نجـــــم الثـــاقــب


پاتوق بسیجیان بدون کارت

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 

 





تا به حال شده آنقدر دلت بگیرد که نتوانی بنویسی ، مثل وقتی که ...

بماند ... خودت تان چطورین ...

...

ما هم خوبیم...

بچه های شما خوب اند؟

...

گفتم که خوبم...

نه .. اشک نیست ،،،

چشمانم عرق کرده اند ....

خوبید...

...

بله ، ببخشید ، یادم رفت پرسیده بودم

راستی ، آن روز ، آن روزهای دور منتظرت بودم ، که بیایی ، کنار همان حوض که فواره ی بزرگ داشت ، یادت تان آمد؟

ولی شاید شب زود تر از شما آمد ، تا صبح وایستادم ، نیامدید...

...

...

به سکوت از کنار هم میگذریم ، و انگار چیزی را در دستانش جا گذاشته ام ،

همه چیز هست ، نه کلید ، نه کیف و نه گوشی...

پس چه چیز را در میان دستان یخ زده اش فراموش کردم...

نمیدانم ، شاید...

ای کاش نمیدیدمت...

باز شب زنده داری های من آغاز ، میشود ، بی اشتهایی ها ، بی تابی ها...




تکه ای دگر



ادامه مطلب

تکه ای از داستان جدیدم 



ادامه مطلب

این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




سلام #دخترم

کاش تمام نامه هایی را که برایت مینویسم را پیدا کنی

بعضی ها مثل این جلوی چشم همه است و بعضی دیگر نه ، باید بگردی ، شاید آن زمان نباشم ، آخرین چیزی که مرا در این دنیا نگه داشته تویی ، شنیدم #محمود_رضا هم آخرین چیزی که ازش گذشت و رفت #کوثر ش بود .

دخترم اگر خودت نروی و #شهید نشوی ، میبرندت و میمیری ، و مردن ارزشی ندارد ، باید طوری زندگی کنی که مانع راه و خار چشم و تیغ در استخوان شیاطین باشی ، که ناچار به کشتنت شوند ، و تو آن هنگام شهید میشوی ولی اگر مواظب #اخلاص ت نباشی شهادتت با مرگ نه تنها فرقی نمیکند که بلکه بدتر است ، پس مواظب اخلاصت باش.

دخترم روزی آنقدر بزرگ میشوی که دنیا برایت کوچک میشود ، دلت تنگ میشود ، برای #خدا جل جلاله...

همان که هر زیبایی از اوست و تو را هم او داد...

دختر زیبای من...

کوثر محمود رضا را چه من باشم و چه نباشم پیدایش کن ، تمام کوثر ها را پیدا کن و با هم باشید که طی این منازل آنقدر بدون همراه سخت و دشوار است که شاید کسی جز پدرت آگاه نباشد.چرا که کسی جز من اینقدر تنها نبود...

و حالا که این را میخوانی نمیدانم چند سال داری !

من کنارت هستم یا نه ،

اما بدان ، روزی فرا میرسد که تنهایی همه را در آغوش میگیرد و کسی جز اباعبدالله الحسین علیه السلام نیست که به یاری بیاید ، پس هر چه میتوانی در زندگی ات یادش کن ، و با یادش خودت را آرام کن و اگر من نبودم بدان کنار اربابم هستم ، و بدان دختر سه ساله ی او هم یتیم بزرگ شد و یتیم بودن عار نیست




مردی به دم در خانه رسید ، همان خانه ای که با همسرش ساخته بودند ، همه چیزش را ،

خسته بود ، از تمام خستگی های بیرون ، کارش که طول میکشید با خود میگفت : تلاش برای زن و بچه عبادت است ، همسر مهربانش جلو آمد و اخم کرد:

چرا دیر کردی ، حوصله ی مان سر رفت ، بچه از صبح پدرم را در آورده ، یک ذره به فکر ما نیستی ، کاش ما هم جزو مشتری هات بودیم و چند دقیقه ای با ما به همان گرمی صحبت میکردی ...

