تبلیغات
نجـــــم الثـــاقــب

نجـــــم الثـــاقــب


پاتوق بسیجیان بدون کارت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





طبق نقل های رسیده ، بنا بود نام بیمارستان جدید شهرستان شیروان به نام مبارک خاتم الانبیا مزین شود کهبعد از فوت عالی جناب آیت الله هاشمی این قرار عوض شد و بنا بر این شد که نام بیمارستان بشود :

آیت الله هاشمی
و هیچ کس دم نزد که چرا شهر ما را مزین به نام عالی جناب میکنید و این دم نزدن ما نتیجه اش این شد که یک اتوبان هم در تهران و این داستان ادامه دارد و ما از جریان شیرینی محمدی آموختیم ، خودمان قدرت تغییر نام را داریم و قرار نیست چیزی تصویب شود ، پس من بعد در شهرستان بیمارستان را با نام "خاتم الانبیا" مینامیم ، باشد که با این نام روح امام امت و شهدا شاد تر شود و موجب غفران اشتباهات عالی جناب هاشمی 


https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbIoIDAW1o-hKg




استادی داشتیم که بی خبر گذاشت و رفت ...

هر کجا هست ، به سلامت دارش ...

وقتی میدیدم تمام پست هایش را نیمه شب میگذارد سات ۲ به بعد میگذارد، متوجه نبودم ، با خود میگفتم شاید نیمه شب ها بهتر میشود نوشت ، شاید و شاید.،،

اما حالا میگویم حتما او هم فکر درد داشته ، حتما دغدغه ی روی زمین مانده داشته ، حتما همسرش که میخوابید تا صبح حواسش به فرزندش بود که اگر بیدار شد ، زود تر بغلش کند که مادرش بیدار نشود

حتما باز فکر درد داشته ، از اینکه چه باید کرد؟

تکلیف من چیست؟

کجای عالمم؟

خدا از من راضی است یا نه؟

#فکر_درد درد بدی است

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbIoIDAW1o-hKg




نور ماه از لای درختان گردو روی سنگ و خاک میریخت و جوی آب سرد و زلالی که باغبان زیر درختان رها کرده بود.شنیدم که آب به گردو گفت:

چرا وقتی من به پای تو میرسم میوه هایت را زمین میریزی.

گردو بادی در شاخسارش انداخت و تکانی به خود داد:

راستش میدانم میوه به کارت نمی آید.اما چیز دیگری هم از دست من ساخته نیست.از من بپذیر.آب لبخندی به گردو زد ، میوه ها را برداشت و رفت.




گفتم:

عرصه بر ما تنگ شده

فرمود:

تنگ تر هم خواهد شد

گفتم :

چرا!؟

فرمود :

الأنبیاء

وَذَا النُّونِ إِذ ذَّهَبَ مُغَاضِبًا فَظَنَّ أَن لَّن نَّقْدِرَ عَلَیْه

برادرم یونس فکر نمیکرد اینطور شود که او را بگیریم ، شاید با خود فکر میکرد حالا که این مردم عرصه را بر من تنگ کرده اند پس من هم با عصبانیت بیرون بروم ، شاید اصلا عذابی هم بر آنان بفرستیم.

ولی وقتی دید قرعه ها حکم غرقش را دادند ، دید دستی از پس غیب مساله را هدایت میکند ، و عرصه تنگ تر شد و تنگ تر و تنگ تر تا جایی که وارد بطن حوت شد ، دید چاره ای ندارد ، شروع به فریاد کرد:

ِ فَنَادَىٰ فِی الظُّلُمَات

ِ أَن لَّا إِلَٰهَ إِلَّا أَنت

َ سُبْحَانَكَ

این سبحانک یعنی خدای ببخشید ، شکر خوردم ، حق با شما بود ....

إِنِّی كُنتُ مِنَ الظَّالِمِینَ

به خودم بد کردم

-بد را هم با همان لهجه ی ترکی ، مشدد میگفت-

و ادامه داد:

وقتی همه ی بلا ها سرش آمد ، و او اینطور در دل ظلمات ضجه زد ، خدا نجاتش داد ، آرامش کرد ، غم دلش را برد

الأنبیاء

فَاسْتَجَبْنَا لَهُ وَنَجَّیْنَاهُ مِنَ الْغَم

و در ادامه آیه هم میفرماید

ِّ وَكَذَٰلِكَ نُنجِی الْمُؤْمِنِینَ

این روش تربیتی ماست ، عرصه را به مومن تنگ میکنیم و راه نجاتش هم شب است

کاندران ظلمت شب ، آب حیاتم دادند ، اگر نجات میخواهی ، باید در ظلمت شب سر بر سجده گذاری و ناله بزنی بگویی:

سبحانک

انی کنت من ااظالمین

اینطور اگر کردی خدا از دهان نهنگ هم بیرونت میکشد ، وگرنه همان عرصه های تنگ قبر ابدی ت میشود.

نماز شب ، و ذکر یونسیه را فراموش نکن ، بخصوص در شداید.

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbIoIDAW1o-hKg




این روزهای تبریزی ، با هوای مطبوع ، بلد طیبه ای وسط ماه رمضان ، بهشت غیر قابل وصفی شده برایم ، اما دلم برای شیروان بی شیله پیله تنگ شده ، شهر کوچک آرام . نزدیک به امام رئوف علیه السلام . با رفقایی هم دل.

همیشه خدای من مرا بین دو زیبایی محیر میکند. و این انتخاب سخت شاید آزمون من باشد.

وقت های خلوتم ، با کتاب "رد خون بر برف" محمود کاوه همدمم . شباهتهایی که به مولایش علی دارد ، وقتی وسط تیر باران ، قد که سهل است.سر هم خم نمیکند.

یاد آن لحظه ی علی علیه السلام در صفین می افتم که بدون زره بین دو صف رفت و آمد میکرده ، فرزند بزرگوارش امام حسن علیه السلام از امام شکایت میکند:

لیس زی العرب!

پدر جان این زی و روش جنگی نیست و یعنی اینکه جانت در خطر است

و علی با متانت همیشگی جواب میدهد :

برای پدرت فرقی ندارد که مرگ به او رو کند ، یا او رو به مرگ.

لحظات زیبایی است ، خدا شاید ملکی گذاشته تا برایمان زیبا نقاشی کنند زیبایی ها را...

قدر لحظاتمان را بدانیم.

