردم
گنجشکک توی دیوار ، در جای خالی یک آجر نشسته بود
برف می بارید...
دلم برایش نمی سوخت...
دیگر آرزو نمی کردم "هیچ گنجشکی زیر برف نماند"
می خواستم "دل سنگ" شوم...
با حرص توی اتاق را نگاه کردم
همه گریه می کردند
مادرم ولی گوشه ای نشسته بود و نگاه می کرد
اولین بار بود که معنای نگاه مادر را نمی فهمیدم
اولین بار بود که اصلن مادر را نمی فهمیدم
هر چه بود ، دوست داشتم مثل او شوم
مرموز و دست نایافتنی...
مثل قله ی سبلان
مادر بزرگ و خاله ها و عمه نسرین...
همه گریه می کردند
پدر بزرگ به عکس پدر خیره شده بود...
ولی اما پدر...
حکایتی داشتم با عکسش
همان عکسی که اگر مادر را آزرده می کردم بهم اخم می کرد
وقتی بیست می گرفتم با نگاهش نوازشم میکرد
اما امروز فقط می خندید...
عکس همان بود
اما نکاهش عوض می شد
امروز فقط و فقط می خندید
به خواهرش نسرین که خودش را میزد و بی حال می افتاد و شیون میکرد
به زنان نالان
حتا به مادر..
به من که میرسید پوز خندی می زد...
دلم ازش گرفته بود
تصمیم گرفتم باز "دل سنگ شوم" و دیگر آرزو نکنم "هیچ گنجشکی زیر برف نماند"
بغضم را می بلعیدم تا دلم را نرم نکند
من باید "دل سنگ" می شدم
پدر برای دل خودش رفته بود
برای دل حودش جنگیده بود...
اصلا از همان اول با دل پدر مشکل داشتیم
اگر پدر هم مثل من دلسنگ می شد اینطور نمی شدیم
من باید دل سنگ شوم...
اشکم توی چشمانم جمع شده بود
اما تند تند نفس عمیق می کشیدم و نگه ش می داشتم
دستی روی سرم کشیده شد
و پشت بندش لبهای داغ مادر بود که بر پیشانی ام نشست
انگار دو غریب بودیم که به هم رسیده ایم
دو آشنا در دیار نا آشنایان
دستانم دور کمر مادر حلقه شدند و مادرم محکم مرا به آغوش کشید
اشکانش روی سرم می ریخت 
من هم اشک چشمانم را آزاد کردم
تمام چادرش خیس شده بود از اشکان محبوس من...
هر چه سرمان می آمد از دل بود
و پدر...
باز داشت می خندید...
از توی قاب چشمانش می گفت: آرزو کن...
آرزو کن که هیچ گنجشکی زیر برف نماند...
و من دل سنگم را با بغض شکستم
افطار کرده بودم...
روزه شکسته بودم...
مادرم جلوی من زانو زد...
اشک از چشمم گرفت و گفت:
تو نمی توانی...
تو نمی توانی دل سنگ شوی...
من تو را بزرگت کرده ام...
تو باید برای تمام گنجشگکان عالم آشیانه بسازی
مثل پدرت...
حتا اگر در این راه جان دهی...
آشیانه هایشان را بساز پسرم...
دلت را سنگ نکن...
نگاه کن...
آن گنجشک را...