تصورش برای مرد سخت بود...

آیا این زن همسر من است که اینقدر از من دور است؟

کاش لا اقل ...

لا اقل چه...؟

هیچ چیز...

به بن بست رسیده بود ...

تنها کسی که توی دنیا ، نگفته حرفم را از چشمانم میخواند اینقدر دور شده و آدم تنها زود سردش میشود ، سردش شده بود ، دیگر چیزی نمیشنید ، بچه به استقبالش آمده بود و دستانش را برای بابا باز کرده بود ، اما بابا از کنارش گذشت ، خودش را به آتشدان خانه رساند ، اما آتشِ آتشدان هم انگار تاثیری نداشت.

سینه اش تنگ شده بود ، آب دهان توی دهانش جمع شده بود و نمیشد قورتش داد ، یاد رودابه افتاد ، زن طاروخ ، توی رمان ، چقدر برای شوهرش ارزش قائل بود ، در حالیکه هیچ کس طاروخ را دوست نداشت ، چون طاروخ قاتل و قاچاقچی بود:

خوش به حالت طاروخ ، اگر همه جا را به خاک و خون بکشی هم ، زنت توی خانه منتظر توست ، اگر ده سال بعد به خانه برگردی هم رودابه منتظر توست ، با همان آفتابه و تشت مسی که پاهایت را توی آن میشوید و با آن حوله ی روی دوشش پاها و دستهایت را خشک کند ، و او اینگونه تو را رام میکند ، تویی که گرگ صحرا از دست قناصه ات در امان نبود.

درست گفته اند که رگ خواب مرد دست زنش است ...

ولی نمیدانند...

#زن

#خانواده

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbI7JHUZEJxg-g




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




ما هر چیزی را به #اندازه آفریدیم...(قمر ۴۹)
و این #اندازه را ملاک قرار نمیدهیم
وگرنه خدا اینقدر عتاب گونه نمیگفت در چشم بر هم زدنی کار را تمام میکند...
آه ...
شیخ ... 
شب از نیمه گذشته ...
چه میگویی؟
-درد دارم رفیق ، ولی بعضی چیزها تن به گفتن نمیدهند





پنجمین شنبه که آید حالم از از گریه برون است ، بیا...
من گرفتار تو هستم و تو آزاد و رها...
پسر یازدهم از پسر شیر خدا
تو نباشی همه ی بود و نبودم به فنا...

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbI7JHUZEJxg-g




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




یکی از دوستان ، از یکی از مساجد جریان جمع آوری کمک به زلزله زدگان را نوشته بود.

خوشحال شدم ، ولی یادم افتاد مسجد روحانی ندارد ، البته بعد از جریانات بنده (ر.ک به مطالب پیشین ؛ نهضت بر علیه هیات امرای چنبره زده بر مساجد)

آن مسجد دیگر روحانی نداشت ، البته اسمی هم که شده مسجد بیچاره را به نکاح یکی از دوستان در آوردند.

ولی صلاح ندیدند بعد از ما هر روحانی بی سر و پایی بیاید و تکلیف تعیین کند برای "هیات امرا".

و من در پاسخ به آن دوست عزیز اینجا مینویسم :

کاش در جلسه ای خدایان مساجد را به یک خدا تقلیل میدادیم

که به تعبیر آن بزرگ تمام مشکلات ما از توحید ماست ، همیشه توحید ما میلنگد.

و بنده عرض میکنم:

و محراب های ما خالی از حرب با شیاطین است.

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbLikrm9aC7Rlw




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.





با این بچه هیاتی ها و مسجدی ها ...

توی مجالس روضه ...

هر جایی که بوی "حسین علیه السلام " می آید نپلکید...

یکهو ، همینجوری کم کم ، کم کم شهید میشوید ها ...