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbIoIDAW1o-hKg




از خواب بیدار شدم

حس میکنم جهان دورو برم دارد بزرگ میشود
به بلوغ میرسد
اما خجالت میکشد این بلوغ را مطرح کند
مثل پسر بچه ای که شب اتفاقاتی برایش میافتد ، نشانه های بلوغ را میبیند و نمیتواند مطرح کند
اصلا باورم نمیشود ... در بین این همه ظلم و فساد نا امید کننده امیر تتلو توی کانالش وویس میگذارد که بچه ها نمازهاتون رو به موقع بخونید حالتون بهتر بشه...
یا در قم طرفداران رئیسی در جشن انتخابات روحانی گل میدهند...
اینها همه نشانه های خوب...نه... اینها همه نشان از شکوفا شدن یک جریان خوب بسیار بزرگ است...
اما اینها نمیتواند چشم من را به اتفاقات دیگر ببندد
یکی از دوستان در کانالش نوشته :
"همیشه از اینکه قربانی مصلحت ها بشویم میترسیدم"
چرا شورای نگهبان نمیگوید اتفاق خاصی نیفتاده و رای ها درست است.؟
چرا اصلا حسن روحانی باید تایید شود ؟
چرا همه تخلفات را میپوشانند ولی آقا این مصلحت اندیشی ها را تمکین نمیکند و پیام بعد از انتخابابتش با همیشه متفاوت است؟
و تبریکی به کلید و حسن نمیگوید

خدایا...

این فقط نشان از این دارد که آقای ما تنهاست
فیلمی به دستم میرسد...
یک عکس از آقای کریمی قدوسی که شورای نگهبان به خاطر تهدید روحانی او را تایید کردند ؟!
حرفهایش با دیگر اطلاعات قابل صدق است
"اصلا چهار سال اول هم قرار نبود تایید شود..."

آقا در حرم امام رضا هم وقتی داد زدند هیهات من الذلة

فرمود هیهات از عدم برگزاری انتخابات

یعنی اگر روحانی تایید نمیشد انتخاباتی هم در کار نبود
و کسی نبود که این کار را انجام دهد
و در این شرایط حساس داخلی و بین المللی یعنی فااااتحه

تمام داشته هایم از روخانی برایم رو میشود:

#مجمع_عقلا ی مجلس که امام مخالفش بود
#598
#برجام 
همکاری هایش با تیم های جاسوسوی 
نایاک 
حسین فریدون
مانع شدن های مکررش در کمک رسانی به جبهه ی مقاومت
وزرایی که آبروی ایران را بردند(جنتی و ... و...)
#مکفارلین
و صدها چیز دیگر
از تکبر ذاتی که دارد
از موضع گیری هایش در مقابل هر دو امام امت

دوست دارم داد بزنم
بالا بیاورم...
همه ی داشته های ذهنی ام را بالا بیاورم
سبک شوم
هوای اتاق سنگین است
کنار پنجره میروم
پنجره را باز میکنم و سرم را بیرون میبرم.چند نفس عمیق میکشم . بوی سم توی ریه هایم پر میشود.یادم میآید شهرداری گفته بود دیشب سمپاشی میکنند
چشمم به چادر مسافرانی که توی پارک خوابیده اند می افتد.اگر قرار است آنها مسموم شوند.بگذار من هم مسموم شوم.

راستی من هم ، همیشه میترسیدم قربانی مصلحت ها شوم
دوست دارم به یکی از نمایندگان مجلس بگویم برود و داد بزند
اینها را در خانه ی ملت داد بزند
ولی دیروز اتفاقا در دفتر نماینده ی شهر بودم.
خانم صباغیان مسئول امور بانوان دفتر آقای عبدالرضا عزیزی نماینده ی محبوب تو بخوان منفور شهر به دوستانش میگفت:
دیدین شیروان چه فاجعه ای شد
52 درصد به رئیسی رای داده بودند
من خودم سر صندوق بودم و دیدیم همه رئیسی بودند...
فریاد خواهم کرد




یک سال دیگر گذشت

به قول قدیمی ها یک بهار دیگر را هم دیدیم
از زمستان ، از پیش بهار ، شروع به کار کرده ایم
سخت کار میکنیم
شب و روز...
شب تا به صبح را تیغ شمشیر تیز میکنیم و تیر میسازیم 
و صبح تا شب بیل و کلنگ به دست بر کشتزار ها جاضر میشویم
در آغل هایمان هم اسب عرب برای تاخت و تاز میادین سخت داریم و هم قاطر آب بر برای بوستان ها
مولایمان دستور "اشتغال و تولید"
شروع کار از سال پیش بود
ولکن از اول این بهار کار عملی و یدی و بی شوخی ، بی محافظه کاری ، بی کدخدا...
با خدا یا خدا




هر چه فکر میکنم هیچ توجیهی برای کار های آقای هاشمی پیدا نمیکنم ،

علی رغم میل امام همه جا بر کوس پایان جنگ میزده

وقتی میگفتند چرا

میگفت ملت دیگر تاب جنگ را ندارند

ما دیگر بند پوتین های نیروهایمان را هم نمیتوانیم تامین کنیم

با آقای دکتر حسن روحانی





عالم را آب برد

اما هنوز خواب مرا نبرده است ، شاید فکر میرزا مهدی اصفهانی خواب از چشمانم گرفته ، بانو و آهوی کوچکم خوابیده اند و خلوت شب جولانگاه تاخت و تاز افکار است ، خدای من ، من بین فلسفه و تفکیک ...

گویا خاک خراسان با فلسفه نا آشنا ، که نه ، سر ستیز دارد ، کتاب بر نقد تفکیک میخوانم و تفکیکی میشوم ، ریشه های این تفکرات را از کودکی با خود میبینم ، آه...

کاش میرزا بود...

سالها به طبل رسوایی تفکیکیان کوبیدم ، از هر کدامشان پرسیدم تفکیک نتوانستند پاسخ بدهند و گفتند چون آیت الله سیدان میگوید ...

و من غافل از اینکه جذبه ی امام و شهید مطهری و مصباح ها نیز مثل سیدان ها چشم مرا گرفته بوده ،

و چقدر دیر شروع به فلسفه کرده ام.