گاهی برای دل خودم مینویسم

درون من غوغایی به پا می شود
نمیدانم سال شصت و سه است یا چهار
میدانم که عملیات نیست
یک گردان در حال پدافند اند
گردان قاسم از لشگر عاشورا
و تو چه می دانی که سیصد نوجوان یعنی چه
سیصد نوجوان درون کانال
سیصد نوجوان لب تشنه
اول صبح خشاب ها پر از فشنگ
دم دم های غروب آیفا را زدند
مهمات نرسید
خشاب ها خالی...
تانک با احتیاط نزدیک می شود
آنتن بی سیم چی سربازان از پشت تانک معلوم است
همه ی نگاه ها به "عابد" است
پسرکی هفده ساله که فرمانده گردان است
با لب هایی خشک تر از لب های بقیه
صورتی خاکی تر
چشمانی شفاف تر
آرامش در صورتش موج می زند
جیب سمت چپش داد می زند که تویش قرآن است
عابد سرش را پایین می اندازد
آخرین تصمیم را باید او بگیرد
سرش را بالا می گیرد
همه در لب هایش دقیق می شوند تا لبخوانی کنند
یک لحظه توپ خان ها و سوپر اتاندارد ها مجال گفتگو نمی دهند
رو به مرتضا می کند:
از معبر بهلول برشون گردون به مقر
خودم می مونم تا شما برید
فقط مرتضا
بگو اگه اینجا از دست بره یاسین رو قیچی می کنن
مرتضا را در آغوش می گیرد
مرتضا رمقی به تن ندارد
جزو اطلاعات عملیات است
اما بچه ها را باید برگرداند
چند نفری بلند می شوند تا بروند
چند تای دیگر که می بینند کسی بلند نشد زخمی ها را بلند می کنند که میخواهیم اینها را برگردانیم
معلوم است که بچه های گردان نمی خواهند عابد را تنها بگذارند
مرتضا جانی برای ماندن ندارد
کلاش را که به زمین تکیه داده بود را جدا می کند و راه می افتد
بیش از بیست نفر نمی روند
همه دارند به عابد نگاه می کنند آرام بر زمین نشسته
همه گیج اند که چه کار کنیم؟
تانک چند قدم بیشتر نمانده
عابد دستور را ابلاغ می کند
سر نیزه را از غلافش بیرون می کشد
بوسه ای می زند و به خاک می افتد
بچه ها دستور را می فهمند
همه سر نیزه ها را زیر خودشان قایم می کنند و به خاک می افتند
برخی دمر
بعضی به پشت
یک برای اینکه دشمن باور کند کمی از خون جسد عراقی توی کانال را به صورتش می مالد
صدای تانک قطع می شود
تانک دیگر جلو تر نمی آید
سربازان به دلگرمی دوشکای تانک خودشان را به کانال میرسانند
سی نفر از بچه های گردان زیر پوش ها را در آورده اند و به علامت تسلیم تکان می دهند
افسر عراقی داد می زند:
بیا...بیایید...
ولی بچه ها انگار نشنیده اند
باز تکان می دهند
افسر تیر هوای می زند
اینها بیشتر تکان می دهند
تیر مستقیم می زند کنارشان
همه دراز می کشند و بالای سرشان پیراهن ها را تکان می دهند
افسر عصبانی می شود که چرا نمی فهمند
زیر لب می گوید:
حمقا..
چند تا را می فرستد تا بیاوردشان
فقط زیر پوش های سفید از کانال بیرون می آید
بچه ها کف کانال دراز کشیده اند
ده تا از عراقی ها بالای کانال می روند و می بینند همه لت و پار اند
آنهایی هم که زنده اند توان بلند شدن ندارند
داخل کانال می شوند تا اسیر ها را بیرون بیاورند
کمی طول می کشد
افسر عراقی یکی از سربازان را می فرستد که نگاه کند
سرباز خشکش می زند
اشاره به افسر می کند
افسر عصبانی جلو می رود
می بیند سربازانش خلع سلاح شده اند و بسیجی ها به سمتشان نشانه رفته اند
یک گردان مسلح
خبر ندارد که فقط همان چند سلاحی که از دست عراقی ها بهشان رسید مسلح است
عابد با اشاره ی انگشت بر لب او را به سکوت دعوت می کند
افسر عراقی ساکت می شود و عابد اشاره می کند که بیایید
و آن روز یک تانک غنیمت گرفته می شود و کانال حفظ می شود