از ما گفتن بود ، ببینید همه ی شهدای مدافع حرم ، توی حرم امام رضا با همسرانشان عکس گرفته اند ، انسان یکهو شهید نمیشود ، کم کم هیاتی میشود ، کم کم بعد اهل منبر و روضه میشود ، بعد کبوتر حرم میشود ...

بعد شهید میشود ، شهید که شد نمیرود ، چند صباحی توی این عالم خاکی خدا ازش نمایشگاه میزند ، به همه نشانش میدهد ، از فرشته هم بالاتر است.

حتا به فرشته ها هم نشانش میدهد ، بعد خود شهید نمیتواند بماند.

خدا بهش بال میدهد ، راه را باز کنید ، محبوب خدا آسمانی شده...

دیدین چه عظمتی داره تشیع جنازه شهید ؟ ، اونجا یک خبرهاییست ، یک خبر هاییست...

همینجوری که نیس ، اصلا تا حالا دیدین یه مادر بعد بیست سال بچه شو بغل بگیره ، هیش کی هیچ چی نمیگه ها ...

همه گریه میکنن...

اونجا هم خداااا داره محبوبشو ، عزیز دوردونشو ، عاشقشو...

شهییییییدشو داره بغل میگیره ، همه ذوق کردیم ، داریم گریه میکنیم ، زیزیرکی سن شهید رو با خودمون حساب میکنیم ، اگه کوچیک تر از خودم باشه خیلی میسوزما ، اون بچه کوچیک تر بود زود تر مادرشو بغل کرد...

خلاصه اونایی که تو دلشون خبرهاییه ، حواسشون باشه ، خیلیا با یه آمین شهید شدن ها ، خواهشا وای نایستین ، اگه میبینین اینجا هم خبرهایی است ، یهو دله ، با یه عکس ، یه دعا ، یه کلام از امیر دلها ...دیدی هوایی شد ، خاصیت دل رو هم میدونی که ، کبوتر نیس همانجا که به هوا خواست نشیند ، دیگه میرره واسه خودش شهید میشه ، خواهشا ، از نود و خورده ای نفر آمار گرفتم بیس سی نفر پیگیره مطالبن ، بیست سی تا شهید!!!!

خود دانید ، آخه یکی از شما ها شهید بشین من بمونم ، میدونین ، میمیرم خداییش ، از غصه ، تو بگو حسرت دوس داری بگو حسادت ، هرچی میخوای بگو ...

سخته ، مواظب خودتون باشین ، انسان کم کم شهید میشه ، خودشم نمیفهمه ، یهو میبینه تو بغل خداس...

(برگرفته از سخنان استاد پناهیان ، در کربلا ، عمود ۱۱۲۰)

https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbLikrm9aC7Rlw




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




این مطلب رمزدار است، جهت مشاهده باید کلمه رمز این مطلب را وارد کنید.




طبق نقل های رسیده ، بنا بود نام بیمارستان جدید شهرستان شیروان به نام مبارک خاتم الانبیا مزین شود کهبعد از فوت عالی جناب آیت الله هاشمی این قرار عوض شد و بنا بر این شد که نام بیمارستان بشود :

آیت الله هاشمی
و هیچ کس دم نزد که چرا شهر ما را مزین به نام عالی جناب میکنید و این دم نزدن ما نتیجه اش این شد که یک اتوبان هم در تهران و این داستان ادامه دارد و ما از جریان شیرینی محمدی آموختیم ، خودمان قدرت تغییر نام را داریم و قرار نیست چیزی تصویب شود ، پس من بعد در شهرستان بیمارستان را با نام "خاتم الانبیا" مینامیم ، باشد که با این نام روح امام امت و شهدا شاد تر شود و موجب غفران اشتباهات عالی جناب هاشمی 


https://t.me/joinchat/AAAAAEOGJbIoIDAW1o-hKg