سوالی به ظاهر ساده ، که خودم ، در کانال خودم کردم ، خودم را گرفتار و بی خواب کرده ؟

چرا باید فیلسوف باشیم ؟

اصلا فلسفه مگر با تفکیک متضاد اند؟

تفکیک واقعی نیاز به بازنگری دارد ، شاید

راه سختی است

به دعایتان احتیاج دارم




رو به تاریک و روشن افق خیره شو...

ببین عزیز دل من..

هوا گرگ و میش است

و قمر در برج عقرب

زمان جهاد و شمشیر کشیدن نیست

آنهم با این سپاه لجام گسیخته ای که شما دارید

اینهمه پیر مرد چماق به دست دراز گوش سوار و پیاده

در مقابل یلان شمشیر به کف...

.

.

.

در چشمانش نگاه می کنم

لبخندی می زنم ، شیرین

قند ناب احمدی را که دیشب رسول الله در جانم ریخته

را در کام دلش میریزم

و هیچ نمی گویم

با اشاره ای لشکریان لجام گسیخته ام را ، آماده می کنم

همه ی این لشکر تا صبح ، با خدا ، مناجاتی عاشقانه داشته اند

این سیصد و اندی پیرمرد و جوان نو بالغِ پیاده ی چوب به دست ، به کوه هم که بزنند تکه تکه می شود

خدای یتیمان و زنان بیوه ی مدینه برای این سیصد و اندی سرباز ، فوج فوج ملائکه گسیل کرده

تو کاهن عرب ، اگر میتوانی مرا نسخه ای بده تا این مردم را از اُحد ، و از مستی پیروزی فردا رها کنم




مرد لباس بلند و سپید و کرباسی اش را جمع کرد و روی زمین نشست.لرزش گرفت.با خود اندیشید...زمانی را که آفتاب به این سرزمین میتابید.زمین ها گرم بودند و نشستن روی سنگ های آفتاب دیده ی پاییزی لذتی داشت.

حالا همه جا پر از ابر های خاکستر رنگ گشته و هیچ چیز نمی روید.

کمی سرش را به عصایش تکیه داد.تنش گرم شد.پنداشت آفتاب پنجه هایش را بر شانه های او نهاده.میخواست تا ابد توی همین لذت غرقه شود.

بماند و بخوابد...

اما سوزش باد پاییزی صورتش را آزرد.بیدار که شد خبری از آفتاب نبود.مادرش پشمینه ای به روی دوشش انداخته بود.

اگر مادرم میتواند مرا گرما بخشد ، شاید من هم بتوانم...

تمام مردم را ، آری...

بلند شد و دوید...

دوید و باز دوید...سر راه هر که جویای احوالش و مقصدش میشد ، او فقط یک کلمه را بلند ، فریاد میزد : چشمه ی خور...

چشمه ی خور...

مرد چوپان روی سنگی نشسته و نمدی به روی شانه داشت.

خاشاک آتش زده و کنار آتش گرم شده بود.این روزها همه چیز قابل اشتعال بود.همه ی درختان و گل ها...

اما مثل همیشه شیری نبود تا بر آتش بجوش آید.پستان حیوانات خشک بود.

جوان با همان لباس سپید و عصایش به او رسید.دستی بر آتش گرفت.همه ی وجودش باز گرم شد.مرد چوپان تکه نانی از انبانش بیرون آورد و شکسته ، قطعه ی بزرگتر را به جوان داد و کوچکتر را در کام گذاشت ، جوان نان را با احترام ستاند.

نان ، ارزشی بسیار دارد در این روزگار و بخششش ، دلی بزرگ و محبتی ژرف می طلبد...

جوان ، برای این عشق ناب خم شد تا بوسه ای به دستان پینه دار چوپان بزند ، اما او دستش را به سرعت کشید ، سر جوان را در دستانش گرفت و بوسه ای به پیشانی اش زد.

جوان ، سر بالا آورد ، چشمانش در چشمان بی رمق مرد چوپان گره خورد ، انگار چشمانش شرم داشت ، نگاه پایین انداخته بود.

جوان نان را در دستش گرفت و بلند شد.عصا به زمین زد و راه افتاد...

چوپان سرش را بالا آورد:

کجا میروی فرزند؟

جوان برگشت و ز روی مهر لبخندی زد...

-چشمه ی خور

-کشته زیاد ستانده

-میدانم ، اما چاره چیست؟

سردی و جمود سالهاست که گوسفندانت را در آغوش گرفته است ، نه جان میستاند ، نه رها میکند...

آن بالا را ببین ...

آن ابرها مانع آفتاب اند...

وگرنه آفتاب هست...

اما اینان بهاران و تابستان مارا یکسره خزان کرده اند...

چه باید کرد...

تو بگو؟

چوپان چوبوقی از انبانش بیرون آورد

پر از تمباکو کرد

تکه ذغالی را به انگشت گرفت روی چوبوق و روشنش کرد.

ب چند دم سینه اش را پر دود کرد ، کمی دود را نگه داشت و آرام ، آرام بیرون داد :

نمی گویم نرو ، اما اقتضایت هم همین است ، عجله

همه ی آن قبلی ها نیز داشتند...

عجله در این مسیر یعنی ، هلاکت...

نه درنگ باید ، نه تعجیل ...

در چشمان تو تعجیل میبینم...

خلاف باقی مردمانم

تو از نیکانی سرشت نیک داری...

اما از هلاکتت بیم دارم ،...

جوان بازگشت و در مقابلش نشست:

چه میدانی از چشمه؟

از کجا باید رفت؟

با که روم؟

ره ز که پرسم؟

چوپان باز سینه پر دود کرد:

همین راهی که می رفتی را پیش بگیر

و از یاد آن یگانه غافل مشو

به سلامت...

-باز بگو

تو خود سفر کرده ای؟

چرا تو نمی آیی؟

چوپان هیچ نگفت

سینه اش را از دود پر میکرد و آرام ، آرام بیرون میداد...

-چرا کام بسته ای

چیزی بگو...

- این روزها گرگ ها چیزی نمیابند

هر روز به گله میزنند

-از خور بگو...

-گرگ گرسنه ، لا مذهب میشود...

مستانه حمله میکند

جوان بلند شد و راه افتاد ، با مایه ای از عصبانیت و تندی راه میرفت

چوپان لبخندی شیرین زد و از بینی اش دود را هم زمان بیرون داد ، دندان های به زردی نشسته از دود مداوم هویدا شد:

گفتم ، عجله نکن

بسیار باید بیفتی و برخیزی ، خداوند حافظت باشد...