برخی می گویند که شاعر یعنی احساسات لطیف
شاعر اگر نازک طبع نباشد که شاعر نیست...
اما من می گویم شاعر اگر غلظت و شدت نداشته باشد میمیرد
غمش او را از پای در می آورد
اما شدت و غلظت زیاد هم شعور را از بین می برد
و چقدر شاعران بی شعور زیاد اند...
وَ الشُّعَراءُ یَتَّبِعُهُمُ الْغاوُونَ
ولی شاعر ذی شعور ،پیغمبر درد بندگان اند
اما کسی بهشان نمی گوید که درد خودت چیست؟
زخم هایت را چه کسی رفو می کند؟
شاعر میخواهد ، کسی در بزند و سراسیمه وارد شود
و بگوید: تو کیستی..
و شاعر لبخندی بزند ، تلخ...
و جوابش دهد:
چون تو...ژ
شاعری پریشان
اما کسی نه در می زند
 و نه از تو می پرسد!
××××××
هرکسی از ظن خود شد یار من
از درونم نجست اصرار من...




در اصول فقه بین شیعه ، مشهور علما می گویند اماره طریق الی الواقع است ولی اگر به قطع برسیم و علمی که مارا به قطع رسانده را واقع می دانند

اما واقعیت این است که باید علم را دو شق کنیم
علمی که مکلف دارد نزد شارع دو شق است.بعضی از علم ها علم هستند و فرد را به واقع هدایت می کنند
اما بعضی از علم ها در نزد مکلف علم است ولی در نزد شارع جهل مرکب است.چرا که مکلفا از طریق حواس و عقل که مبرا از خطا نیستند به شناخت می رسد
و ممکن است برخی علومی که قطع و یقیین زاییده اند خودشان ولد الخطا باشند و مولودشان هم واقع نیست.و این شق از علوم را می توان گفت که نزد شارع مقدس منجزیت و معذریت دارد.چون مکلف تکلیفش ظاهریست و نه واقعی.
پس نتیجه اینکه هر علمی واقع نیست.خود علم هم برای انسان غیر معصوم مثل اماره طریق الی الواقع است فی الجمله.اما بالجله علم خود واقع است.




خداوند متعال در سوره ی توبه آیه 122 بحثی را مطرح می کند که برای زمان ما هم میشود استفاده کرد

آنجا خداوند گلایه می کند که چرا در سریره ها همه ی مردم میروند و پیامبر را تنها میگذارند.عده ای هم بروند و دین یاد بگیرند
تا موقع بازگشت بقیه را انذار کنند
بحث هایی که در مورد این آیه مطرح می شود را زیاد بهش کاری نداریم
ولی چیزی که به ذهن بنده از آیه میرسد این است که خداوند دوست دارد بنده هایش وظیفه محور باشند
نه جو محور
اینکه جو و حال و هوای همه مسجدی است من هم مسجدی شوم
یا همه اهل دور دور هستند پس من هم بشوم
خداوند دوست دارد که بنده اش وظیفه محور باشد
وقتی فقاهت روی زمین ماند خدا گلایه میکند:
چرا همه رفتند به جنگ و کسی نرفت تا فقیه شود؟
و فقاهت خود بحث محتوایی است 
و نشان می دهد که خداوند تولید محتوا آن هم با رویکرد شرعی برایش اهمیت دارد
پس افسران و سربازان در این کارزار نرم به تعبیر خداوند متعال چرا برخی نمی روند دنبال فقاهت و تولید محتوای دینی؟
چرا همه می پندارند چون جنگ نرم است همه باید بجنگیم و جنگیدن یعنی وبلاگ بزنی و وب گردی کنی و در شبکه های اجتماعی یک مطلب را پخش کنی
چرا پس یک عده اهل تولید نمیشوند؟
چرا اهل تحلیل اسلامی نمیشوند؟
برای تحلیل اسلامی باید اسلام شناس باشی
خلاصه چرا فقیه و اسلام شناس نمیشوند؟