بسم الله الرحمن رحیم

دوشنبه

ساعت هفت و نیم شب

نهم آبان ماه سال پنجاه و نه

بعد از اینکه از شناسایی برگشتم در کوه توی یخچالی گیر افتادم.

چند تیر با سلاح برنو شلیک کردم.یکی از اهالی محلی با صدا تیر رد مرا پیدا کرده بود.اگر کاک مراد نبود حالا مرده بودم.او مرا سوار قاطرش کرد و بیرون آورد.

توی این دفترچه اطلاعات مهمی از جمله محل اختفای کوموله ها و محل جلساتشان را نوشته ام.

حاج احمد حالا که داری این دفترچه را میخوانی شاید من اسیر شده ام یا گرگ های کردستان گلویم را دریده اند.ولی بدان تا آخرین لحظه پای پیمانم با آقا روح الله ایستادم.

کم کم زخم دستان و صورتم که از سرما ایجاد شده بود رو به بهبودی است.اما هنوز بعد از اینجا یک روز تمام راه دارم تا به پاوه برسم.

و برای همین تا صبح از دفترچه رونوشت میکنم و به کاک مراد میدهم تا وقتی به شهر آمد به برادران پاسدار بدهد.چرا که معلوم نیست من زنده برسم یا نه.

فقط به همسرم لیلا بگویید اگر به شهادت رسیدم بی تابی نکند و مثل مادر امیر در مسجد محل شیرینی پخش کند.

حاجی وقتی توی یخچال گرفتار شده بودم دیدم همه چیز بی خود است.همه ی دنیا پوچ است.بعد از این پوچی عشقی در دل من افتاد که با نورش همه چیز آسان شد.عشق ، عشق خداوند است که دیگر از دل بیرون نمیکنم.با این عشق همه چیز و همه دوست داشتنی است،حتی باور کن صدام هم دوست داشتنی است.فقط نمی فهمد و به قول امام دیوانه است.

سلام مرا به دوستان و برادران و خواهران هم رزمم برسانید.

السلام علیکم

محمد حسن آشتیانی.


پینوشت:

شخصیت‌های داستان ذهنی اند






پادشاه حکام سرزمینش را توی عمارت جمع کرده بود

بهشان عتاب و خطاب بسیار میکرد
میگفت باید مالیات بیشتری جمع کنید
پسر پادشاه که حاکم جوان و لاغری بود بلند شد: مالیاتی که من امسال جمع کرده ام بیش از همه ی آقایان است
شاه نگاهی به دبیر دربار کرد و دبیر حرف جوان را تایید کرد
پادشاه نگاهی با تحسین به پسرش کرد و دستانش را برایش گشود
جوان در آغوش شاه سرش را به گوشش نزدیک کرد: نمی پرسید چطور؟
شاه شانه های فرزند را گرفت و کمی از خودش دور نگه داشت تا بتواند نگاهش کند
و با زبان نگاه پرسید چطور؟
پسر باز به هوای در آغوش کشیدن پدر سرش را نزدیک تر کرد:
مثل شما نکردم
به درد مردم رسیدم




«نهضت علیه جریان هیات امناییسم چمبره زده بر مساجد» داشت به جا های خوبی می رسید...

شنیده بودم بر علیه طلبه همیشه طلبه علم میکنند

اما ندیده بودم

رفتند سراغ یکی از طلبه هایی که در محل سکونت دارد

و جواب منفی شنیدند

علتش این بود که طلبه می گفت من اگر بیایم باید از این محل بروم

چون هیات امنا خدای مسجد اند و معمولا با روحانی عادل به مشکل میخورند

سراغ طلبه ای رفتند که ملبس هم نبود

و خیلی هم پی گیر شدند

و آمد

اما برایش توضیح دادم که با رفتن تو همه چیز هیچ می شود

و خدا خیرش دهد که فهمید و نرفت

و بعد از چند روز یکی از دوستان ما را از سپاه برای امامت آوردند

و من خوشحال از اینکه حمایتش میکنم

و مسجد میشود همانی که می خواستیم

بهش زنگ زدم گفتم ببینمت چیزهایی را باید بهت بگویم

گفت من تازه جریان را فهمیده ام که قبلا شما بودید

حرفش را بریدم : شما باید بروی محکم هم بروی من هم حمایتت میکنم

قرار گذاشتیم و سر قرار نیامد

شب بهش زنگ زدم(صبح تا شب هفت بار زنگ زدم نه جواب داد نه چیزی)

شب گفت جلسه طول کشید ببخشید!

گفتم مساله ای نیست

گفتم کی صحبت کنیم؟

گفت من در خدمتم.(یعنی پشت تلفن بگو!!!)

من:!!!

دیدم طلبه ای جلوی طلبه ی دیگری علم شده

نهضت فرت

یاد شیخ فضل الله افتادم. با خود گفتم چه راحت است طلبه ای را زمین زدن.

و به دار آویختن.فقط باید یکی هم سنگش را یا گران سنگ ترش را پیدا کنی و برخی اش.یکی را با پول و یک را با تدیّن.

بعضی طلبه ها برای خدا طلبه ی دیگر را زمین می زنند.

و این دوست ما که هنوز دوستش داریم فقط مشکلش این بود که تحقیق نکرد

وگرنه من میخواستم کمکش کنم

وقتی جریان را به مسئول ما فوقش که با ایشان دوست تریم گفتم. گفت: هیچ بهش نگو

گفتم من خوشحالم

حرفم را برید و گفت : فکر میکند حسادت میکنی

بله.علم شده بود




وقتی تو نیستی

تنهایی تنوره می کشد توی خانه

از این دیوار به آن پنجره و از پنجره روی فرش جلوی من مینشیند

زل میزند به من

من ازش فرار نمی کنم

میدانم تو که بیایی خودش فرار میکند

می مانم که بیایی

که بیایی و او برود

اما نه تو می آیی و نه او میرود

فکری میشوم

از بچگی اهلش نبودم

فرار را میگویم

کار ما نیست.پس چرا نمی آیی؟

تصمیم به جنگ میگیرم

ولی همه میگویند ، جنگ ، بی یاور ، کار بیهوده است

اما کار دیگری که اهلش نبودم گوش به حرف کردن همه است

همه هر چه میگویند مهم نیست

تو کجایی؟

چه میگویی؟

نکند از من قهری؟

اگر قهر نبودی چیزی میگفتی؟

ولی نه ، تو خدای خوب بچگی های منی...

همانی که وقتی همه قهر می کردند و به حرف هایم گوش نمی کردند تو سراپا گوش بودی

نه اینکه چون مادر بزرگ میگفت...

نه ، من تو را حس میکردم

تو بودی.مثل الان که هستی.اما آنموقع تو نزدیک تر بودی.لبخندت را هم حس می کردم

ولی حالا...




گفتند مسجد فلان امام جماعت میخواهد

می توانی بروی؟

گفتم هیات امنایش چطور است

گفتند عالی///

همه جانباز و آزاده و شهید زنده و... اند!!

گفتم با این حال باز باید ببینمشان

یکی از دوستان پیشنهاد داد بیا پیش ما توی سازمان تبلیغات باهاشان صحبت کن

گفتم لزومی ندارد می روم توی مسجد و صحبت میکنم

گفتند نه !

بیا اینجا تا اداری باشد و رسمی

گفتم به نظرم لزومی ندارد ولی باشه

بالاخره یک روز از اواخر زمستان بود

توی اداره همدیگر را دیدیم

گفتم : برای چه روحانی میخواهید؟

گفتند ما مسجد را ساخته ایم ولی کار فرهنگی بلد نیستیم

میخواهیم تو بیایی و کار فرهنگی بکنی!

من هم خوشحال شدم

گفتم چشم

محرم همان سال بود

وارد مسجد که شدم دیدم یکی دیگر روی منبر است

آقای فلانی ایشان کیستند؟

گفت: حاجی گوشیت هرچه زنگ زدم در دسترس نبودی!!!

گفتم کی هماهنگ کردی؟

گفت چند روز پیش!!

اما ار آنجایی که سخنران از دوستان بود کاشف به عمل آمد که دو ماه قبل هماهنگ شده!!!

من هم مثل همه ی روحانیون افتاده بودم در یک دور باطل بی حاصل

که یا باید تحمل می کردم و یا باید قهر می کردم

و هیچ یک صلاح نبود

شدم چوب دو سر طلا

آن هیات امنا هم ، همین را میخواستند

که باز بروند یک طلبه دیگر را تا مدتی کرایه کنند

باید یک کار به جا ماندنی می کردم

باید یک نهضت و یک مبارزه را طرح ریزی می کردم

من کینه ی این تفکر را از بچگی به دل داشتم

باور نمی کردم که اینقدر همه گیر است که از تبریز تا اینجا ....؟؟؟

مگر امام نفرمود مساجد سنگر است؟

مگر باز نفرمود نگذارید انقلاب دست نا اهلان بیفتد؟

حالا تمامی سنگر ها الا شذ و ندر شده بود سنگر اصلی نا اهلان

ایدئولوژی امام از کتاب ولایت فقیهشان هم اینجور روشن می شود که باید در راس هر جامعه اسلامی یک فقیه باشد

تا جامعه بتواند اسلامی پیش برود

از دست بر قضا این فکر ها زمانی توی سرم رفت و آمد میکرد که میدیدم اسم این مسجد هم منسوب به خود امام رحمت الله علیه است

انگار هر روز زیر نظر امام بودم

برخودم فرض و واجب میدانستم که کاری کنم

اما چه کار؟

از کجا باید شروع می شد؟

با کدام اصحاب؟

شروع کردم به روشنگری...

در مدت کمتر از یک سال یک دوره رساله گفتم

قسمت های امر به معروف و نماز و روزه و احکام مسجد

و یک دوره گناهان زبان و فکر از کتب آیت الله مجتبی تهرانی

و گاه از اندیشه های امام در مراسمات صحبت میکردم

گفتم مدیریت مسجد باید تشکیلاتی باشد

کار را به اهلش باید سپرد

قرآن می گوید لا توتی السفها

و سفیه را معنا کردم

همه چیز آماده بود

همه ی مردم طرف ما بودند

به جز هیات امنایی که حکم هیات امنایی هم نداشتند

خودشان خودشان را در مدرسه ای هیات امنا کرده بودند!

و فضایی که در مسجد حاکم کرده بودند این بود که ما بهترین و امین ترین های شهریم

چون مردم هم حیا داشتند چیزی نمی گفتند

من توی دلم گفتم: من همان چهار تا بچه ام 1

به مردم گفتم اینها حکم ندارند

و من برای قانونی شدن کارهای مسجد می خواهم انتخابات هیات امنابرگزار کنم

مردم از خداخواسته هم افتادند جلو

یکی گفت اینها بعدا برایت مشکل درست می کنند

اجازه بدهید یک نامه بنویسیم و شما با درخواست ما این کار را بکنید

من هم گفتم مانعی ندارد

نامه نوشته شد و زیرش پر از امضا شد

شب میلاد امام رضا هم در مسجد توسط مداح بشارت انتخابات داده شد

اما همانجا یکی از هیات امنا بلند شد و داد زد:

مگه هیات امنای قبلی چی شون بود؟

مداح گفت: حاج آقا امر کردند

خلاصه از آن لحظه تنش ها شروع شد

من کارم را کرده بودم

مبارزه را از فکر خودم به مرحله ی عمل مردم رسانده بودم

و مدیر عزیز حوزه ی مان وقتی در جریان گرفت

با تدبیر پدرانه اش امر کرد که دیگر نرو و صلاح نیست

من هم اطاعت کردم

و واقعا هم صلاح نبود

اینجا باید نواب میماند

و بعد شنیدم که نرفتن آتش انقلاب را شعله ور تر کرد

و مردم از مسجد می پاشند

کسی پشت سر هیات امنا نماز نمی خواند

من انتقام خودم را از این جریان گرفته بودم

جریانی که شاگردان بلا فصل آیات جوادی و خوشوقت و ... را از تبلیغ بازداشته بود

ـــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــــ

1 : اشاره به داستان پادشاهی که گرانترین خیاط را گرفت تا بهترین لباس را بدوزد

و خیاط زرنگی کرد و هیچ ندوخت و گفت لباس من را فقط افراد با عقل می توانند ببینند

و مردم هیچ نگفتند

ولی چهار تا بچه داد زدند که پادشاه لخت است





دستش را آورد جلو تر

کنار صورتم

گرفتم دستش را

دستِ گرمش را...