این روزها بیشتر شب را بیداریم

دخترم شبها را بیدارمان می کند و یک لشگر دست به سینه اش باید باشند تا رتق و فتقش کنند
هر وقت دلتنگ می شوم و یا چیزی ناراحتم می کند
کنارش می روم و در چشمان معصومش نگاه می کنم
باهاش حرف می زنم
انگار که می فهمد
همه چیز را
حتا بیشتر از آنچه را که باید بفهمد
دستانش را می بوسم
زیر گردنش را می بویم
بویی شبیه بوی بهشت
بوی "نرگس"م






سلام آقای صالحی
اینها را در تهران نشانت دادیم تا به عنوان سخنگو با رفیقانت صحبت کنید که ما می توانیم در مقابل دشمن بایستیم
و نیاز نداریم هر توهینی را بشنیویم و به هر قیمتی با آنان مذاکره کنیم
اگر دوست داشتی یک نسخه ی ایرانی اش را هم برایت به نمایش می گذاریم تا تحیرت بیش از اینها شود
اما تو را به خدا به ظریف جان بگو توهین قبول نکند


http://www.mashreghnews.ir/fa/news/462460/%D8%B9%DA%A9%D8%B3-%D9%85%D9%86%D8%AA%D8%AE%D8%A8-%D8%AA%D8%B5%D8%A7%D9%88%DB%8C%D8%B1-%D8%B1%D8%B2%D9%85%D8%A7%DB%8C%D8%B4-%D8%A7%D9%82%D8%AA%D8%AF%D8%A7%D8%B1




اسب سرخ زیر باران و در پهنه ی دشت می دوید


باد مست به همراه دست خیس باران چنگ به زلف اسب می انداختند

سر انگشتان لطیف نسیم اول پاییز بر تن عریان اسب می لغزید

اسب سرخ مستانه شیحه می کشید و سر تکان می داد

یال و کوپالش را به هر طرف می افشاند

سم هایش را آنچنان به زمین می کوبید که زمین به لرزه می افتاد

انگار زمین پیر روستا را می خواست از خواب غفلت بیدار کند

سرش را بلند می کرد و شیحه می زد

می گفت : آفتاب...

بر تن خیس و برهنه ام بتاب

اما ابرها بی خیال شیحه هایش ، جا خوش کرده بودند و بی امان می باریدند

سرش را پایین می انداخت و باز به سرعت تمام می دوید

بلخره خودش را به زینب رساند

همان دخترکی که کنار درخت توت پیر امام زاده منتظر بود

اسب مست و مغرور صحرا که زمین به زیر پاهایش می لرزید پوزش را به کفشان دخترک می کشید

دختر دستش را به روی گونه های اسب کشید و خیسی باران را ستاند

اما انگار در انتظار کس دیگری بود...

شاید در انتظار کس دیگری "هم"

این "هم" خیلی مهم است

یعنی که اسب هم ، مهم است

اما کس دیگر ، به اسب ارزش می داده

یا شاید هم نه...

چه می گویم؟!

شاید باید منتظر همان "هم" باشیم تا سر و کله اش پیدا شود...


شروع رمان جدیدم
دعای خیرتان را محتاجم




خدایا خودت را به من نشان بده

می دانم این خواسته بهای سنگینی دارد
"مرگ"
اما گاهی فقط همین مرگ پایان عشق به توست
حالا با خود می پندارم شاید بنی اسرائیلی که هزاران سال پیش ما به خاطر این خواسته مذموم بودند نیز عاشق تو شده بودند
عاشق روزی به جایی می رسد که دیگر توان انتخاب ندارد
باید بماند
بماند و قطره قطره آب شود
و در آن لحظه مرگ
آن هم دفعتی ٰ چه لذتی دارد
خدایا می شود در این کوه کنار شهر فقط برای من تجلی کنی؟
یک دیدار دو نفره
نقاب از رخ فرو انداز...
جان قربانت کنم
ارنی...