دستش نه به من بی رغبت بود

نه اینکه دستم را در خودش حبس کرده باشد

به من مهر میورزید

ولی اجازه می داد ، اگر خواستم چون آهوی تیزپا گریزان شوم

دستم را از دستش بیرون آوردم

هنوز دستم گرم بود از گرمای دستان مردانه اش

شروع به دویدن در پهنه ی دشت کردم.

کمی جلوتر ایستادم

داد زدم: بیا منو بگیر ، اگه میتونی..

بی احتیاط و بی هوا می دویدم

گلویم از تندی نفسهایم می سوخت

می دانستم پشت سرم است.

رفتم و رفتم...

نفسم برید..

از کنار تخته سنگ ، گرگی بیرون پرید

به پشت سرم نگاه کردم

پدر نبود

من بودم و گرگی که خودم را از دندانش آویزان شده میدیدم

استخوان گردنم به زیر این دندان ها چقدر دوام می آورد

نفسی برای فرار نداشتم

حیوان هم قد خودم بود

نفس های گرم و مرطوب در صورتم مینشست

انگار با نفس های عمیقی که می کشید بوی طعمه اش را تا ته فرو میبرد

می دانست که نمی توانم فرار کنم

پس ذره ذره از شکارش لذت میبرد

دندان هایش را نشان می داد

قلبم تند تند میزد

آرایش حمله گرفت

:سرتو بدزد

صدای پدر بود

از فاصله ی دوری سنگ های بزرگ بود که بر سرو کول حیوان میخورد

تا حیوان خواست تکان بخورد ، چوب دست پدر بر پوزه اش نشست

فرار کرد...

پدرم با دستان بلندش تمام قامتم را در آغوش کشید:

ترسیدی؟

توی آغوشش گفتم:

آره

گفت: منم

اینبار من مثل او که همیشه میگفت ، گفتم:

مرد که نمی ترسد

خندید:

ترسیدم شیربچه م شکار گرگ بشه

بعد مرا به روی دوشش گذاشت

و راه افتاد

همه ی کوهستان به زیر پاهایم بود

سوار شانه های پهن و عضلانی پدرم بودم

انگار واقعا سوار بر شیری بودم

از آن بالا هیچ گرگی ترسناک نبود

همه ی کوهستان پایین آمده بود

همه چیز توی دستم بود

و خوب شد پدر بود

وگرنه قبل از آن جانور ، مرا میبلعید تنهایی






این بعد شخصیتی حضرت علیه السلام به عنوان یک مرد تشکیلات مغفول واقع شده

ولی در واقع همان قدر که ایشان مرد کرسی علم و بحث بودند یک مدیر تشکیلات قوی هم بودند

که بواسطه ی این مدیریتشان (و مدیریت های قبلی پدر و اجداد بزرگوارشان)

این تشکیلات وسیع به وجود آمده بود.که گستره ی آن از ترکستان شرقی تا خراسان آن زمان و شمال آفریقا را در بر می گرفت

همانطور که در روایات اشاره شده حضرت قرار بر قیام داشتند که این قیام میسر نشد و امر فرج تا امروز به تاخیر افتاده

و حالا میخواهیم ریشه ی این مشکل را بیابیم که چرا نشد؟

چرا فرج باید تا به امروز به تاخیر افتد!؟

جواب ظاهری و سهل الوصول آن یک کلمه است؛

«بنی العباس»

حضرت به راحتی میتوانست بساط امیه را جمع کند

اما بنی عباس مانع شد

خیلی خوب ، چرا مانع شد؟ چطور توانست مانع شود؟

باید بگوییم حضرت پاسخ این را که چرا قیام نکردند را به دو شکل میدهد

شکل اول اینکه بین شیعیان آن زمان اخوت حاکم نبود

و حضرت از آن دو نفر مراجعه کننده سوال میکند حاضرید برای هم جان بدهید و یا حاضرید از جیب هم بی حساب خرج کنید؟

که پاسخ سوال اول مثبت بود اما حاضر نبودند از لحاظ مالی به هم تکیه کنند که نشان از رابطه ی سطحی دلهایشان داشت

و در مراجعه ی دیگری که به حضرت شده بود(که این مشهور تر است)

که حضرت فرمودند: حاضری به تنور روشن بیفتی و کذلک...

ببینید دو علت تشکیلات قوی امام صادق علیه السلام را بر هم میزند و مانع ظهور ثمره ی

این زحمات میشود که میتوان آن دو را اینگونه عنوان کرد

۱- نبود همدلی بین اصحاب

۲- نبودروحیه ی ولایت

که هر کدام به شرح مفصلی نیاز دارد...

ولی مع ذلک این دو در دهه ی پنجاه خورشیدی در مردم ایران به وجود آمد و قیام فرزند

جعفر صادق علیه السلام که امام روح الله باشد را به پیروزی میرساند

که البته این پیروزی در اصل از آن جد بزرگوار روح الله است ، چرا که راه اندازی این

تشکیلات و ایدئولوگ اصلی جریان خود حضرت علیه السلام است.و امام از این جریان

استفاده میکند و موجی به راه می اندازد که نتیجه اش میشود پیروزی سال پنجاه و هفت

و نکته ی مهم تر اینکه این پیروزی الان سی و هشت سال علی رغم فشار های رژیم های

استکباری دوام آورده و دارد رشد میکند




مینویسم و پاک میکنم

می نویسم و پاک می کنم
می نویسم ، پاک نمی کنم
نگاه میکنم
خسته می شوم
خمیازه می کشم
پاک می کنم
- پیر شده ام
نوشتن دیگر کار من نیست
نوشتن عشق می خواهد
شوق و شور میخواهد
پاک میکنم
پاک نمی شود
هر چه پاک میکنم ردی از آن بر جاست
پیر شده ام
بیدار می شوم
دهانم خشک خشک است
چرا باید مجبور باشی همیشه نوشته هایت را پاک کنی
ننوشتن بهتر نیست؟
ساعت خواب آلود دست کوچکش روی 3 است و دست بزرگترش روی 10
ساعت هم این وقت شب خواب آلود است
ولی خواب از سر من پریده
توی هال قدم میزنم
بعد از اینهمه سال تازه فهمیده ام چقدر مزخرف نوشته ام
چقدر بیهوده
باز بنویسم تا بعد از چند سال باز پشیمان بشوم
هر چه میگذرد پشیمانی هم کمتر سود می دهد
ننوشتن چاره ی کار است؟
خانم همسر با صدایی که "نرگس بابا" بیدار نشود :
محمد...
-بله؟
-کجایی؟
شوخی ام گرفته:
یه جای دور
عصبانی می شود و باز می خوابد
و من چون عقابی روی تمام تصورات واهی گذشته ام سبکبال پرواز می کنم
اما ناگهان چیزی از آن دور که معلوم نیست چیست به بالا می آید
دقیق می شوم
سنگ است؟
گلوله است؟
هر لحظه دارد نزدک تر می شود
به جای اینکه فرار کنم ، ایستاده ام و دارم تماشا می کنم
و آن چیز محکم توی صورتم میخورد
جایی بین بینی و چشمم
و من از اوج به زیر می افتم
و آن چیز فکری بود در قالب سنگ ریزه ای:
...
مرا به زیر می اندازد
ولی نمی دانم چه می خواهد
چرا با آن سرعت به سمت من روان گشته؟
دوباره اوج می گیرم
پرواز می کنم
اما دیگر جان بال زدن ندارم
به رختخوابم بر می گردم
چه باید کرد؟
وبا این سوال خواب ، مرا می برد




بانو روح خسته را طاقت تازیانه نیست

زیر درختان گردو در همچین شبی آرام و باوقار قدم بزند سنگین تر است

تا بر اسب نشیند و تازیانه بزند

قداره و شمشیر بکشد

اسمش معلوم است

روحِ ، خسته

خسته شده یا خسته اش کرده اند ؟ ، چه اهمیتی دارد

خسته است

همین

خسته

در قدیم و در دیار ما به بیمارستان میگفتند:

خسته خانه

انگار آن زمان ، بیشتر میفهمیدنشان





هر بار فکر میکنم راهی را که جسته ام آخرین و بهترین راه است

اما بعد راهی بهتر

و بهتر

و آخرین تر

و دیگرین تر

الان راهی که پیش رویم است میگوید

در عالم راه «میان بر» وجود ندارد

سخت ترین راه نزدیک ترین است

و امن ترین

آخرین چیزی که در جستن هایم یافته ام

این است که جمع خدا و خرما نمی شود




دیشب آقای مصباح مبحثی را در مورد شکر مطرح کرد

با همان آرامشی که مخصوص خودش است

با سوال بحث را شروع کرد

و رسید به اینکه اسم خدا هم شکور است

باز سوال که چرا

مگر انفعال در خدا معنا دارد که بعدش شکر کند

روحم داشت پرواز میکرد

یاد قبل حوزه افتادم

همان سالی که ماه رمضان بود

آقای پورنجف همیشه از این مباحث مطرح میکرد

کله هایمان پر از سوال بود

همیشه وقتی هم که نبود بین ما مباحث عقلی و کلامی مطرح بود

مگر نیاز برای خدا معنا دارد؟

و اگر بی نیاز است به رحمت کردن هم بی نیاز است

اگر رحمت نکند و خلق نکند که دیگر خالق نیست

پس نیاز مند مخلوق است از جهت خلق شدن

اما حوزه که رفتیم....

دیگر تمام شد

تمام بحث ها توی مسجد و توی سر حاج آقا پورنجف و کتاب های شهید مطهری ماند

کسی قبل ما اینها را از مسجد به حوزه نیاورده بود

و تا دلت بخواهد مباحث ابن مالک و شهید اول و سیبویه را آورده بودند

هنوز غربت ملاها حس میشود

ملا صدرا

ملا هادی

شیخ الرییس

شیخ اشراق

مبانی انقلابی روح الله

تلویزیون را بستم و نشستم سر کتاب شرح لمعه

متن هایش زیاد بود

کتاب فقه استدلالی به دادمان میرسد برای گرفتن نمره

تمام شش جلد را در یک جلد جمع کرده

فارسی هم هست

بگذار آقای مصباح توی تلویزیون بحث از توحید بکند

و پورنجف ما هم به دنبال کار های خودش باشد

ما عقلیاتمان را توی حوزه لای کتاب سیوطی و معنی گم کرده ایم

و هیچ گاه توی حوزه قسمتی برای گم شده هایمان نیست




هنوز باورم نمیشود

راستی راستی شهادت همسایه ی مان شده
عکسش را روی پروفایل یکی از کانال ها گذاشته بودند
آنقدر شخصیت طنزی داشت که فکر کردم دوستانش عکسش را گذاشته اند روی کانال به تلافی شوخی هایش
حدس می زدم نوشته باشند شهید
عکس وقتی لود شد دیدم نوشته اند تاریخ ولادت و شهادت
تاریخ شهادت مال دیروز بود
95/2/4
آب یخ روی سرم ریخت
گیج شدم
همه ی سایت ها شوخی شان گرفته
این صادق ماست
همان که همیشه همه را میخنداند و خودش کمتر میخندید
همیشه قیافه اش جدی بود
همیشه هر برنامه ای سپاه میزاشت او هم بود
اگر این بار تبریز بروم و برنامه ای باشد...
یعنی دیگر...
نه باورم نمی شود
همه شوخی شان گرفته
صادخ...
هنوز لفظ صادخ اکبری برای من یعنی طنز و لبخند
هنوز دار و دسته اش اهل بگو بخند هستند
هنوز در برنامه های اعتکاف می آیند؟
هنوز و هنوز...
نه باور نمی کنم
حتمن که شوخی است
آنها از این شوخی های بزرگ زیاد میکنند
فردا که بچه ها بروند فرودگاه صادخ اول از همه از هواپیما پیاده می شود و باز ژست میگیرد و عینک دودی اش را میزند و سوار موتور میشود
شما هنوز صادخ را نشناخته اید
مگر می شود از آنها حرف راست شنید...
نه من باور نمی کنم



http://elpress.ir/news/39940

لینک عکسها




چقدر زیاد اند...

مثل های خدا
قرآن تعبیر به انداد کرده
چیزهایی را که ما مثل خدا دوستشان داریم
و بهشان میل و رغبت داریم
شهوت و اشتها داریم
شهوت خور و خواب
شهوت زن و بچه
خانه
ماشین
ریاست
تعداد صفر های حساب
و...
و چقدر سخت است در این میان یکتا پرستی




بعد از سالها بیماری مهلکی سراغم آمده بود

تا حال اینطور مریض و رنجور نشده بودم
هیچ دکتری هم بحمدلله نتوانست بفهمد موضوع چیست و باز هم بحمدلله هرکدامشان دارو تجویز میکردند
و پول هم میگرفتند و با غرور خاصی دعا میکردند که انشالله خوب میشوی؟
مگر نه این است که پزشک اول باید خوب تشخیص دهد تا بتواند خوب تجویز کند؟
و فعلا به مسائل طب قدیم نمی پردازم که چه بلایی بر سر طب جدید آورده اند...
و فقط سوال من این است که آیا همیشه پزشکان همیشه همینطور جواب میدهند؟
من تا حالا که ندیده ام پزشکی با صراحت بگوید: بیماری شما فلان است و فلان کنید!
هرچه دیده ام محافظه کاری بوده!
و خلاصه این بیماری تک به تک خانواده ی ما را درنوردید 
و حتا نرکس هفت ماهه را هم ، خدا از دست پزشکان که توسط بیماری ، گرفتارشان شده بودیم را ، نجات داد
کاش دکتر ها دیپلمات میشدند

 ترامادون!
سرما خوردگی!




هیچ گاه شمشیرت را برای دشمنانت از رو مبند

تیزی شمشیرت از آن دشمنان خداست...
برای دشمنانت ، کمی روغن بردار ، تا سبیلشان را چرب کنی
 
در راه نخواب
راه کوفه تا بصره جای خواب نیست
هر کس خوابیده بیدار نشده 

و برای خودت آب کمتر بردار...
در عوض خودت را عادت بده به تشنگی...

تمام این جهان تکه ای کوچک از ملک اوست
ببین سهم تو از این تکه چقدر است؟

و دائم او به تو خیره شده و منتظر است که چیزی بخواهی و چیزی بگویی
و تو از او غافلی...
هرچند سزاوار بود که بیشتر تو بخواهی و او تغاقل کند
چرا که او والاست و تو پست و بی مقدار

اما او هر آن به یاد توست ، و تو کمتر یادش میکنی
و هنگامی که یادش میکنی نیازی داری و برای رفع نیاز است

و او چقدر کریم است کنه باز رفع نیازت میکند با اینکه میداند تو باز بعد از آنی غافل خواهی شد...
از او و از کرمش...




بهم نوشت "عکس پروفایل خودمم"


عکس را باز کردم

چتری که به روی صورتش گرفته بود و مانتو اش را دیدم
خودش بود...
دلم برایش تنگ شد

تمام عکس های من...
کاش می سوختند
من هیچ گاه عکس هایم شبیه خودم نبود
قبل تر ها همیشه فکر میکردم عکسهایم زیبا نیستند...
ولی حال...
عکس موجودی را نشان میدهد که نیست...
عکس هایم از ویرانه ی درونم بی خبرند....
عکس هایم همیشه لبخند...
ولی من...
درونم خراب آباد است...
ویرانه یی نا آباد...




دیوار های خشتی

در سوخته
قبری تازه در  بقیع
خانه ی سوت و کور...
زانو بغل کردن حسن در گوشه ای
حسین بر سجاده ی مادر
و چادرش بر سر زینب
زینب سه ساله
علی "پیر مرد یک شبه"
ذولفقارش بی تاب
و علی خاموش
در سوخته
نگاه علی از میان در سوخته به بیرون ، به یثرب ، به تمام عالم
عالمی بی فاطمه...
تمام باغچه ها شرمسار از گلهایشان در نبود فاطمه
ابرها سر به زیر و رغبت باریدن
و زانو بغل کردن طوفان در دره ی شعب ابی طالب
نبود فاطمه در مدینه
و قدم های با وقارش بر تن خاک کربلا...
و چه کسی میداند
شاید فاطمه مضجع ش هم در نینواست؟
کربلا تا نجف راهی نیست...




هر شب که می رفتیم بود...

حسش می کردم
یک شنبه شب صدایش را شنیدم
با خودم گفتم شاید اشتباه می کنم
اما دیشب که سه شنبه بود دیدمش
آمده بود و کمی با فاصله از ما ایستاده بود...
رو به شهر... و پشت به ما
سفید بود و رام...
با وقار مثل خود کوه...
انگار روح کوه بود...
دست نیافتنی و بکر...
سر و صدایی کردیم و بلند شد و رفت
اولش فکر کرم سگ است.اما متانتش و راه رفتنش فهماند که سگ نیست
رفت و رفت ، و در تاریکی کوهستان گم شد
حالا که فکر میکنم می بینم او چه قدر به من نزدیک بود و من چقدر از او دور...
او دمش را گذاشته بود لای پاهایش و گوشهایش را آویزان کرده بود
حتا با ما چشم در چشم نشد
اما من با دیدنش زود چاقو کشیدم روی پنجه ایستادم و آماده ی جدال شدم
حس می کردم باید از خودم و یارانم در مقابلش دفاع کنم
پره های بینی ام خود به خود گشاد تر شده بود
و شش هایم هوای بیشتری را به درون سینه ام می کشید
حس می کردم بدنم گرم شده
تمام عضلاتم پر از خون شده بود
اما او مثل باد اسفند ماه
نه سرد و سوزان و نه گرم عطشناک
معتدل از کنار ما گذر کرد
و من اینبار که به کوه بروم برای دیدنش می روم
کاش باز خودش را نشانم بدهد...
انگار روح کوه بود
و کوه به وجود او نشاط و تراوت دارد...




خیال می کردم ، لا اقل تو پشت سرمی

نگو تو هم مثل باقی ، نماندی...
آی برادر ،کوفه در پیش است.
تو روزها پشت سرم آمدی و مرا به توطئه بردی...
اما من آن کفتار نیستم ، که به آهنگ عرب به خواب افتم
حال تمام زنجیر ها را از پای خود می گشایم
بال می گسترانم و پرواز را نشانتان میدهم
آنقدر دور می شوم تا فقط بر زمین گستره ی آب ها و سرخی شقایق ها پیدا باشد
چیزی جز این دو چشمانم را نوازش نمی کند
زمین جای محرمان نبود
سوارانی که سبکبال آمدند و رفتند نشان دادند که اینجا جای گذر است
نه ریشه دواندن
صخره های اینجا مجال ریشه ندارند
اینجا معبر است
نه مامن...
و من ملجا خود را یافته ام...